۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

سرخوشی زنده گی در رمان «رازِ آهو»

رمان: رازِ آهو

نویسنده: نسیم خلیلی

ناشر: زریاب، 1392 خورشیدی

جای نشر: کابل



«خیال دیدن تو هنوز با من است. حتا حالا که هدیه­ ام را به تو داده­ ام. یادت می­ آید قرار مان همین بود؟ قرار بود هدیه­ ای درخور تو بیابم و به پایت بریزم و ما از هم کنده شویم؛ اما مگر می­شود پیچک را از تن درخت صنوبر کند؟ نه. برای همین هم هست که با خیال دوباره دیدنت برایت می­ نویسم. خیال دیدن دوست. که شاید حالا توی شهری از هندوستان، جایی مثل بمبی رو به دریا ایستاده و ملاممدجان می­ خواند. و با همین خیال شیرین، تا بمبی می ­روم و زیر باران، خیس می­ شوم. و با زنی که قصه­ ی سرزمین­ اش را می­ نویسم، کنار دروازه­ ی هند عکس یادگاری می­ گیرم. ما هنوز هم در شرق­ ایم، شرقی­ تر از ایران من، شرقی­تر از افغانستان تو، جایی که خورشید از آن­جا طلوع می­ کند. خورشیدی که می­ شود دست­ هایت را حمایل­ اش کنی تا غروب نکند، مثل آن عکسی که تو از من گرفتی، من توی آن عکس فقط سایه­ ای سیاه بودم و قرص نارنجی خورشید انگار همه­ ی شرق بود توی دست­ هایم که شاید می­ خواستم یک­جا به تو هدیه کنم. این هدیه، آن هدیه­ ی درخوری بود که می­ خواستم به پایت بریزم؟» (رازِ آهو: 25).

رمان رازِ آهو، قصه­ ی دل باختن وُ عشق است؛ دل باختن مردی به زنی، دل باختن زنی به مردی، وَ عشق بی پایان آدمی به آدم­ها، به چیزها، به زنده­ گی، به گذشته،گذشته­ ای که رفته است از آدمی دور شده است، وَ به آینده، آینده­ ای که ممکن اتفاق بیفتد، وَ به اکنون، اکنونی که وسط گذشته وُ آینده است؛ معلوم نیست که دلشوره­ گی، سرخوشی، حس، حال، امید، نومیدی وَ انرژی را از گذشته می­ گیرد یا از آینده. به هرصورت، انسان در این وسط، به عجز وُ درمانده­ گی می ­ماند؛ به عجز وُ درمانده­گی­ ای که در آن بایستی، دل بست، در آن اگه به جای هم نمی ­شود رفت، اما می­ شود توسعه یافت­ وُ، رشد کرد.

رازِ آهو، ما را در میان همه درمانده­ گی ­های که زنده­گی دارد، به سوی سرخوشیِ ممکن زنده­ گی می­ کَشاند؛ سرخوشی ­ای که در نگاه زنان و مردان به وجود می­آید وُ، وَ دل­ های زنان وُ مردان را انباشته از شوق می ­کند؛ شوقی که نمی ­شود تصرف ­اش کرد اما می­ شود باهاش به زنده­ گی، ادامه داد.


رمان، گاهی چنان انباشته از عشق می ­شود که راوی وُ شخصیت­ های داستان، با ماهیت هستی ­شناسانه ­ی عشق، با هستی وُ چیزها در تبادل وُ همذات­ پنداری متدوام قرار می­ گیرند؛ انگار که راوی وُ شخصیت­ های داستان، روحی اند که در هر چیز حلول می ­کنند یا روحی اند، سبکبال وُ رها؛ با نسیمی، از تهران به کابل، از کابل به دهلی، از دهلی به بلخ می­ روند؛ زمان وُ مکان، فضا- زمینه­ ای است متحرک که روای وُ شخصیت ­ها در آن، فراتر از منطق زمان وُ مکان، به راحتی، حرکت می­ کنند وُ، وارد هر جایی ­وُ، هر زمانی، می ­شوند.

قصه­ ی رمان از پایان، آغاز می ­شود؛ زمان به عقب برمی­ گردد؛ واقعیت ­های گذشته با یادداشت ­های کتابچه­ ی یادداشت روشان، که شخصیت محوری رمان است، درهم تنیده می ­شود؛ انگار که یادداشت­ ها، مفهوم جهان واقع را تحت تاثیر قرار می ­دهد، وَ روای نه با جهان واقع بلکه در جهان یادداشت­­ ها به سر می ­برد؛ زنده­ گی شخصیت­هایش را بنا به همان یادداشت­ ها روایت می ­کند؛ حتا زنده­ گی خودش وَ جهان پیرامون ­اش نیز بنا به تداعی ­های همان یادداشت­ ها، روایت می ­شود.

رمان با سه زاویه­ی دید روایت می­شود: اول شخص، دوم شخص وَ سوم شخص؛ وَ روایت به شکل زیگزاک ارایه می­ شود؛ روایت، مستقیم به پیش نمی­ رود؛ انگار که روایت دور خود می­ چرخد و همان­جا در دور خود رشد می ­کند وُ توسعه می ­یابد؛ در جهان رمان، حادثه ­ای عملن اتفاق نمی­ افتد؛ همه چه، گذشته است؛ روای است که بنا به یادداشت­ ها وَ بنا به یادمان وُ خاطرات شخصی خودش از دوره­ ی کودکی وَ نوجوانی، زنده­ گی خودش وَ دوستان ­اش را به یاد می­ آورد؛ آدم تصور می­ کنه که رمان، خودگویی درون­ ذهنی روای است، وَ همه چیز در ذهن روای می­ گذرد؛ بنابر این، می­ توان رمان را از نوع رمان­ های سیلان آگاهی، تصور کرد؛ برای این که جهانی که در رمان ارایه می­ شود بنا به تجربه­ ی شخصی هردو راوی است از زند­ه­ گی، چیزها، آدم­ ها وَ جهان. می­ توان رمان را بنا به «من می ­اندیشم»­ی هردو روای تصور کرد.

هردو روای زن اند، روای بخش اول رمان، صنوبر است که دوست دوره­ ی کودکی روشان و مریم، همسر روشان، است. بعدها که بزرگ­ تر می­ شوند روشان می ­رود کشورهای شرقی برای عکاسی؛ مریم می­ رود ایتالیا، وَ از روشان جدا می ­شود. روشان، در بلخ افغانستان، عاشق دختری بنام آهو می ­شود؛ در ضمنی که عاشق آهو است؛ عاشق مریم نیز است. سرانجام روشان در انفجاری در هلمند، یک پایش را از دست می­دهدوُ، معیوب می­ شود. روشان، رویدادهای زنده­ گی اش را، علاقه وُ احساس­ اش را نسبت به عشق، وَ برداشت هنری ­اش را از جهان، یادداشت کرده است؛ این یادداشت ­ها را صنوبر، هر از گاهی می ­خواند­؛ بنا به همین خواندن است که تداعی ­های فراتر از این یادداشت­ ها در ذهن روای اتفاق می­ افتد؛ وَ این اتفاقات ذهنِ روای؛ روایتی می ­شود برای ارایه ­ی رمان. تا روایت رمان به راوی می­رسد چند لایه­ ی هستی­ شناسانه صورت می ­گیرد؛ نخستین لایه، همان واقعیت­ های است که در زنده­گی روشان، اتفاق افتاده­ وُ، روشان بنا به مظاهر اتفاق­ ها بر ذهن­ اش، این اتفاق­ ها را یادداشت برداری کرده است؛ لایه­ ی دوم جهانی ­ست که در کتابچه­ ی یادداشت، است؛ رابطه­ ی هستی­ شناسانه­ ی راوی نه با جهان واقع بلکه با جهان کتابچه­ ی یادداشت، استوار است؛ بنا به همین رابطه است که راوی، روایت را ارایه می ­کند؛ روایتی که راوی ارایه می­ کند، آمیختاری از تداعی­ های ذهنی راوی با یادداشت­ ها، با زنده ­گی کودکی ­اش، وَ جهان کنونیِ پیرامون ­اش است؛ وَ این روایت، لایه­ ی سومَ هستی ­شناسی است؛ این لایه­­ های هستی، خواننده را به این اندیشه وا می ­دارد که کدام لایه­ ی هستی­ شناسی، معتبر است؛ درحالی که هستی، امری­ ست ابداعی؛ هرسه لایه­ ی هستی  شناسی، اعتبار ابداعیِ خود شان را دارد؛ این لایه­ ها به رمان امکان داده تا فراتر از هستی شناسی رمان مدرن، بینشِ هستی ­شناسی­اش را ارایه کند.

صنوبر که از دوستان دوره­ ی کودکی­اش جدا شده، دچار نوستالژیا شده است؛ یادداشت­ های روشان نیز نوستالژیایی ­ست از زنده­گی در شرق، نه تنها در شرق کنونی بلکه در شرق آرمانی، شرقی که انگار در گذشته وجود داشته؛ این چند لایه­ گی نوستالژیا، از روای، شخصیتی ارایه می­ کند که همش در حس وُ حال گذشته است؛ از یادآوری گذشته، به نوعی حال می­ کند­وُ، لذت می­ برد؛ وَ یادداشت­ های روشان برایش، سرخوشی ­ای می­ شود؛ سرخوشیِ زنده­ گی. سرخوشی­ ای که به روای امکان می ­دهد در شرق ممکن؛ شرقی که فراتر از زمان وُ مکان می­ تواند وجود داشته باشد، زنده­ گی کند. این زنده­ گی در شرق آرمانیِ ممکن، زمان وُ مکان رمان را فراتر از زمان وُ مکان واقعی، ارایه می­ کند؛ انگار راوی از آغاز تا اکنونِ زمان وُ مکان شرق، حضور داشته یا می­ تواند حضور داشته باشد؛ این شرق فراتر از زمان وُ مکان، همچون هستی­ ای در کتابچه­ ی یادداشت روشان، وجود دارد. روشان، دلش برای دستیابی شرق آرمانی ممکنی که می­ تواند تصورش را کند، تنگ می ­شود، وَ یادداشت­ ها، این دلتنگی روشان را به راوی نیز سرایت می­ دهد، وَ راوی را با خود می ­برد؛ اما هم روشان وَ هم راوی به شرق فعلی می ­افتند؛ شرقی که دیگر شرق آرمانی نیست؛ شرقی­ ست که در آن نمی ­شود زیست؛ هرکسی می­ خواهد از اینجا کنده شود­وُ، برود غرب:

«نوشته بودی دوست داری هتل تاج محل را ببینی و من چرا بغض کرده بودم؟ این هتل باید همان جایی باشد که یکبار توی عملیات تروریستی ، سقف­ اش سوخت. چرا آتش همه جای شرق هست؟ فرقی نمی­ کند کجا باشی. هرات یا بمبی. انتحار و مرگ و خونابه همه جای شرق هست. و من تا بیست وشش نوامبر 2008 رفتم. همه جا بودم. میان جنازه­ های سوخته. چایانه چاتراپاتی. هتل تاج محل، سینما، بار، خیابان... همه جا بودم و می­ دیدم که اسلحه، آدم­ ها را می­ کُشند.» (رازِ آهو: 70).



در این میان راوی دنبال زنده­ گی گم­گشته­ ی خویش است؛ انگار که دوره  ­ی کودکی زنده­گی روای وُ دوستان ­اش، همان شرق آرمانی ­ست؛ شرقی که دیگر نمی­ توان در شرق فعلی، پیداش کرد. دوستان کودکی راوی، هرکسی، جای رفته است دور از ایران در شرق وُ غرب آواره شده­ اند؛ سرنوشت، همین گونه است که آدم­ ها ازهم جدا شوند؛ وَ این جدا­شده­ گی آدم­ ها؛ ایده­ ی بهشت گم ­شده را برای آدمی بیافریند؛ هر آدمی، بهشت گم­ شده­­ ی خودش را دارد؛ انگار که این بهشت در کودکی­ اش همچون سکه­ ای گم شده باشد؛ با آنکه آدمی بنا به گفته­ی شاعر روسی، آخماتوا، در دوره­ی کودکی نمی­تواند سنجش­گزاری کند که در کودکی، خوشبخت بوده است یا بدبخت؛ زیرا دنیای کودکی با دنیای بزرگسالی آدم­ ها فرق دارد؛ دلخوشی­ های کودکی دلخوشی­ های ­ست که می ­تواند در جهان کارتون­ها اتفاق بیفتد؛ درهرصورت، کودکی، دنیای قشنگی دارد؛ دنیای بازی ­هایی که توانسته­ ایم انجام­ اش بدهیم؛ جهان آرمانی روای، در کودکی ­اش مانده، که تصورش را می­ تواند اما پیدایش نه؛ زیرا جهان کودکی­ اش دیگر تکه- تکه شده­ وُ، با هر دوستی دوره­ ی کودکی ­اش رفته جایی؛ مریم رفته میلان، روشان رفته شرق دور، غریبه شده است، پسر عموها وُ دختر عموها همه رفته­ اند سرشان برای زنده­ گی خم شده اند؛ هرکسی گرفتار زنده­گی ­اش شده است؛ یعنی که مردی یا زنی برای روزگار شده­ اند؛ این شاید تنها صنوبر است که به جای همه رنج می­ کَشد؛ به جایی همه می ­رود تا سکه­ ی زرینی را پیدا کند که در جهان کودکی از پیش همه­ ی شان گم شده است.

وَ، روای دوم، آهو است، معشوق روشان؛ آهو نیز دچار حس وُ حال گذشته است؛ حس وُ حالی گذشته­ ای که کشورش، نسبتن آرام بوده، مهاجر نبوده­ اند، با پدر، مادر، برادران، خواهران وُ نزدیکان، در خانوده­ می ­زیسته­ اند؛ اما این خوشی ممکن با جنگ ­ها بهم زده می ­شود؛ تعدادی در جنگ کشته می ­شوندوُ، تعدادی هم معیوب وُ آوره وُ مهاجر؛ وَ آهو نیز به عشق عکاس ایرانی دل می­ دهد، وَ زنده­ گی عاشقانه­ ای را تجربه می ­کند که دیگر این زنده­ گی عاشقانه، آهو را رها نمی­ کند حتا وقتی که با طاهر، مرد افغانستانی، هم ازدواج می­ کند. آهو، ناگزیر می­ شود تا تجربه­ ی زنده­گی ­اش را یادداشت کند­وُ، سرانجام این یادداشت­ ها را در داستان ارایه کند؛ در حقیقت، آهو، هم راوی وَ هم نویسنده­ ی بخش دوم رمان است. آهو، تجربه­ ی زنده­ گی عاشقانه­ اش را در رمانی می ­نویسد­وُ، می­خواهد نشرش کند؛ اما زمان وُ مکان دست بهم می­ دهد، تاریخ درنوردیده می­ شود؛ روشان وُ آهو، با بکتاش وُ رابعه یکی می­ شوند؛ انگار بازهم فاجعه­ ی عشق، در شرق تکرار می ­شود؛ فاجعه­ ای که انگار ازلی وُ ابدی ­ست؛ وَ هر عشقی، در شرق، سرانجام بایستی در واقعیت تلخِ زنده­ گی رابعه وُ بکتاش، تکرار شود؛ بکتاشی کشته شود، وَ رابعه ­ای در گرمابه رَک زده شود­­وُ، با خون­ اش روایت زنده­ گی­ اش را به دیوار گرمابه، بنویسد.

رمان، طوری که از پایان، آغاز می­ شود، همان­ جا می ­ماند؛ همان­ جا در یادداشت­ های روشان وَ در یادداشت ­های آهو؛ وَ این یادداشت­ ها، سرخوشی زنده­ گی شخصیت­ های رمان می ­شود؛ سرخوشی که می ­شود باهاش زنده­ گی کرد اما نمی ­توان تصرف ­اش کرد؛ سرخوشی ­ای که به امر والا می ­ماند.


رمان را می ­توان از رمان­ های ایده وُ اندیشه دانست؛ رمان­ هایی که ویرجینیا ولف وَ سارتر نوشته است. سه شخصیت رمان رازِ آهو «روشان وَ دو راوی» زنده­ گی اندیشمندانه دارند؛ روشان، عکاس- فیلسوف است، وَ صنوبر وُ آهو، راوی- فیلسوف اند؛ هرسه، با پرسش­ ها زنده­ گی می ­کنند؛ خوردن وُ پوشیدن شان زیاد دیده نمی­ شود؛ کردار شان درکل با دگه آدم­ ها تفاوت دارد؛ روشان را می­شود عکاس- فیلسوف قبول کرد اما درباره ی دو راوی می ­شود اندک تامل کرد که چگونه این همه دانایی فلسفی را به دست آورده­ اند؛ درحالی که زیاد نمی ­دانیم که صنوبر وُ آهو چه خوانده است؛ اما صنوبر مانند هگل، انگار فیلسوف روح باشد­وُ، از روح شرقی وُ غربی حرف می ­زند؛ وَ آهو، انگار بعد از افلاتون، فیلسوف عشق است که از چیستی عشق، وَ از کردار عشق اروتیک سخن می گوید؛ با آنکه در آغاز دختری ­ست ناراحت از تن وُ جان خودش؛ درست که هر دو روای، به نوعی، روایت شان را از برداشت­ های روشان ارایه می­ کنند؛ اما برداشت ­های روشان را بنا به ذهن شناسای (سوژه) خود شان که از هستی دارند، تدوین وَ ارایه می­ کنند. آهو، با روایتی از روشان از عشق می ­گوید:

«... درهای قلب آدم­ ها هرجای جهان که باشند به روی عشق باز است... حتا اگر زوج­ شان را انتخاب هم کرده باشند باز هم قلب شان برای دوست داشتن  درهای گشوده دارد...» (رازِ آهو: 162).



تصوری را که آهو از کردار اروتیک ارایه می­ کنه، بسیار دانایی می­ خواهد تا یک زن شرقی به ویژه یک زن افغانستانی به این تصور برسد:

«نامه را هیچ وقت برایت نفرستادم. چون خیلی از حرف­ هایم را نگفته بودم. نگفته بودم که من هم دلم می­ خواهد با تو عشق بازی کنم. حتا اگر شده یک­بار فقط. وقتی طاهر خانه نیست. می­توانستم دست­ ات را بگیرم و با خودم به خانه بیاورم­[ات]. ببوسمت. تمام تنت را نوازش کنم. بعد تو زبانم را دور لب­ هایم بزنی. لب­ هایم را بلیسی. و بذاق گرم­ ات تمام صورتم را بگدازد. دوست داشتم سینه­ هایم را مثل نارنج توی مشت­ ات می­ گرفتی. گرم می­ فشردی. و هرچه بوسه در دل داشتی روی تنم می­ ریختی. من با موهای سینه­ ات بازی می­ کردم. سیبک گلویت را می­ بوسیدم و لاله­ ی گوشت را به دندان می­ گرفتم و در حفره­ ی گوش­ ات می­ گفتم تا آخر دنیا دوست­ ات دارم، حتا اگر گناه باشد، حتا اگر خدا نخواهد...» (رازِ آهو: 154).



درست است که عشق در هرکجایی به طور غریزی می­ تواند اتفاق بیفتد؛ البته تعدادی کمی از زنان افغانستانی شاید بتواند عشقی بی احساس گناه انجام بدهد؛ اما عشق توام با آگاهی، وَ دانایی از عشق، شاید برای زن افغانستانی، هنوز قابل تصور نباشد.

این که نویسنده، دو روای زن را آفریده است تا جهان، مردان وَ یادداشت مردان را به ابژه تبدیل کنند، وَ خود شان سوژه (ذهن شناسا) وُ فاعل نفسانی شوند؛ کاری ­ست خیلی درخور اهمیت، وَ در ادبیات داستانی زبان پارسی، پیشرو است. من، فکر می­کنم دانایی نویسنده­ ی رمان (نسیم خلیلی پژوهشگر وُ تاریخ­ نویس) با دانایی دو راوی وحدت می ­یابد؛ وَ اتصال کوتاه که در داستان­ نویسی پست مدرن مطرح است، بین  دانایی شخصیت­ های داستانی که هردو راوی باشد وَ شخصیت واقعی که نویسنده باشد، رخ می­دهد.

رمان، رمانی­ست که دیدگاه انتقادی را نسبت به فرهنگ شرقی، که در شرق در جریان است، مطرح می­کند؛ وَ درکل، بررسی از زنده­ گی وَ فرهنگ شرقی ارایه می­کند، به طور خاص زنده­ گی سیاسی، اجتماعی وَ فرهنگی افغانستان را ارایه می­ کند؛ حتا گاهی به رمان تاریخی نزدیک می­ شود؛ زیرا در این رمان از تعداد شخصیت­ های تاریخی افغانستان معاصر نام می­برد، وَ رویداد­های تاریخی افغانستان در رمان بازتاب پیدا می­ کند؛ وَ یک دید برون­گرایانه وَ بی­ طرفانه از افغانستان ارایه می­ شود که برای یک خواننده­ ی افغانستانی می­ تواند خیلی با اهمیت باشد تا به خودش و به کشورش، فکر کند.

رمان، انسان ایرانی وُ افغانستانی را به این اندیشه وا می­ دارد تا به پیشینه­ ی مشترک فرهنگی وَ جغرافیایی شان فکر کنند؛ پیشینه­ ی تاریخی­ ای که در آن باهم زیسته ­اند، وَ نتیجه­ ی این پیشینه، هنوز در زبان مشترک، تداوم دارد؛ که رمان رازِ آهو، با نثر ادبی ­ای که دارد، نمونه­ی زبان وَ ادبیات مشترک، ایران وَ افغانستان کنونی، می ­­تواند باشد. رمان، بینامتنی (متن آمیخته­ گی) با ادبیات کلاسیک زبان پارسی، وَ با ادبیات شفاهی ایران وَ افغانستان دارد؛ که این متن آمیخته­ گی به نثر وَ زبان ادبی رمان، گیرایی وَ جذابیت خاص بخشیده است.

در ضمنِ همه اهمیت داستانی، این رمان، یک رویداد فرهنگی می­ تواند در ادبیات ایران وَ افغانستان باشد؛ رویدادی که گذشته­ ی مان را به یاد ما می­ آورد، وَ با احترام­ گزاری به گذشته­ ی مشترک ما می ­خواهد بگوید که اکنون هم با حفظ جغرافیای سیاسی موجود خویش وَ احترام بهم به عنوان شهروندان دو کشور؛ باز هم می­ توانیم فراتر از سیاست­ گزاری حکومت­ های دو کشور، به عنوان شهروندان مشترک زبان وَ ادبیات پارسی، به ادبیات وَ فرهنگ مشترک خویش، ارج بگزاریم؛ که نوشتن این رمان با شخصیت­ های داستانی­ اش، با پیام داستانی ­اش، با بینامتنیت ­اش، با یادآوری از بکتاش وُ رابعه، پس از هزار سال، وَ با بکتاش شدن یک مرد ایرانی وُ با رابعه شدن یک زن افغانستانی؛ وَ با نشر این رمان در کابل؛ نمونه­ ای است از ارج­ گزاری به ادبیات وَ فرهنگ مشترک موجود مان.



این نوشتار، خوانشی بود از یک خواننده­ ی افغانستانی؛ که این خوانش، بیشتر معطوف بود به دریافت ممکن یک خواننده، بنا به وضعیت روانی وَ موقعیت فرهنگی خودش که از نظر موضوعی وَ محتوایی، توانسته با رمان رازِ آهو، رابطه، برقرار کند؛ نه معطوفی به توضیح وَ تحلیل ساختاری، تکنیکی، وَ عنصرهای مطرح در رمان.

----
یعقوب یسنا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر