غزل
«بماند یادگار جاویدان...» از استاد عسکر حکیم، شاعر معاصر تاجیکستان، شعری دربارهی
شعر، میراث، زبان، حافظه و ماندگاری است، اما در لایهی عمیقتر، مسالهی اصلی آن
چگونگی تبدیل «منِ فردی» به «منِ فرهنگی و تاریخی» است. شاعر با تکرار واژهها و
ترکیبهایی چون «من»، «از من»، «سخن»، «میراث»، «تاریخ»، «اولاد»، «انجمن» و «تاجیکی»،
روایتی از خویشتن میسازد که از زندگی فردی فراتر میرود و در حافظهی جمعی و تاریخی
میخواهد استمرار یابد.
من بسیار
خرسند و خوشنودم از اینکه با آشنایی استاد بهروز ذبیحالله، توانستم با متنهای
شعری شماری از شاعران معاصر تاجیکستان شناخت پیدا کنم و یادداشتهایی را بر شعر
آنان بنویسم. آشنایی با شعرهای استاد عسکر حکیم نیز به کمک و همکاری آقای بهروز ذبیحالله
صورت گرفت. با نام آقای عسکر حکیم از قبل آشنا بودم، اما شناختی مستقیم از شعرهایش
نداشتم. شنیدن نام عسکر حکیم برای من همیشه جالب بود، چون دو تداعی در ذهنم ایجاد
میکرد: عسکر یعنی عملگرایی؛ و حکیم به معنای اهل فضل، حکمت و نظر. موقعیکه
استاد عسکر حکیم را از نزدیک دیدم، متوجه شدم هر دو فضیلت (عمل و نظر) در او جمع
است.
این
یادداشت با رویکردی التقاطی، غزل را بر پایهی هفت چارچوب نظری بررسی میکند: نظریهی
هویت روایی مکآدامز، نظریهی حافظهی فرهنگی یان آسمن، نظریهی سرمایهی فرهنگی و
سرمایهی نمادین پییر بوردیو، نظریهی افق انتظارات هانس رابرت یاس، رویکرد فلسفی
و ادبی به مرگ و جاودانگی، نظریههای زبان و هویت، و نظریهی مؤلف و خواننده، بهویژه
در اندیشهی رولان بارت.
حاصل این
تحلیل نشان میدهد که شاعر در برابر فناپذیری انسان، ماندگاری سخن را قرار میدهد
و در برابر قدرت مادی، قدرت فرهنگی را مینشاند. در نهایت، شعر برای او نوعی «میراث
معنوی»، «حافظهی فرهنگی» و «صورت نمادین جاودانگی» است.
انسان
از زمانی که توانسته است دربارهی مرگ بیندیشد، با مسالهی ماندگاری نام و یاد خود
نیز مواجه بوده است. زندگی فردی ما محدود
است، اما انسان همواره کوشیده است چیزی از خود بر جای بگذارد: نام، فرزند، اثر،
اندیشه، بنا (ساختمان)، روایت یا شعر. در دیباچهی شاهنامهی ابومنصوری (یکی از
نخستین متنهای پارسی دری تاجیکی) به مرگ و ماندگاری نام توجه شده است. در حقیقت،
اندیشهی اصلی و محوری این دیباچه، مرگ و ماندگاری و جاودانگی است. نتیجهگیری
نویسندهی دیباچه این استکه ماندگارترین یادگاری انسان «سخن» است:
«...ابومنصور
المعمری دستور ابومنصور عبدالرزاق عبدالله فرخ، اول ایدون گوید در این نامه که تا
جهان بود مردم گرد دانش گشتهاند و سخن را بزرگ داشته و نیکوترین یادگار سخن
دانستهاند چه اندرین جهان مردم به دانش بزرگوارتر و مایهدارتر. و چون مردم
بدانست کز وی چیزی نماند پایدار، بدان کوشد تا نام او بماند و نشان او گسسته
نشود،...»
اندیشهی
محوری و اصلی غزل آقای عسکر حکیم نیز مرگ و ماندگاری است، او نیز نیکوترین و
ماندگارترین یادگاری، سخن (شعر) را میداند: «بماند یادگار جاویدان، شعر و سخن از
من».
ادبیات
یکی از مهمترین ابزارهای انسان برای مقابله با فراموشی است. شاعر میداند که زندگی
او پایان خواهد یافت، اما میتواند امیدوار باشد که سخنش در زبان و حافظهی دیگران
ادامه پیدا کند. من در کتاب «داناییهای ممکن متن» در عنوانِ «از چشمهای ممکن به
سوی ادبیات» بحثی دربارهی ادبیات و میرایی انجام دادهام؛ اینکه ادبیات درکِ
انسان از میرایی و فنا، و کنار زدن و دفع آن توسط شعر و داستان است. غزل عسکر حکیم
نیز از یکسو، میرایی و فنا را به انسان گوشزد میکند و از سویدیگر، فراموشی
میرایی و فنا را میخواهد با «گنج سخن» از میان بردارد و بگوید که شعر ما را از
فراموشی میرایی نجات میدهد و انسان با شعر، فراموشی مرگ را دور میزند و بر مرگ
چیره میشود.
غزل
عسکر حکیم با این بیت آغاز میشود:
«بماند
یادگار جاویدان، شعر و سخن از من
چو با
بیت و غزل یادی کند خلق وطن از من»
در همین
آغاز، مسالهی اصلی شعر آشکار میشود: «جاودانگی از طریق شعر و سخن». اما این
جاودانگی صرفاً جاودانگی نام شخصی شاعر نیست. شاعر بهتدریج «من» خود را به شعر،
انجمن، اولاد، تاریخ، مردم و زبان تاجیکی پیوند میدهد. از همینرو، میتوان گفت این
غزل روایتی است دربارهی ساختن یک هویت ماندگار از طریق سخن.
نخستین
و شاید بنیادیترین چارچوب برای تحلیل این غزل، نظریهی هویت روایی (Narrative
Identity) مکآدامز است. او هویت را تا حد زیادی بهصورت داستانی میبیند
که انسان دربارهی زندگی خود میسازد. در این نگاه، انسان فقط مجموعهای از صفات و
تجربهها نیست، بلکه زندگی خود را به صورت یک روایت منسجم درمیآورد که در آن
گذشته، حال و آینده به هم پیوند میخورند. مفهوم کلیدی این نظریه، «داستان زندگی»
است.
غزل
عسکر حکیم را میتوان نوعی «داستان فشردهی زندگی شاعر» دانست. شاعر در چند بیت،
گذشته، حال و آیندهی خود را به هم پیوند میدهد. گذشته: «مرا از گنج اجدادم
نمانده جز سخن میراث»؛ حال: «بماند بعد انجامم سرود انجمن از من»؛ و آینده: «بماند
هم به اولادم فقط گنج سخن از من».
بنابراین
ساختار روایی شعر چنین است: «اجداد← منِ شاعر← انجمن← اولاد← مردم← تاریخ».
این دقیقاً همان حرکت روایی از گذشته به آینده استکه در شکلگیری هویت روایی اهمیت
دارد. اما نکتهی مهمتر این استکه «من» در شعر ثابت نمیماند. از «منِ شخصی»
شروع میشود و به «منِ فرهنگی» میرسد.
یکی دیگر
از مفاهیم مهم در نظریهی مکآدامز، مفهوم «من و ایدهی رستگاری» یا «رستگاری روایی»
است، یعنی تبدیل تجربهای محدود، دشوار یا فناپذیر به معنایی مثبت و ماندگار در
داستان زندگی. در این غزل نیز شاعر با یک واقعیت بنیادی مواجه است: «انسان فانی
است و زندگی پایان مییابد.» اما پاسخ او به این فنا، شعر است. او نمیگوید خودم
جاودانه میمانم، بلکه میگوید: «بماند یادگار جاویدان، شعر و سخن از من». پس
«رستگاری» شاعر در اینجا از طریق اثر اتفاق میافتد. انسان
میرود، اما «سخن» میماند. از این منظر، شعر را میتوان روایت شاعر از غلبهی نمادین
بر فنا دانست.
غزل را بر اساس نظریهی حافظهی فرهنگی (Cultural
Memory) یان آسمن نیز میتوان
بررسی کرد. مفهوم اصلی در نظریهی آسمن این استکه جوامع گذشتهی خود را فقط از طریق
حافظهی فردی حفظ نمیکنند، بلکه زبان، ادبیات، آیینها، نمادها، روایتها و آثار
فرهنگی، حافظهی جمعی را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکنند.
در غزل
عسکر حکیم، «سخن» دقیقاً چنین نقشی دارد. «مرا از گنج اجدادم نمانده جز سخن میراث».
این بیت از مهمترین شواهد حافظهی فرهنگی در شعر است. شاعر خود را در یک زنجیرهی
انتقال فرهنگی قرار میدهد: «اجداد← سخن←
شاعر← سخن←
فرزندان← مردم←
تاریخ» بنابراین «سخن» فقط محصول خلاقیت فردی شاعر نیست، بلکه محملِ
انتقال فرهنگ است.
در نظریهی
حافظهی فرهنگی، میراث فرهنگی چیزی استکه یک جامعه از گذشته دریافت و به آینده
منتقل میکند. در شعر، شاعر مفهوم «میراث» را از معنای مادی آن جدا میکند: «نمانده
جز سخن میراث» و سپس: «فقط گنج سخن از من». اینجا
«گنج» نیز معنای خود را تغییر میدهد. گنج معمولاً طلا، ثروت و دارایی است، اما
شاعر آن را به «سخن» تبدیل میکند. پس دو نوع گنج در برابر یکدیگر
قرار میگیرند: «گنج مادی← فناپذیر» و «گنج
فرهنگی← قابل انتقال».
در
دیدگاه بوردیو مفهوم سرمایه از معنای اقتصادی آن فراتر میرود. در نظریهی او،
علاوه بر سرمایهی اقتصادی، سرمایههای دیگری مانند سرمایهی فرهنگی، اجتماعی و
نمادین نیز وجود دارند. سرمایهی فرهنگی میتواند شامل دانش، مهارت، ذوق، تحصیلات
و آثار فرهنگی باشد؛ و سرمایهی نمادین زمانی شکل میگیرد که این ارزشهای فرهنگی
از سوی جامعه به رسمیت شناخته شوند.
غزل
عسکر حکیم را میتوان تلاش شاعر برای تبدیل زندگی ادبیاش به سرمایهی فرهنگی و
نمادین دانست. او با اشاره به جایگاه سرمایهی فرهنگی شعرش میگوید: «ز شأن تاجداریها
در این دهرم همین کافیست». قدرت نیز یکی از سرمایههای سیاسی و اجتماعی جامعههای
بشری است. «تاجداری» نماد قدرت سیاسی، ثروت و منزلت است. اما
شاعر معیار دیگری را برای شأن فرهنگی و اجتماعی معرفی میکند: «که یک بیتی به تاجیکی
بخواند مرد و زن از من». در اینجا «بیت» از «تاج»
ارزشمندتر میشود. «تاج» و «بیت» در شعر شاعر، هر دو، معنای نمادین پیدا میکند: تاج
= قدرت سیاسی؛ و بیت = قدرت فرهنگی. شاعر آگاهانه دومی را انتخاب میکند. این همان
نقطهای استکه مفهوم سرمایهی نمادین بوردیو اهمیت پیدا میکند. حتا یک بیت شعر میتواند
در حافظهی مردم بیش از یک قصر یا تاج دوام بیاورد.
از این
نظر، بیت پایانی خلاصهی جهانبینی غزل است: «که یک بیتی به تاجیکی بخواند مرد و
زن از من». شاعر به جای آنکه بگوید: «بر من تاج بگذارند»، میگوید: یک بیت مرا
بخوانند. بنابراین قدرت در جایگاه خود اهمیت دارد و سرمایهی اجتماعی و سیاسی
جامعه است، و فرهنگ در جایگاه خود اهمیت دارد و سرمایهی نمادین جامعه است.
شاعر
ماندگاری فرهنگ را بهعنوان سرمایهی نمادین در برابر ماندگاری سرمایهی مادی شهر
و قصر قرار میدهد: «همه آن شهر در خاک و همه آن قصر در افلاک// شناسد دهر با تأخیر
چون تاریخ من از من». شهر و قصر متعلق به جهان مادی، اما تاریخ و سخن متعلق به
جهان نمادین است. شهر ممکن است ویران شود و قصر فرو بریزد، اما روایت تاریخی میتواند
آنها را دوباره در حافظهی انسان زنده کند. از این منظر، شعر نهتنها خودش حافظه
است، بلکه حافظهساز نیز است.
به این
فکر کنیم، از دورهی زندگی حافظ، به ما چه سرمایهای مادی باقی مانده است؟ قدرت و
سرمایههای مادیایکه در آن زمان وجود داشتند، کجا هستند؟ به سرمایهایکه از
دورهی حافظ به مانده و به آن افتخار میکنیم، سرمایهی فرهنگی و نمادین استکه آن
شعر حافظ است. حافظ این گونه که در روزگار
ما شهرت دارد، ممکن در روزگار خود، چندان شهرتی نداشته است. اما به تعبیر عسکر
حکیم: «شناسد دهر با تاخیر چون تاریخ من از من». بنابراین، شاعر (حافظ) را دهر با
تاخیر شناخته است؛ درحالیکه افراد معروفِ سرمایهدار و قدرتمند همروزگار حافظ،
فراموش شدهاند.
اگر بر اساس دیدگاه دریافت و افق انتظارات (Horizon
of Expectations) هانس رابرت یاس به
غزل نظر کنیم، از این چشمانداز نیز غزل دارای پیام و معنا است. یاس معتقد است
خوانندهی هر دوره با مجموعهای از انتظارهای ادبی، فرهنگی و تاریخی به سراغ اثر میرود.
اثر ادبی میتواند این انتظارها را تأیید، اصلاح یا دگرگون کند. در این غزل، شاعر
مفهوم «میراث» را دگرگون میکند. مخاطب ممکن است انتظار داشته باشد که میراث عبارت
باشد از: خانه، زمین، مقام و دارایی. اما شاعر میگوید: «نمانده جز سخن میراث» در
نتیجه، اثر انتظار مخاطب را جابهجا میکند؛ اینکه میراث فقط مادی نیست، بلکه
ادبی و فرهنگی نیز است. همین اتفاق دربارهی «شأن» نیز رخ میدهد: «شأن سیاسی» و «شأن
فرهنگی».
محوری
دیگر که در این شعر میتواند توجهِ خواننده را به خود معطوف کند، مسالهی مرگ و
جاودانگی است. نظریهپردازی دربارهی مرگ و جاودانگی محدود به دیدگاه فردی خاص
نیست، بلکه این نظریه یکی از مسالههای بنیادین فلسفه و ادبیات است. انسان میداند
که فانی است، اما در برابر این فنا، اشکال مختلفی از جاودانگی نمادین میسازد: فرزند،
نام، اثر، یاد، اندیشه و شعر. در غزل عسکر حکیم، این جاودانگی از طریق سخن ساخته میشود.
سه بار تکرار «بماند» بسیار معنادار است: «بماند یادگار...»، «بماند بعد
انجامم...» و «بماند هم به اولادم...». «بماند» در برابر «رفتن» قرار میگیرد. شاعر
نمیتواند از مرگ جلوگیری کند، اما میتواند با «فراموشی» مقابله کند. بنابراین مسالهی
اصلی شعر شاید نه «مرگ»، بلکه ترس از فراموش شدن باشد.
در شعر
متوجهِ مرز زندگی و اثر میشویم؛ اینکه زندگی با مرگ به پایان میرسد، اما اثر به
گونهای پس از مرگ شاعر در جامعه به راه خود ادامه میدهد. شاعر میگوید: «بماند
بعد انجامم سرود انجمن از من». «بعد انجامم» را میتوان لحظهای دانستکه زندگی
شاعر پایان مییابد، اما اثر او آغاز به زندگی مستقل میکند. بنابراین رابطهی زیر
شکل میگیرد: «زندگی شاعر← پایان زندگی← ادامهی
اثر». این همان چیزی استکه میتوان آن را جاودانگی نمادین نامید. شاعر از طریق
اثر، نه به معنای زیستی، بلکه به معنای فرهنگی، ادامه پیدا میکند.
در اینجا میتوان
از رویکردهای زبانشناختی و جامعهشناختی دربارهی هویت استفاده کرد که زبان را
صرفاً وسیلهی انتقال پیام نمیدانند، بلکه آن را یکی از ابزارهای اصلی شکلگیری
هویت فردی و جمعی تلقی میکنند. در بیت پایانی، شاعر نمیگوید: «که یک بیتی بخواند
مرد و زن از من»، بلکه میگوید: «که یک بیتی به تاجیکی بخواند مرد و زن از من». قید
«به تاجیکی» اهمیت بنیادین دارد. جاودانگی شاعر در یک زبان مشخص اتفاق میافتد. بنابراین:
«شعر← زبان← مردم← هویت»
به یک زنجیرهی معنایی تبدیل میشود.
«تاجیکی»
در این بیت را میتوان همزمان در سه سطح خواند: سطح نخست: زبان. شعر در زبان تاجیکی
باقی میماند. سطح دوم: جامعه. مردم آن را میخوانند. سطح سوم: هویت فرهنگی. شاعر
بخشی از حافظهی یک جامعهی زبانی میشود. از اینرو، بیت پایانی در حقیقت هدف نهایی
غزل را مشخص میکند: جاودانگی شاعر زمانی تحقق مییابد که سخن او وارد حافظهی زبانی
مردم شود.
رولان
بارت در نظریهی مرگ مولف، توجه را از مولف به خواننده و اثر معطوف میدارد؛ اینکه
معنای اثر نباید صرفا به قصد و زندگی شخصِ مولف محدود شود، زیرا خواننده در تولید
معنا نقش اساسی دارد. از این دیدگاه در غزل عسکر حکیم نکتهای جالب وجود دارد. شاعر
بارها از «من» سخن میگوید، اما در پایان برای ماندگار شدن خود به «دیگری» نیاز
دارد: «که یک بیتی به تاجیکی بخواند مرد و زن از من» یعنی شاعر به تنهایی نمیتواند
جاودانه شود. خواننده باید او را بخواند. در نتیجه، «من» شاعر برای تحقق جاودانگی
خود به «مخاطب» وابسته است. این یک پارادوکس زیبا در شعر ایجاد میکند: شاعر از
«من» آغاز میکند، اما برای ماندن به «ما» نیاز دارد.
اگر
شاعر مینویسد، خواننده حفظ میکند. اگر شاعر سخن میآفریند، مردم آن را در حافظه
نگه میدارند. اگر شاعر میخواهد نامش باقی بماند، باید شعرش در زبان مردم گردش
کند. پس در پایان، جاودانگی حاصل همکاری دو طرف است: «مؤلف + خواننده» یا: «تولید
شعر + خوانش شعر». بنابراین غزل حکیم، برخلافِ ظاهرِ کاملاً «منمحور» خود، در نهایت
یک شعر مخاطبمحور نیز هست.
واژهی
«انجمن» نیز در غزل اهمیت دارد: «بماند بعد انجامم سرود انجمن از من». انجمن را میتوان
نمادِ میدانِ ادبی و جامعهی فرهنگی دانست. در اینجا
شاعر تنها یک فرد منزوی نیست، بلکه عضوی از یک اجتماع ادبی است. از این منظر، «من»
شاعر در دو سطح شکل میگیرد: «منِ فردی و خلاق» و «منِ اجتماعی و فرهنگی». این
نکته با نظریهی بوردیو نیز ارتباط پیدا میکند، زیرا اثر ادبی در یک «میدان»
فرهنگی تولید و ارزیابی میشود.
نکتهای
با اهمیت دیگر در شعر «با تاخیر در زمان و داوری تاریخی» است. به نظرم یکی از دقیقترین
تعبیرهای غزل همین «با تاخیر» است: «شناسد دهر با تأخیر چون تاریخ من از من». این
عبارت نشان میدهد که شاعر میان ارزش اثر در زمان حال و شناخت آن در آینده تفاوت میگذارد.
ممکن است جامعهی امروز شاعر را بهطور کامل نشناسد، اما تاریخ در آینده ارزش او
را کشف کند. اینجا نوعی اعتماد به داوری زمان شکل میگیرد.
میتوان ساختار آن را چنین نشان داد: امروز، ممکن «شناختی دقیق» از اثر صورت
نگیرد، اما با «گذشت زمان» و در تاریخ «شناخت دوباره» از اثر صورت بگیرد و اثر و
سخن به «جاودانگی» دست یابد. از این نظر، شاعر مخاطب خود را فقط انسان معاصر نمیداند،
بلکه آیندگان نیز مخاطب شعر او هستند.
غزل از
نظر بازآفرینی مضمون، با یک مضمون کلاسیک و با سنت دیرینهی شعر پارسی دری تاجیکی
پیوند دارد. اندیشهی «جاودانگی از طریق سخن» در ادبیات کلاسیک پارسی دری تاجیکی
سابقهی طولانی دارد. شاعران بارها شعر را وسیلهای برای باقی گذاشتن نام و یاد
خود دانستهاند. اما عسکر حکیم این مضمون را در زمینهای شعر معاصر بازآفرینی میکند.
در شعر او، مسالهی جاودانگی با مفاهیمی چون: «انجمن، اولاد، مردم، زبان تاجیکی، تاریخ،
علم و فن» پیوند میخورد. بنابراین مضمون کلاسیک «نامِ ماندگار» به یک مسالهی فرهنگی
معاصر تبدیل میشود.
غزل
«بماند یادگار جاویدان...» را میتوان روایتی شاعرانه از مبارزه با فراموشی دانست.
در سطح نخست، شاعر از شعر خود سخن میگوید، اما در سطح دوم، دربارهی میراث فرهنگی،
زبان و حافظهی جمعی سخن میگوید، و در سطح سوم، پرسشی فلسفی را مطرح میکند: پس
از پایان زندگی، چه چیزی از انسان باقی میماند؟ پاسخ شاعر، «سخن» است.
طربق
نظریهی مکآدامز میتوان گفتکه شاعر چگونه از طریق روایت، هویت خود را میسازد؛ بر
اساس نظریهی یان آسمن میتوان توضیح داد که چگونه این سخن (شعر) میتواند به حافظهی
فرهنگی تبدیل شود؛ نظریهی بوردیو نشان میدهد که چگونه شاعر ماندگاری سرمایهی
فرهنگی و نمادین را در برابر قدرت مادی قرار میدهد؛ دیدگاه رابرت یاس بیانگر این
استکه چگونه مفهوم میراث و شأن در افق انتظار مخاطب دگرگون میشود؛ رویکرد فلسفی
به مرگ، معنای «بماند» را در شعر، بهعنوان مقاومت در برابر فنا آشکار میکند و
نظریههای زبان و هویت، اهمیت «تاجیکی» را روشن میسازند؛ و نظریهی رولان بارت
بیان میدارد که جاودانگی مؤلف بدون خواننده کامل نمیشود. این هفت رویکرد نظری در
شعر، سرانجام به یک نقطه میرسند: شاعر میخواهد زندگی فردی خود را به یک میراث
فرهنگی تبدیل کند.
از این
منظر، میتوان مسیر معنایی غزل را در یک زنجیرهی فشرده خلاصه کرد: «من← روایت← شعر← سخن← میراث← زبان← مردم← حافظه← تاریخ← جاودانگی».
اما شاید مهمتر از همه، این استکه شاعر در پایان از «من» عبور میکند. او میگوید:
«که یک بیتی به تاجیکی بخواند مرد و زن از من» یعنی جاودانگی او در خود او نیست؛
در خوانده شدن او است.
شاعر میرود،
اما شعر میماند. فرد میگذرد، اما سخن میتواند در زبان مردم ادامه پیدا کند. به
این ترتیب، «منِ شاعر» از یک هویت فردی به یک هویت فرهنگی و تاریخی تبدیل میشود.
شاعر در این شعر فقط از جاودانگی سخن نمیگوید، بلکه روایتِ چگونگی جاودانهشدن خویش
را با «ماندگاری سخن» میسازد.
بماند
یادگار جاویدان، شعر و سخن از من
چو با بیت
و غزل یادی کند خلق وطن از من
ز بس میلی
نبودم، کز صدور انجمن باشم
بماند بعد
انجامم سرود انجمن از من
مرا از
گنج اجدادم نمانده جز سخن میراث
بماند هم
به اولادم فقط گنج سخن از من
همه آن
شهر در خاک و همه آن قصر در افلاک
شناسد دهر با تأخیر چون تاریخ من از من
به این
دیرانتظاریها به رغم مردم پرفن
جهان اکنون پذیرد، کان جهان علم و فن از من
ز شأن
تاجداریها در این دهرم همین کافیست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر