۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه

فقدانِ تدریسِ ادبیاتِ داستانی در دانشکده های زبان و ادبیاتِ دانشگاه های افغانستان

ادبیات داستانی پس از رنسانس به ویژه از سده هژده به این­ سو، ژانرِ غالب در گفتمان ادبی یا در اصطلاح «ادبیات» است. درحالی­که پیش از رنسانس ژانرِ غالب در ادبیات شعر و نظم بود. حتا روایت ­ها و قصه­ ها نیز به نظم ارایه می­شد؛ به نوعی همه ژانرهای ادبی سنتی (تراژدی، حماسه، غنا) به نظم بودند. بین شعر و نظم نیز چندان تفکیکی وجود نداشت؛ هر آنچه که منظوم بود، به تعبیرِ عام شعر بود، وَ شعر نیز باید منظوم می­بود. این تلقی از ادبیات در زبان پارسی دری بسیار گسترده بود/است؛ حتا تاریخ، جغرافیا و طبابت نیز به زبان منظوم یا همان نظم-شعر ارایه می­شد. همین اکنون در افغانستان گرایشِ منظوم­ سازی قصه­-داستان­ های باستانی وجود دارد که نمونه ­اش، منظوم­ کردنِ کلیله و دمنه توسطِ محترم میربهادر واصفی است. این تلقی که ادبیات همان شعر یا نظم است، هنوز شناختِ غالب در فهم و اندیشه ادبی ما است؛ جدا از تعبیر عام که در بین مردم چه مواردی ادبیات گفته می­شود؛ اگر بطور خاص به نصابِ درسی رشته­ های زبان و ادبیات که ادعایِ نگاهِ علمی و اکادمیک از شناختِ ادبیات دارند، توجه کنیم؛ متوجه می­شویم که در نگاه رسمی و اکادمیکِ ما نیز ادبیات همان شعر-نظم است.
این چنین نگاه به ادبیات، بیانگرِ این است که هنوز واردِ تجربهِ مدرن از فهم ادبیات نشده­ ایم و تجربهِ ما از ادبیات از نگاه علمی و اکادمیک پیشارنسانی و پیشامدرن است. زیرا معادل دانستنِ شعر و نظم با ادبیات یا حتا وجه غالب دانستن شعر در ادبیات، نگاه پیشامدرن به ادبیات است. ادبیات داستانی در گفتمانِ ادبی معاصر، وجه غالب، ژانر غالب و رویکردِ جدی ادبیات است که در جریان چندین سده، آثاری بسیار جدی و ماندگاری در سطح ادبیات جهان بجا گذاشته است و بر بسا عرصه ­های معرفتِ فرهنگی و هنری از جمله بر سینما تاثیری به سزایی داشته­است. غیر از تاثیر بر سینما حتا بر نوع نگاه هستی ­شناسانه بشر نیز تاثیرگذار بوده­ که این تاثیرگذاری را جدا از تاثیرگذاری هستی­ شناسانه بر علم نیز می­بینیم که ارایه داستان­های علمی-تخیلی است. داستان­های علمی-تخیلی به گونه ­ای پیش از دریافت ­های مشخص علمی، چشم ­اندازی از سرنوشتِ علم و از سرنوشتِ زندگی بشر ارایه می­کند؛ که این چشم­انداز می­تواند هُشداری برای علم و برای زندگی بشر باشد. از نظر تاثیرگذاری، از نظر کمیتِ خلق آثار داستانی و از نظر اهمیتِ حافظه ادبی بشر، ادبیات داستانی ژانر غالب و جدیِ ادبیات است که شعر از نظر جدیت، تاثیرگذاری و اهمیتِ حافظهِ ادبی بشر نمی­تواند جدیتِ داستان را داشته باشد و ژانر یا گفتمانِ غالب در ادبیات باشد. اما در جوامعی که هنوز حافظه جمعی و معرفتِ جمعی دارای ژرف­ ساخت بدوی و پیشامدرن است؛ شعر یا نظم وجه غالب و گفتمانِ غالب در ادبیات تلقی می­شود.
در چند مجلس ادبی یکی از شاعران معاصر ما که ادعای تجربه معرفتِ مدرن نه تنها در سرایش شعر حتا در بسا عرصه­ های هنر و فرهنگ را دارد، تاکید به غالب ­بودنِ شعر می­کرد و از غالب­ بودنِ شعر حمایت می­کرد. این که تاکید می­کرد که شعر بخصوص در ادبیات ما هنوز گفتمان یا وجه غالبِ ادبی است؛ درست است اما ژرف ­ساختِ بدوی عقلانیت­ اش وقتی افشا می­شد که از شعر به عنوان وجه غالب حمایت می­کرد. درحالی­که باید این وجه غالب دانستنِ شعر به عنوان فهم و تلقی امرِ پیشارنسانسی از ادبیات نقد شود اما جنابعالی شعر را جدی ­تر از داستان می­دانست و جدا از درکِ جدیت و اهمیتِ ادبیات داستانی در سطح جهان، از وجه غالب­ بودن شعر در ادبیات حمایت می­کرد. دلیل ­اش این بود که ادبیات پارسی دری با شعر آغاز شده است. باید خدمت این بزرگوار عرض شود که ادبیاتِ بشر درکل با شعر یا تجربه­های شاعرانه آغاز شده است؛ زیرا تجربه شاعرانه، تجربه بدوی، ساحرانه و جادوگرانه از شناختِ زبان، زندگی و جهان است که در پیشینه ادبیاتِ ملل این تجربه دیده می­شود. نخستین اسنادی که از ادبیاتِ ملل به ما رسیده ­است از گیلگمیش تا شعرهای عاشقانه مصر باستان و تا ادبیات هندو، یونانی، اوستایی و... همه با شعر و تجربه­ های شاعرانه آغاز شده است؛ بنابر این، این آغاز تنها تجربه ­ای نیست که خاصِ ادبیات پارسی دری باشد. این یک تجربه عام است که ادبیات بشر آن را تجربه کرده­است، وَ بنابه تحول معرفتی در زندگی جوامع، این تجربه نیز دچار تحول شده­ است. چنان­که با تحول معرفتِ پیشارنسانس به رنسانس و مدرن، معرفتِ جوامع بشری در هر عرصه زندگی دچار تحول شد؛ تجربه ادبی جوامع نیز دچار تحول شد که در تجربه پیشارنسانس شعر وجه غالب ادبی بود و در تجربه رنسانس و مدرن، داستان وجه غالب، ژانر غالب و گفتمان غالب در ادبیات شد. بنابر این در جوامعی که این تحول تجربه نشده­ است، آن جوامع از نظر معرفت هستی ­شناسانه، معرفت رنسانس و مدرن را تجربه نکرده ­اند؛ زیرا تجربه رنسانس و مدرن فقط یک تجربه مادی در عرصه ساخت وساز نبوده بلکه بیشتر تجربه هستی­ شناسانه از فهمِ زندگی و مرگ، فزیک و میتافزیک است. شعر بنابه پشتوانه بدوی و ژرف­ ساخت جادوگرانه که از زبان، زندگی و جهان دارد نمی­تواند چندان تجربه ادبی رنسانس و مدرنِ جوامع را از زبان، زندگی و جهان بازتاب بدهد. این داستان است که به عنوان تجربه ای مدرن از ادبیات و به عنوان یک ژانر مدرن از ادبیات می­تواند تجربه­ های معرفتی مدرن زندگی و مناسبات بشر را با زندگی و جهان و مناسبات فرد را با بشر، زندگی و جهان بازتاب بدهد. از این نگاه کسانی که شعر را هنوز وجه غالب در ادبیات می­دانند یا از شعر به عنوان وجه غالب ادبی حمایت می­کنند؛ اگر نیکتایی هم در گردن دارند و از آخرین مظاهر دستاوردهای مادی جهان غرب نیز استفاده می­کنند اما هنوز تجربه معنوی بشری جوامع غربی را که معرفت رنسانس و مدرن است، آن را تجربه نکرده­ اند و وارد تجربه معرفت هستی ­شناسانه مدرن که شامل تجربه هنری و ادبی نیز می­شود، نشده­ اند؛ ذهنیت شان هنوز دارای محتوا و ژرف ­ساخت بدوی، پیشارنسانسی و پیشامدرن است که به گفته عام فقط «بادی شان نو شده­» و در ساختار تقابلی و ژرف­ ساخت عقلی شان چندان تغییر، تحول و تجربه­ ای معرفتی وارد نشده ­است.
 بنابه همین عقلانیت بدوی است که در نصاب تحصیلی رشته­ های زبان و ادبیات در دانشگاه­ های افغانستان، بخصوص در رشته زبان و ادبیات پارسی دری حتا یک مضمون بنام «تاریخ ادبیات داستانی»، «شناخت داستان» یا «تاریخ ادبیات داستانی در افغانستان» وجود ندارد. این فقدانِ تدریسِ ادبیاتِ داستانی نه تنها در دوره لیسانس (کارشناسی) بلکه در دوره ماستری (کارشناسی ارشد) نیز قابل مشاهده است. چهار سال  که دانشجو در رشته زبان و ادبیات تحصیل می­کند، حتا چشم­اش در جزوه­ های درسی به واژه «داستان، داستان کوتاه و رمان» نمی­خورد؛ این درحالی است که تقریبا در هر سمتسر در این چهار سال تاریخ ادبیات تدریس می­شود اما همه بنابه رویکرد معمول تاریخ شعر و نظم است. مضمونی که در دو سمستر در صنف چهار بنام «مروری بر ادبیات معاصر» یا تاریخ ادبیات معاصر تدریس می­شود؛ حتا یک عنوان به تاریخ داستان در ادبیات معاصر اختصاص داده نشده­­، همه تاریخ شعر و تذکره شاعران است. با تاسف به دانشجو در این چهار سال تحصیلی گفته نمی­شود که داستان نیز شامل ادبیات است چه برسد که گفته شود داستان ژانر غالب در ادبیات معاصر است.
این فقدان تدریس ادبیات داستانی در رشته­ های زبان و ادبیات، بخصوص در رشته زبان و ادبیات پارسی دری یک فقدان علمی و اکادمیک در شناخت ادبیات است که فقدان آن به عدم برنامه ­ریزی علمی و اکادمیک در تهیه نصاب علمی ادبیات یا حتا می­توان گفت که به عدم شناختِ علمی ادبیات توسط تهیه کنندگان نصابِ تحصیلی، برمی­گردد. به نوعی فقدانِ تدریسِ ادبیاتِ داستانی در نصابِ تحصیلی ما می­تواند دلیلی بر کم­ دانشی علمی ما در شناخت ادبیات و بخصوص ادبیات معاصر باشد. بنابر این باید به فقدانِ تدریسِ ادبیاتی داستانی در رشته ­های زبان و ادبیات توجه شود تا این فقدان در نصابِ تحصیلی رفع شود؛ زیرا فقدانِ تدریسِ ادبیاتِ داستانی، فقدانِ علمی و اکادمیک در شناختِ ادبیات است.