۱۳۹۴ دی ۱, سه‌شنبه

روایت میرا/نامیرای «خویشتن»

پوچی...
 
مرگ،
در سرم دست و پا می زند
و دلم تا ته تهی ست
همه اشیای شبیه ی زندگی،
در من ترک خورده اند
 
برای پایان
کافی نیست لوله ی اکسیژن را
از دهنم بردارید...
 
"زینت نور"
 
دانایی انسان نسبت به «خویشتن و جهان» به شکنندگی فهمِ روایتِ از خویشتن و جهان می انجامد. بنابر این، هرچه نسبت به وضعیت خویشتن و جهان دانا می شویم، به همان اندازه، نگرانی، غربت و معلق بودگی در وجود ما به عنوان هراس هستی شناسانه بیشتر می شود. هویت هستی شناسانه انسان (من، خود، خویش، خویشتن) روایت زبانی و اتفاق امر هستی دار در زبان است. هنگامی می گوییم «من»، «خود» و «خویشتن»، تصور ما این است که این «ضمیر»ها ذات و جوهر ما است، وَ ما با گفتن این ضمیرها به ذات خود ارجاع می دهیم؛ درحالی که این ارجاع به ذات و جوهر ما، یک فرافکنی است، زیرا ذات و جوهر ثابت، قابل اطمنان و مشخص در درون یا در وجود ما وجود ندارد؛ پس مرجع این ضمیرها ذات ما نیست، بلکه مرجع این ضمیرها در زبان است. «خود، من، خویشتن» به زبان ارجاع می کند و فرافکنی های هویتی و روایتی زبان است که مرجع های هویتی ما را ساخته و پرداخته، وَ ما با این اتفاق زبانی چنان وحدت پیدا کرده ایم که نمی توانیم مرز انسان و زبان را تفکیک کنیم. هرگاه به تفکیک مرز زبان و انسان آگاه شویم؛ این آگاهی، شکنندگی روایت هستی شناسانه انسان را از هویت اش، در پی خواهد داشت. برای این که پیش از آن انسان نمی داند که آنچه را از خودش و از جهان روایت می کند؛ اتفاق روایتی در زبان است. همین که نسبت به رابطه اش با زبان دانا شد، این دانایی، اقتدار هویتی فرد از خودش را دچار تهی شدگی می کند؛ بنابر این فرد خود را به عنوان یک روایت در درون زبان پیدا می کند که این روایت جعل وَ ساخته و پرداخته زبانی است که رابطه اش با فرد، رابطه فرافکنانه است.
شعر «پوچی...» نتیجه دانایی و آگاهی یک فرد (زینت نور) نسبت به خویشتن میرنده/نامیرنده اش است که به سوی مرگ فرافکنده می شود.
مرگ،
در سرم دست و پا می زند
روایت، مستدل و عقلانی نه، هنری و شاعرانه آغاز می شود. مرگ، یک موجود درنظر گرفته می شود که در وجود راوی هست یعنی در سرش. حضور مرگ در سر، می تواند این تاویل را بر بینگیزد که سر، جای تفکر و اندیشه است. بنابر این، می توانیم بگوییم که راوی از مرگ ورزی سخن می گوید. مرگ ورزی از ویژگی انسان اندیشمند است؛ چگونگی برخورد فرد با مرگ و معنای مرگ، درباره معنای زندگی و چگونه زندگی کردن تعیین کننده است. بنابر این مرگ ورزی به معنای کناره کشیدن از زندگی و نگاه بدبینانه به زندگی و معنای زندگی نیست؛ بلکه مرگ ورزی می خواهد بر چگونگی زندگی کردن تاکید کند. در این شعر، ما با مرگ ورزی هنری رو به رو استیم.
و دلم تا ته تهی ست
همه اشیای شبیه ی زندگی،
در من ترک خورده اند

با «از ته تهی بودن دل» از مرگ ورزی هنری وارد نومیدی هنری می شویم؛ که این نومیدی عرصه پوچی است. راوی درباره پوچی قضاوت نمی کند و توضیح نمی دهد که پوچی چیست. با بیان «همه اشیای شبیه ی زندگی/ در من ترک خورده اند» عرصه پوچی نشان داده می شود. خواننده در وضعیت، در آنجا که همه اشیای شبیه زندگی ترک خورده اند، پرتاب می شود. این پرتاب شدگی خواننده، موفقیت تجربه هنری شعر را نشان می دهد که خواننده ها می توانند تجربه روای را از پوچی و وضعیت هستی شناسانه پوچ شعر را تجربه کنند و با متن درگیری معرفتی داشته باشند. شعر ما را با تجربه پوچ رو به رو می کند. اما رو به رو کردن با این تجربه پوچ، به این معنا نیست که زندگی نفی شود؛ بلکه به این معنا است که انسان معاصر، روایت های اساطیری و... خویش را ویران کرده است و با این ویرانی روایت های ماقبل تاریخی و تاریخی، از نظر مناسبت اش با روایت های معرفتی که او را به آسمان و ریسمان بسته است، زیر پایش را خالی می کند. این خالی شدن، عرصه را پوچ می کند. بنابر این انسان معاصر، به ویژه هنرمند و شاعر معاصر باید از این عرصه پوچ و از تجربه پوچ برخیزد و زندگی را معنا کند؛ خود و انسان معاصر را در این عرصه پوچ، بازسازی، احیا و تجدید کند.
در بند نخست، زاویه دید شعر، از زاویه دید شخص اول، روایت می شود که راوی/شخصیت از درگیری خود با مرگ می گوید نه از مردن. بهتر است بین مرگ به عنوان روایت، اندیشه ورزی، مفهوم و ایده، با مردن به عنوان یک واقعیت زیست شناسانه و طبیعی تفاوت گذاشت. سخن از مردن، سخن گفتن درباره یک واقعیت و یک مصداق عینی است که در طبیعت اتفاق می افتد و ما با سخن از مردن درباره طبیعت زندگی سخن می گویم. اما سخن از مرگ، سخن از ایده، روایت و مفهوم است؛ با سخن از مرگ به طبیعت نه، به هستی، به ایده، به مفهوم، به مظاهر چیزها و رویدادها در ذهن پرتاب می شویم. بنابر این، با سخن از مرگ، خود را درگیر با تجربه های پدیدارشناسانه می کنیم. بند نخست شعر، بیان تجربه از یک ایده و مفهوم (مرگ) است که راوی از درگیری خویش با آن می گوید و این درگیری ذهنی اش را با توصیف اگزیستانسیال از اشیا، نمایشی می کند: «همه اشیای شبیه ی زندگی/ در من ترک خورده اند». اشیای که شبیه زندگی است؛ می تواند به معنای کل جهان درنظر گرفته شود. اما این کل جهان در بیرون نه بلکه در «من» راوی ترک می خورند؛ اینجا می توان گفت که راوی، خود را از جهان و جهان را از خود جدا نمی داند. به گونه ای، خود را روح و محور جهان می داند و جهان را با خود، خود را با جهان همذات پنداری می کند. در بند دوم زاویه دید تغییر می کند:
برای پایان
کافی نیست لوله ی اکسیژن را
از دهنم بردارید...
راوی با مخاطب نسبتن نامشخص سخن می گوید. شاید یک تک گویی است. از این مخاطب قراردادن فقط این را می دانیم که گویا او می خواهد شخصیت/راوی شعر، بیمرد. این بند شعر، به گونه ای برخورد پارادگسیال و آشنایی زدایانه با بخش نخست شعر دارد. در بند نخست شعر از ایده (مرگ) سخن می گوید. در بخش دوم شعر از مردن (واقعیت) سخن می گوید. بند دوم شعر، حتا می تواند این انگاره را ایجاد کند که مرگ، یک تجربه است؛ تجربه ای که می تواند در زندگی اتفاق بیفتد؛ بی آنکه بمیری، مرگ را تجربه کنی و با خویشتن میرا/نامیرای خویش (مرگ) گفت وگو کنی و او را نیمه خویشتن خویش یا ذات خویشتن خویش بدانی که دانایی و آگاهی نسبت به خویشتن اگزیستانسیال خودت است که با مردن پایان نمی یابد و به عنوان نگرانی و هراس هستی شناسانه می تواند ادامه داشته باشد: «برای پایان/ کافی نیست لوله ی اکسیژن را/ از دهنم بردارید...» با سه نقطه گذاشتن، نشان داده می شود که شعر پایان نمی یابد... .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر