۱۴۰۰ اسفند ۲۷, جمعه

اندیشه‌ی مردمی، خیامی و طبیعت‌گرایی در شعرهای مسعود کریمی

از چندی به این سو در انستاگرام شعرهای مسعود کریمی را می‌خوانم. آن‌چه مرا وا می‌دارد شعرهای کریمی را بخوانم حس بشری در شعرها از چند جنبه است:

جنبه‌ی نخست، اندیشه‌ی مردمی در شعرها است. منظورم از اندیشه‌ی مردمی همان بدیهیات و پیش‌فرض‌های زیبایی‌شناسانه و ذوق‌شناسانه‌ی جمعی و مردمی زبان فارسی است. مانند این شعرها: «این اسپ چموش سال‌ها زین کم داشت/ مردانگی و مروت و دین کم داشت/ دنیای دروغ و حیله و جنگ و ستیز/ نامرد زمانه‌ای چو پوتین کم داشت».

شاعر در این شعر بنابه ذوق و زیبایی‌شناسی مردمی به تجاوز پوتین بر اکراین اشاره کرده است.

غزل‌های کریمی نیز با چشم‌انداز ذوق و زیبایی‌شناسی جمعی و مردمی ارایه می‌شود. چند غزلی که من از شاعر خواندم جنبه‌ی تغزل در غزل‌ها نسبت به جنبه‌ی اجتماعی برجسته‌تر است. طوری‌که اشاره شد جنبه‌ی تغزلی غزل‌ها به اساس بدیهیات ذوقی جمعی ارایه شده است: «نیمه‌شب آمد خیالش نیمه‌جانم کرد و رفت/ پاره‌ابری سرگران در آسمانم کرد و رفت/...».

در همه‌ی شعرهای شاعر گونه‌ای از اندیشه‌ی خیامی قابل احساس است. به این معنا که ژرف‌ساخت اندیشه‌ی شعرها استوار بر این است: همه‌چه درگذر است، زندگی همین یک لحظه است، این یک لحظه را غنیمت باید شمرد و قدر زندگی را دانست.

طبیعت‌گرایی نیز در شعرها قابل احساس است. منظور از طبیعت‌گرایی احساس زیبایی‌شناسانه و نوستالژیک نسبت به طبیعت است. شاعر طبیعت را رازآلود می‌بیند و با شب، روز، کوه و... احساس هم‌ذات‌پنداری می‌کند: «شب بهت سکوت بسته‌ی پنجره‌هاست/ شب هق‌هق نرم سینه‌ی زنجره‌هاست/ صد قصه‌ی نانوشته دارد هر شب/ شب بغض فرونشسته در حنجره‌هاست».

مسعود کریمی غیر از رباعی، دوبیتی و غزل، شعرهای کوتاه در ژانر شعر سپید نیز دارد. به نظر من شعرهای کوتاه سپید شاعر ویژگی‌های خاصی دارند. این ویژگی‌ها جنبه‌ی اجتماعی و نکته‌تصویر استند. هر شعر کوتاه به گونه‌ای به وضعیت اجتماعی و روی‌دادی در تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران معاصر گره می‌خورد.

اما وضعیت اجتماعی و روی‌داد سرراست بیان نمی‌شود، بسیار ظریفانه و نکته‌سنجانه بیان می‌شود. در ضمنی‌که شعر نکته یا بزن‌گاه اجتماعی دارد، تصویری نیز است. یعنی نکته و بزن‌گاه اجتماعی شعر در یک کلیت تصویری ارایه می‌شود. این‌که نکته و بزن‌گاه اجتماعی در شعر اهمیت پیدا می‌کند در ارایه تصویری آن نکته است‌که به تعبیر استاد کدکنی گره‌خوردگی عاطفی (نکته‌تصویر) در زبان فشرده و آهنگین بیان می‌شود:

«.../ این روزها/ خبر پشت خبر/ ای‌کاش مرگ می‌گذاشت/ کمر راست کنیم/ کوه که نیستیم». «کدام تجمع/ کدام اغتشاش/ مگر چند نفر بودیم/ که جدامان کردند/ شاید عاشقی هم.../ چه جرم سنگینی است/ لب‌خند مخملی».

۱۴۰۰ اسفند ۲۵, چهارشنبه

پشتونیزم، بیگانه‌گی و دیگری

فروریزی جریان طالبان از درون آغاز شده است. طالبان پشتون طالبان اوزبیک را از موقف‌های نظامی برکنار و به‌عنوان نظربند به کابل فراخوانده‌اند.

مرحله‌ی نخست، تسلط طالبان با شعار اسلامیت بر افغانستان بود. مرحله‌ی دوم، تسلط طالبان پشتون با هدف قومی بر طالبان غیرپشتون است.

بدترین بی‌اعتمادی و فروریزی یک جریان بی‌اعتمادی و فروریزی درونی است. طالبان پشتون اعتمادسازی و وحدت ملی را به رسمیت نمی‌شناسند، زیرا آن‌چه برای آن‌ها اهمیت دارد زور و سلطه است. طوری‌که افغانستان را با زور و خشونت تصرف و سلطه‌ی خود را تامین کردند، می‌خواهند با زور و خشونت بر گروه‌های طالب غیر پشتون خود نیز تسلط پیدا کنند.

از وقتی سران قوم پشتون از کوه‌های سلیمان خروج کردند و خراسان (افغانستان) را تصرف کردند، موضع شان در قبال اقوام غیر پشتون تامین سلطه‌ی قوم پشتون و اطاعت بی‌چون وچرای اقوام غیر پشتون بوده است.

این‌که نظام سیاسی در افغانستان به ثبات نمی‌رسد و مردم افغانستان ملت نمی‌شود، همین روی‌کرد اشتباه و غلط سلطه‌ی قوم مهاجم بر اقوام بومی است.

درست این است زور، خشونت و سلطه کنار گذاشته شود، معیارهای مدرن برای ملت‌شدن و هم‌زیستی اجتماعی و سیاسی روی‌کار بیاید. متاسفانه سران قوم پشتون از کمونست، تکنوکرات، لیبرال تا اخوانی روی‌کرد یگانه دارند: زور، خشونت و سلطه.

اگرچه زور و خشونت برای تصرف سرزمین دیگران نتیجه می‌دهد، اما برای هم‌زیستی سیاسی و اجتماعی در درازمدت نتیجه نمی‌دهد. بنابراین جریان قومی طالبان پشتون مانند سایر جریان‌های قومی پشتون دچار بن‌بست در حکومت‌داری می‌شوند و دور باطل جنگ داخلی تکرار خواهد شد.

۱۴۰۰ اسفند ۲, دوشنبه

روایت واژه، شعر و جهان (خوانشی از شعر فرناز جعفرزادگان)

در شعر خوب معمولا انسان (شاعر) رو به سوی خویش دارد. رو به سوی خویش یعنی درگیر بودن با خویشتن خویش. خویشتنی‌که نسبت انسان را با واژه، زبان، زندگی و جهان دچار می‌کند. این نسبت در واقع باشش سوریال و سیالی در جان چیزها است. بنابراین شاعر با شعر وارد جان سیال و سوریال چیزها و جهان می‌شود. با این ورود، مناسباتی با جان چیزها و جهان برقرار می‌کند که در این مناسبات، خویشتن شاعر، چیزها و جهان وحدت سیال و سوریال پیدا می‌کند. شاعر، مسافری در جان جهان می‌شود و با شعر از جان جهان دل‌جویی می‌کند.

مجموعه‌شعر «تن‌ها من بود میان هیچ می‌دوید» ورود سیال و سوریال در جان چیزها و جهان است. خوانش این مجموعه‌شعر مرا به یاد شعرهای نیچه در مجموعه‌شعر «میان دو هیچ» و به یاد شعرهای سهراب سپهری برد. در شعرهای جعفرزادگان سیالیت سوریالی بین زندگی، مرگ، زبان و جهان جریان دارد. انگار راهی از زندگی به مرگ و از مرگ به زندگی وجود دارد. این راه، جنبه‌ای از زبان است.

این جنبه‌ی زبان، شعر است. زیرا ما در روی‌کرد عقلی و واقعی، راه و پلی بین مرگ و زندگی ساخته نمی‌توانیم. مرگ اگر پایان واقعیت نیست، دیگرگونی است‌که واقعیت، صورت و ماهیت قبلی خود را کاملا از دست داده است. اما شعر، نخ و سوزنی است‌که مرگ، زندگی، جهان و زبان را بخیه می‌زند و به‌هم می‌دوزد: «دری رو به غروب/ دری به رو به طلوع/ رفت این/ آمد/ آن را صدا می‌زند» (تن‌ها من بود میان هیچ می‌دوید: 11).

من در این یادداشت در باره‌ی همه‌ی شعرهای این مجموعه نمی‌نویسم، فقط در باره‌ی آخرین شعر این مجموعه می‌نویسم. این شعر، بلندترین شعر مجموعه است. شعر از «کلمه» آغاز می‌شود. به نوعی خواننده را ارجاع می‌دهد به این روایت که در آغاز کلمه بود. کلمه خدا بود. «آن‌گاه که کلمه دستم را گرفت/ برد به هجاهای دور/ راه‌های بلند و کوتاه/ نامم بر دهان افتاد». کیستی انسان از چه آغاز می‌شود؟ از زبان آغاز می‌شود. این‌که می‌گوییم من فلان ابن فلان استم، در واقع نسبت خود را به زبان مشخص می‌کنیم و کیستی زبانی خود را بیان می‌داریم: «نامم بر دهان افتاد». شاعر با زبان دارای نام، کیستی و هویت می‌شود.

شاعر در بند دوم شعر به مناسبات حقیقت و مجاز پرتاب می‌شود. این مناسبات حقیقت و مجاز: آسمان، دریا، نور، خیابان، کوچه‌ی دل‌تنگ، چراغ‌های چشمک‌زن، باغ و کنار گل استند. اما شاعر از وسط این چیزها به تماشای «شک» می‌نیشیند. این تماشای شک فضای مناسبات شاعر، شعر و چیزها را سوریال می‌کند. کهکشان پیام می‌دهد: «ایمان، پیراهن گناه بر تن دارد».

سیالیت سوریال شاعر، شعر و چیزها در این‌جا توقف نمی‌کنند، هم‌چنان به پیش می‌روند. صدایی برمی‌خیزد، همه‌چه زبان می‌گشایند. سواره‌ی تازه‌نفسی می‌رسد. با تعجب درمی‌یابیم که این سوار، مرگ است. جان‌دارانگاری و شخصیت‌انگاری مرگ در ادبیات و فرهنگ بشر پیشینه دارد. یدالله رویایی می‌گوید: «حریص هستی، مرگ/ در حیاتی دیگر با ما می‌آید/...». فروغ می‌گوید: «... و مرگ زیر چادر مادر بزرگ نفس می‌کشد/ و مرگ آن درخت تناور بود/ که زنده‌های این سوی آغاز/ به شاخه‌های ملولش دخیل می‌بستند/ و مرده‌های آن سوی پایان/ به ریشه‌های فسفریش چنگ می‌زدند/ و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود/ که در چهار زوایه‌اش، ناگهان چهار لاله‌ی آبی روشن شدند». جعفرزادگان می‌گوید: «آن سوار تنها و خوش‌اشتها/ مرگ/ مرگ/ که تنهایش/ با غروب هیچ آدمی پر نمی‌شود».

در شعر جعفرزادگان، شاعر یا انسان از مرگ رو برنمی‌گرداند، با مرگ هم‌بوسه و هم‌آغوش می‌شود. زیرا مرگ فراگیر است و حتا هوا را بوسیده است. پس از دیدار شاعر، شعر، واژه، زبان و مرگ، شاعر رو به سوی خویشتن خویش می‌کند و به احوال درون انسانی و بشری خود می‌پردازد. احوال درونی‌ای‌که از شاعر به نخستین انسان، نخستین درخت و نخستین راز می‌رسد. انسان آن راز را می‌چشد. آیا این راز گناه، تقصیر و مرگ نیست؟

نمی‌توان از خویشتن خویش و جهان رو برگشتاند، باید برای پذیرش، گنجایش داشت و واقعیت جهان، زندگی و مرگ را به سوی خویش فراخواند و در خود به زبان، شعر، روایت و قصه (هنر) تبدیل کرد. هنر غیر از چهره‌ی استعلایی مرگ، چه می‌تواند باشد؟

پذیرش برای شاعر، بیان‌گر حضور سوریالِ سیال او در چیزها و جهان است. برای استقبال ماجرای سوریال سیال جهان می‌ایستد تا ماجرای سوریال سیال جهان در جان او خانه گزیند و از جان او عبور کند و این عبور را چون گذر شبنم بر روی پوستش احساس نماید. انگار شاعر روح سیال جهان است و ماجراهای اساطیری و سوریال جهان دنبال او استند تا با او وحدت و هم‌پوشانی پیدا کند.

شاعر در آغاز شعر به آسمان و به نور پرت می‌شود، اما در آخر شعر به درخت پرت می‌شود. درخت در شعر حضور معنادار و رمزی دارد.

مناسبات سیال و سوریال در سراسر شعر جریان دارند، اما در بند آخر شعر به اوج می‌رسند. کلاغ، حواس، اندام، دختر، ماه، مار، جیغ، خون، جنین، مریم و جهان نسبت‌های سیال و سوریال برقرار می‌کنند. چنین نسبت‌های سیال و سوریال فقط در بینش انسان دوران اساطیری ممکن است. زیرا در بینش اساطیری، تبادل و پیکرگردانی هرچه به هرچه ممکن است و تفاوتی بین زندگی، مرگ، خواب و رویا نیست.

در پایان شعر متوجه می‌شویم: انگار نه انگار ماجراها و روی‌دادهای شعر اتفاق‌ها و رخ‌دادهایی در زبان بوده‌اند: «زمین کل کشید/ کلاغ‌ها دسته‌دسته پر گشودند/ و کلام کَل‌کَل‌کنان/ در خود به فریب نشسته بودند...». 

خوانشی‌که از شعر ارایه شد، خوانش هرمونتیکال و خواننده‌محور بود. یعنی دریافت خواننده از شعر بود. اگر از واژه‌ی «شاعر» و نام «شاعر» استفاده شده است، شخص شاعر و شخص حقیقی نیستند، به معنای واژه‌ها و شخصیت‌های جهان این شعر استند. آن‌چه را که مشخصا می‌توانم در باره‌ی سطربندی شعر بگویم، این شعر می‌تواند در سطربندی متفاوتی از سطربندی کنونی ارایه شود. 

۱۴۰۰ بهمن ۲۷, چهارشنبه

سیاست‌مداران هزاره از توهم رهبری تا خودفریبی و خودزنی

مردم هزاره در تاریخ معاصر افغانستان از نبود رهبر رنج می‌بردند. زیرا از روزگاری ‌که عبدالرحمان مردم هزاره را تار و مار کرد؛ این مردم دیگر به وحدت و یکپارچگی فرهنگی-قومی نرسیدند. وحدت فرهنگی-قومی در تصور مردم هزاره به نوستالژیا و حسرت تبدیل شده ‌بود، تا هنوز این نوستالژیا و حسرت به ‌نوعی از نظر روان‌شناختی در باور مردم هزاره مطرح است.

حضور مزاری در روزگار معاصر موجب شد که نوستالژیای رهبری به واقعیت تبدیل شود و مردم هزاره به مزاری احساس رهبری پیدا کند. مزاری با آن‌که مذهبی بود، اما توانست فراتر از مناسبات مذهبی، احساس قومی را در بین مردم هزاره خلق کند و مردم هزاره را نه دور محور «تشیعه» بلکه دور محور «هزاره» جمع کند. بنابراین، هزاره‌های اهل سنت و اسماعیلیه نیز در این محور هم‌ذات‌پنداری قومی و فرهنگی کردند و حسرتِ رهبرداشتن‌شان نسبت به مزاری گُل کرد.

زندگی فقیرانه‌ی مزاری، دوری مزاری از تجمل و تشریفات، همسان‌بودن زندگی مزاری در پوشاک و خوراک با مردم هزاره، سوءاستفاده ‌نکردن مزاری از منافع عمومی به نفع شخصی خود، عدم سرمایه‌اندوزی مزاری و برخورد یک‌سان مزاری با مردم موجب شد که مزاری در دل مردم جای‌گاه و وقار یک رهبر را پیدا کند.

من شخصاً قصد قضاوت ندارم. زیرا در این دور‌ه‌ی زنده‌گیم نسبت به مذهب، قوم، رهبر و… تعلق خاطر عاطفیم را از دست داده‌ام؛ به این موارد، بیش‌تر نگاهی جامعه‌شناختی‌ فرهنگی دارم. آن‌چه را که درباره‌ی مزاری عرض کردم به اساس صحبت‌هایی بود که با پیروان مزاری داشتم و خودم نیز یک دوره، احساس عاطفی به پیروی از رهبر داشتم.

کشته‌شدن مزاری توسط طالبان، روح قومی مردم هزاره‌ را جریحه‌دار کرد. مردم هزاره‌ پس از سال‌ها نسبت به فردی احساس رهبری پیدا کرده بودند و در محور او به‌ نوعی احساس وحدت قومی می‌کردند؛ بار دیگر پس از مرگ مزاری دچار احساس گسست عاطفی و روحی در فقدان رهبری شدند.

شماری پس از مزاری با درک این‌که مردم هزاره از نظر عاطفی احساس نیاز به رهبر دارد، خود را در جای‌گاه رهبر قرار دادند و مشق رهبری را در بین مردم هزاره شروع کردند. خلیلی و محقق از جمله‌ی نخستین افرادی بودند که پس از مزاری رهبران خودخوانده‌ی مردم هزاره شدند. اما دیری نگذشت‌ که احساس رهبر شدن بین مردم و سیاست‌مداران هزاره به یک اصل واگیردار سیاسی و فرهنگی تبدیل شد.

از خلیلی و محقق که بگذریم مدبر، دانش، عزیز رویش، جعفر مهدوی و… هر کدام به این تصور بودند که روح مجسم مزاری استند. شاید تصور می‌کردند مزاری رحلت جسمانی کرده تا روحش در وجود این بزرگواران تجلی کند. اما مزاری برای همه‌ی این‌ها آب، نان و نام شد. انگار مزاری رحلت کرد تا مرگ مزاری برای این‌ها نام و نان شود و این‌ها بتوانند با اعتبار مزاری، جامعه‌ی هزاره را به گروگان بگیرند و برای خود کاسبی سیاسی کنند.

خیلی خوب کاسبی کردند. گاهی با خود فکر می‌کنم مزاری چقدر انسانی با وقار بوده است، تا زنده بود، محوری برای جامعه‌ی هزاره شد، جامعه‌ی هزاره روح قومی و عاطفی خویش را در وجود او تعمیم داد و ترمیم کرد؛ موقعی ‌که درگذشت، دیگر نمی‌توانست مستقیم با جامعه‌ی هزاره ارتباط داشته باشد. بنابراین، افرادی با استنفاده از وقار، اعتبار و نام او صاحب کاخ، چوکی و تجارت شدند. در هر صورت، او برای جامعه‌ی هزاره مفید بود. اگر مزاری نبود، این چند هزاره‌ی کاخ‌نشین را کسی به آسانی به چوکی و… راه نمی‌داد. این افراد را بعد از مزاری نسل اول می‌دانم.  درباره‌ی اینها بیش از این صحبت نمی‌کنم.

منظور این یادداشت بیش‌تر سیاست‌مداران نسل دوم هزاره است. افراد نسل دوم مانند داود ناجی، احمد بهزاد، اسدالله سعادتی، مهدوی و… است. خلاصه هر هزاره‌ای‌که نسبتاً درس خوانده و چند روز در راه‌پیمایی یا نشستی اشتراک کرده است، خود را از نسل دوم رهبری هزاره می‌داند. منظورم از نسل اول و دوم، نسل اول و نسل دوم رهبری است. مزاری رهبر بود. بعد از مزاری ما بیماری رهبری در بین  نسل اول و نسل دوم هزاره داریم.

نسل دوم هزاره در واقع با این شعار در صحنه آمد که نسل اول رهبری هزاره در مناسبات سیاسی کارشان تمام است، باید نسل دوم رهبری روی‌کار بیاید. در نسل اول اگر چند قومندان، مثل خلیلی، محقق، مدبر و چند تا منشی مثل دانش، عزیز رویش و… تصور رهبری داشتند؛ در نسل دوم هر کسی‌که دانش‌گاه خوانده بود، در جلسه‌های قسیم اخگر شرکت کرده‌ بود یا جذب دسترخوان حزبی خلیلی، محقق و… شده ‌بود، بی‌قید و شرط خود را مستحق رهبری می‌دانست.

سخن این است‌ که چرا احساس رهبری در جامعه‌ی هزاره به سنتی واگیردار تبدیل شد؟ اگر خلیلی، محقق و… احساس رهبری می‌کردند، ادعای‌شان این بود که بوی مزاری در وجود آن‌ها است و آن‌ها از قومندان نزدیک به مزاری بوده‌اند؛ بنابراین میراث‌بر مستقیم مزاری استند اما نسل دوم چرا دچار توهم احساس رهبری شد؟ داود ناجی، احمد بهزاد و… از کابل تا روم، پاریس و واشنگتن در همایش‌های سال‌گرد مزاری اشک تمساح رهبری برای سرنوشت شوم هزاره می‌ریختند و طوری وانمود می‌کردند که ما خواب راحت نداریم، زیرا خود را مسوول سرنوشت هزاره می‌دانیم و احساس تقصیر می‌کنیم که هزاره چرا دچار چنین سرنوشتی باشد. هزاره سزاوار چنین سرنوشتی نیست. من آمده‌ام تا این سرنوشت مردم هزاره را تغییر دهم و شما را رستگار سازم.

این نسل با انتقاد از کارنامه‌ی نسل اول رهبری، جنبش‌ها و انجمن‌هایی را راه‌اندازی کرد که جنبش روشنایی و… از این جمله بود. به جای این‌ که سیستم‌سازی کنند، تمرین و مشق رهبری کردند. افرادی‌ که در نسل دوم به نظر خود سرشان به تن‌شان می‌ارزید در جنبش روشنایی دور هم جمع شدند که این جمع‌آمد موجب هراس رهبران سنتی شد.

رهبران نسل اول از جمله استاد محقق، کنار اشرف غنی ایستاد شد و به رهبران نسل دوم و به پیروان شان گفت تعدادی کوچه و بازاری آمده‌ ادعای رهبری هزاره را دارند، این‌ها در آسمان ستاره و در زمین بوریا ندارند. به آدرس داود ناجی گفت که ملاق‌زده پیش مه آمد مرا معیین و… مقرر کن. معرفی کردم استعداد نداشت، در امتحان کامیاب نشد.

ماجرا به ‌نوعی بین رهبران نسل اول و دوم فروکش کرد، آن‌چه ‌که بیش‌تر برجسته‌ شد، درگیری رهبران نسل دوم بین خود آن‌ها بود. زیرا داود ناجی، مهدوی، اسدالله سعادتی، احمد بهزاد و… هر کدام خود را رهبر معظم و خان‌بزرگ در بین نسل دوم می‌دانستند و به این نظر بودند که دیگران به آن‌ها بیعت کنند.

قصد روان‌کاوی احساس رهبری در ذهن این افراد که خود را رهبر تصور می‌کردند یا پیروان این افراد را (که به‌نوعی از برچی تا کویته‌، اروپا و امریکا می‌خواستند با استقبال از این افراد، احساس کمبود روانی خویش را در وجود این رهبران برجسته بسازند) ندارم. از نظر روان‌شناسی جامعه‌شناختی این احساس رهبری در بین سیاست‌مداران و جامعه‌ی هزاره قابل تأمل و بررسی است‌ که باید مورد واکاوی قرار گیرد.

در این یادداشت فقط احساس رهبری و استقبال از این احساس رهبری را در بین جامعه‌ی هزاره به‌ عنوان مسأله مطرح می‌کنم که این مسأله مورد توجه قرار بگیرد و بتوانیم در عرصه‌ی سیاسی توهم احساس رهبری را از خود دور کنیم.

به نظرم این احساس توهم رهبری در بین سران جنبش روشنایی موجب شد که سران این جنبش از هم جدا شوند و هر کدام در پی کیش شخصیت‌سازی خود برآیند. در صفحه‌های اجتماعی شماری را بگمارند که از این‌ها به ‌عنوان رهبر یاد کنند و بگویند اگر بعد از مزاری فردی در بین هزاره رهبر باشد و بتواند جامعه‌ی هزاره را رستگار کند این فرد است.

اگر کسی از سران جنبش انتقاد می‌کرد، دفعتاً این افراد گماشته ‌شده به منتقد برچسپ می‌زد که تو علیه هزاره استی، زیرا این افراد رهبر مورد علاقه‌ی خود را معادل جامعه‌ی هزاره می‌دانست، طوری‌که شماری از گماشته‎گان استاد دانش می‌گفتند انتقاد و تخریب استاد دانش، انتقاد و تخریب جامعه‌ی هزاره است.

متأسفانه نسل دوم هزاره دچار توهم احساس رهبری شد، سیستم‌سازی را کنار گذاشت. این کنارگذاشتن سیستم‌سازی باعث شد نسل جوان هزاره در فعالیت جمعی و سیستماتیک شکست بخورد. آن‌چه از این جنبش‌ها که قرار بود فعالیت جمعی و سیستماتیک انجام دهند، به جا ماند چند تا رهبرچه بود که کارشان اشک ریختن برای جامعه‌ی هزاره در زادروز و در روز درگذشت مزاری بود.

رقابتی‌که بین نسل اول و دوم رهبری هزاره وجود داشت، رقابت بر سر نشان‌دادن صداقت به مزاری آن‌هم در تجلیل و بزرگداشت مناسبتی از مزاری بود که این رقابت از کابل تا کویته، مشهد، اروپا، امریکا و حتا روسیه جریان داشت. این بزرگ‌داشت‌ها با این نیت صورت می‌گرفت که از فلانی خان دعوت شود تا فلانی خان در آن بزرگ‌داشت با اکت و ادای رهبری سخنرانی فرماید و با ریختاندن قطره‌اشکی احساس رهبری خود را نشان دهد و مخاطبان خویش را به فیض برساند، مخاطبان با گرفتن عکس‌های سلفی ابراز علاقه‌‌شان را به‌عنوان پیروان صادق به رهبر نشان دهند.

پیش از آن‌که رشته‌ی کلام از دستم برود یا سخن‌گفتن درباره‌ی این‌همه رهبر ذهنم را آشفته یا زبانم را گنگ کند، به رهبران نسل دوم عرض کنم: جامعه‌ی هزاره بعد از مزاری دیگر به رهبر نیاز ندارد. اگر به رهبر نیاز داشته‌ باشد خلیلی، دانش، مدبر، محقق، و… کافی است. نیاز نیست جامعه‌ی هزاره این‌همه هزینه برای کیش شخصیت‌سازی بپردازد. جامعه‌ی هزاره نیاز به فعالیت جمعی دارد که این فعالیت جمعی برای رهبرسازی و کیش شخصیت‌سازی نباید باشد، بلکه برای تقویت مناسبات مدنی و بلندبردن شعور جمعی باشد که به سیستم‌سازی بینجامد.

بهتر است واضح بگویم که شما سران جنبش از احساسات نسل جوان هزاره برای تمرین و مشق رهبری و کیش شخصیت‌سازی خود سوءاستفاده کردید. این سوءاستفاده‌تان به خودتان آسیب رساند و بدتر از همه به نسل جوان هزاره و به مناسبات اجتماعی بالقوه‌ی جامعه‌ی هزاره آسیب رساند. یعنی این‌‌که چندین سال مناسبات جمعی مدرن در جامعه‌ی هزاره را به عقب انداختید و امکان‌های بشری و اجتماعی‌ای‌‌که در این دو دهه شکل گرفته بود به هدر رفت.

عرضم به نسل جوان هزاره این است برای کیش شخصیت‌سازی هیچ فردی هزینه‌ی مالی و جانی نکنید. کیش شخصیت‌سازی و رهبرسازی به جامعه‌ی هزاره مفید نیست. جامعه‌ی هزاره از کمبود رهبر دچار مشکل نیست، بلکه کثرت این همه رهبر به عنوان کاسب باعث شده که امکان‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی جامعه‌ی هزاره ارزان به فروش برسد و به هدر رود.

بنابراین باید راه‌کارها و روی‌کردهایی ایجاد شود که از حضور و وجود افراد استفاده‌ی جمعی و عمومی به نفع جامعه و مناسبات دموکراتیک صورت گیرد تا کسی نتواند بیرون از سیستم یا بیرون از منافع عمومی جامعه برای خود منفعت و جای‌گاه تعریف کند.

کمک‌هایی را که به جنبش روشنایی کردید، خونی که برای این جنبش ریختاندید، موتر استاد محقق را که بر شانه‌های تان به خانه‌اش رساندید، استاد خلیلی را رهبر خردمند لقب دادید، دانش را مترداف هزاره دانستید و… این‌همه نیرو، امکان و هزینه‌ی بشری شما کجا شد؟ نتیجه‌اش چه شد؟ دستاوردش کجا است؟ به جز این‌که امروز چند شخصیت سلیبریت داریم. این شخصیت‌های سلیبریت زیرمجموعه‌ی نبیل، اتمر، اشرف غنی و کرزی است، به تازگی لطیف نظری و جعفر مهدوی زیر مجموعه‌ی طالبان شده است.

نمی‌گویم که جامعه و سیاست‌مدران هزاره با نبیل، کرزی، اتمر، اشرف غنی حتا ‌طالبان ارتباط نداشته باشند، ارتباط داشته ‌باشند، اما این ارتباط برای این نباشد که امکانات بشری جامعه‌ی هزاره را به لیلام گذارند و هر کدام در پی این باشند تا وانمود کنند اگر فلانی با این هزینه، امکانات بشری جامعه‌ی هزاره را در اختیارت می‌گذارد، من با هزینه‌ای کم‌تر در اختیارت می‌گذارم. مناسبات شان معامله و کارگزاری نباشد، مناسبات شان باید شفاف، تعریف‌شده و سیاسی باشد تا جامعه‌ی هزاره بتواند شریک مناسبات سیاسی در تصمیم‌گیری‌های سیاست ملی در دولت افغان‌ستان باشد.

یادداشت: این یادداشت سال ۹۷ در روزنامه‌ی ماندگار نشر شده بود. با کمی بازبینی بازنشر شد.

۱۴۰۰ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

ستم ملی چیست و چی می‌خواهد؟

روی‌کرد سیاسی تک‌قومی در حکومت‌داری افغان‌ستان تغییری نکرده است. پنجاه سال پیش که قدرت از یک خانواده‌ی قوم پشتون به جمهوریت تغییر نام داد، این جمهوریت نیز قومی و فردی بود، فقط نام سلطنت به جمهوریت تبدیل شده بود.

جمهوریت داوود خان جمهوریت یک‌نفره بود، زیرا داوود خان بیش‌تر از ظاهر شاه قدرت داشت، یعنی کل قدرت نظام را به خود اختصاص داده بود.

حزب دموکراتیک خلق، داوود خان را کنار زد. ادعای دموکراتیک خلق این بود که قدرت و حکومت را از خانواده‌ی آل یحیا می‌گیرد و به ملت انتقال می‌دهد. متاسفانه دموکراتیک خلق نیز با تفاوت نام تکرار حکومت‌داری قومی بود.

در باره‌ی جریان دموکراتیک خلق به نقل از طاهر بدخشی گفته می‌شود: اعضای پشتون دموکراتیک خلق می‌گفته است، زمان آن فرا رسیده که قدرت‌های خانوادگی به حکومت‌های فراگیر جا خالی می‌کند؛ بنابراین چگونه بتوانیم قدرت را از یک خانواده‌ی پشتون به چند فرد پشتون (یک حلقه‌ی قومی) انتقال دهیم. این‌جا است‌که طاهر بدخشی به صداقت جریان دموکراتیک خلق شک می‌کند و مسیر خود را از این جریان جدا می‌کند.

حلقه‌ی قومی حزب دموکراتیک خلق در پی حذف اعضای غیر پشتون خود می‌برآید. طاهر بدخشی قربانی این عصبیت قومی می‌شود.

بدخشی با درکی‌که از وضعیت دارد، می‌گوید: «بی پشتون نمی‌توان سیاست کرد، اما با پشتون نمی‌توان سیاست کرد.» ظاهر این گزاره تناقض دارد، اما منظور این است: بی پشتون نمی‌توان سیاست کرد، یعنی این‌که نمی‌توان بدون قوم پشتون حکومت کرد و دولت ساخت. این حکم می‌تواند این‌گونه نیز تعمیم پیدا کند که بدون هیچ قومی نمی‌توان حکومت کرد و دولت ساخت. معنای «اما با پشتون نمی‌توان سیاست کرد» این است‌که پشتون اقوام دیگر را در سیاست، حکومت‌داری و ساختن دولت قبول ندارد. بنابراین امکان ندارد با پشتون یک‌جا و باهم سیاست کرد.

اصول ابتدایی سیاست مشترک، مسالمت، یک‌دیگرپذیری و هم‌زیستی مداراجویانه است. بدخشی دریافته بود، سیاست‌مداران پشتون با سیاست‌مداران اقوام دیگر مدارای سیاسی ندارند و نمی‌خواهند با سیاست‌مداران اقوام دیگر سیاست کنند، دولت بسازند و حکومت‌داری کنند. این دیدگاه، وضعیت سیاسی آینده‌ی افغان‌ستان را پیچیده، دشوار و خطرناک کرد. چند نسل مردم کشور قربانی این دیدگاه حذف‌گرا شد.

بدخشی پنجاه سال پیش برای حل معضل ملی، چگونگی حکومت‌داری و دولت‌داری طرح ملی‌ای را ارایه کرد که هنوز آن طرح می‌تواند نسخه‌ای برای حل معضل ملی باشد. برای این‌که از سیاست یک‌سان‌سازی و حذف تفاوت فرهنگی جلوگیری شود، او حکومت‌داری فدرال را در نظر داشت. زیرا اگر حکومت‌داری فدرال روی‌کار نمی‌آمد ستم ملی اتفاق می‌افتاد.

متاسفانه ستم ملی اتفاق افتاد. ام‌روز چند خانواده از قوم پشتون با تک‌روی قومی در قدرت همه‌ی منابع ملی را به خارج منتقل کرده است، اما خلق پشتون گرسنه است. این چند خانواده‌ی قوم پشتون برای این‌که حکومت خود را ملی نشان دهد، گاهی چند تاجیک، هزاره و اوزبیک را استخدام می‌کند و سهمی از آدرس مردم تاجیک، هزاره و اوزبیک را به آن‌ها می‌دهد، آن‌ها این سهم را به خارج انتقال می‌دهند. بنابراین مردم تاجیک، هزاره و اوزبیک دور از آسایش می‌ماند. این ستم ملی است‌که صورت گرفته و صورت می‌گیرد.

حکومت‌ها با تفاوت نام در این پنجاه سال تکرار شده‌اند. حزب دموکراتیک خلق، جمهوری سه‌نفره‌ی غنی و امارت اسلامی ط‌البان همه حکومت‌های قومی استند که وسعت ستم قومی و ستم ملی را بیش‌تر کرده‌اند.

امارت اسلامی ط‌البان با روپوش اسلامی تندروترین حکومت تک‌قومی در افغان‌ستان است‌که این سخن طاهر بدخشی «با پشتون نمی‌توان سیاست کرد» را کاملا تحقق بخشیده است. زیرا افراد اقوام تاجیک، هزاره و اوزبیک را از ماموریت اخراج و حتا اعضای طالب غیر پشتون خود را حذف می‌کند.

اگر بخواهیم معضل ملی و ستم ملی پایان یابد، بایستی مطالبات اجتماعی، فرهنگی، مدنی و سیاسی طاهر بدخشی را در حکومت‌داری و دولت‌داری در نظر بگیریم. زیرا در این پنجاه سال در حکومت‌داری قومی و ستم ملی هیچ گشایشی رخ نداده و حتا ستم ملی گسترده‌تر شده است.

خوش‌بختانه نسل جوان در این بیست سال نسبتا به آرای طاهر بدخشی پرداخته است‌که آرای او بر مطالبات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نسل جوان افغان‌ستان تاثیر گذاشته، جریان‌های دادخواهانه‌ی اجتماعی در بیست سال بنابه چشم‌انداز ادبیات سیاسی سازا یا ستم ملی شکل گرفته و چارچوب مطالبات سیاسی و اجتماعی را برای چگونگی شکل‌گیری حکومت و دولت‌داری مشخص کرده است.

۱۴۰۰ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

بازبینی زوال سیاسی تاجیکان در بیست سال

این یادداشت چند سال پیش نشر شده بود. در يادداشت به تنش‌ها و درگیری‌های خودی سران تاجیک اشاره کرده بودم. بنابه درگیری‌های خودی سران تاجیک پیش‌بینی شده بود که سران تاجیک در افغان‌ستان دچار زوال سیاسی می‌شوند. پیش‌بینی آن یادداشت پس از چند سال تحقق پیدا کرد. سران تاجیک حتا از قلمروهای قومی خود رانده شدند و جایگاه خود را در قدرت از دست دادند.

 تاجیک در روزگار معاصر تنها قومی است‌که قدرت برابر با قوم پشتون‌ می‌خواهد، اما اقوام دیگر در نهایت می‌خواهند از نظر سیاسی زیر مجموعه‌ی قوم پشتون باشند. در ریاست‌ها در بست معاونیت و در وزارت‌ها به چند وزارت معمولی راضی استند که در آن وزارت‌ها فرد اجرایی و تصمیم‌گیرنده به عنوان رییس اداری یا معاوون اداری فردی از قوم پشتون است. این وزیران بیش‌تر جنبه‌ی سمبولیک دارند و آب را پف کرده می‌نوشند تا مقام خود را در وزارت حفظ کنند. اما تاجیکان به نوعی خود را تصمیم‌گیر می‌دانند و می‌خواهند استقلال اجرایی داشته باشند.

سیاست مارشال فهیم این بود که تاجیکان در نظام سیاسی شخص دوم باشند، شخص اول پشتون‌ها باشند. منظور مارشال فهیم از شخص دوم‌بودن تاجیک این بود، خودش معاون اول ریاست جمهوری باشد، شخص دوم‌بودن او معادل بود به شخص دوم‌بودن تاجیکان. زیرا مارشال هیچ برنامه‌ریزی و نهادسازی سیاسی‌ای برای شخص دوم‌بودن تاجیک در قدرت سیاسی انجام نداد. فکر می‌کرد او همیشه زنده است، معاون اول می‌ماند، دم و دستگاه دارد. بنابراین حضور او به عنوان معاون اول برای تاجیکان کافی است.

پشتون‌ها حتا شخص دوم‌بودن تاجیکان را در سیاست برای خود دردسرساز می‌دانند، زیرا تاجیکان می‌خواهند در امور کلان سیاسی تصمیم‌گیری کنند یا شریک تصمیم باشند که این کار برای تعدادی از سیاست‌مداران قوم پشتون قابل قبول نیست. باید تصمیم‌های سیاسی را سران قوم پشتون بگیرند و افرادی که از اقوام دیگر در دولت استند، در همان محدوده‌ی کاری خود صلاحیتی نسبتا محدود داشته باشند.

تاجیکان پس از بن به‌صورت گسترده در قدرت حضور یافتند که فقط شخص اول پشتون بود، اکثر وزارت‌های کلیدی مانند دفاع، داخله، خارجه، ریاست امنیت ملی، اصلاحات اداری و خدمات ملکی در اختیار تاجیکان بود. سرانجام اکثر این نهادها از جمله وزارت دفاع، مالیه، ریاست امنیت ملی، شورای امنیت، ریاست خدمات ملکی، ریاست اکادمی علوم و ریاست دانشگاه کابل با نهادهای موازی با وزارت‌خانه‌ها که در ارگ ساخته شد و صلاحیت اجرایی بعضی از وزارت‌ها را دور زد به دست قوم پشتون افتاد و تاجیکان از آن وزارت‌‌ها حذف شدند.

هر فرمانده‌ی تاجیک در آغاز شکل‌گیری دولت پسا بن برای خود کسی بود که استقلال خود را داشت و بازی خود را انجام می‌داد و از آدرس خود معامله می‌کرد. غیر از استاد ربانی به‌نوعی همه تازه به دوران رسیده بودند، به یک‌بارگی قدرت‌مند شدند، فقط دنبال پول رفتند، برای سیاست و قدرت در درازمدت نهادسازی و برنامه‌ریزی‌ای نکردند. معامله‌ی هرکدام معامله پولی و چوکی برای خودش بود.

فرماندهان تاجیک سرگرم معامله و چانه‌زنی برای سود بیش‌تر بودند، بی آن‌که بدانند برنامه‌ریزی حذف شان طراحی و مهندسی شده بود که به‌صورت سیستماتیک حذف فرماندهان تاجیک آغاز شد. این حذف‌ها نیز طوری طراحی شده بود که به نوعی در این بازی حذف، خود تاجیکان برای حذف خود سهم داشتند.

عدم برنامه‌ریزی، عدم نهادسازی و ناهم‌آهنگی سیاسی باعث شد که زیر پای تاجیکان در قدرت خالی شود. صلاحیتی موقتی‌‌که داشتند این صلاحیت نیز از دست شان برود، فقط به عنوان مامور در حکومت حضور داشته باشند؛ در عرصه سیاست‌گذاری و تصمیم‌گیری سیاسی نباشند.

عبدالله در سپیدار و شورای عالي مصالحه بود، برای گرفتن یک وزارت آنهم به خویشاوندان خود با ارگ چانه می‌زد و برای گرفتن یک وزارت، چندین نهاد دیگر را به ارگ واگذار می‌کرد. در تصمیم‌گیری سیاسی به این دل‌خوش بود که گاهی برایش اجازه داده می‌شود تا تصمیم‌گیری ارگ را در قبال رویدادی از رسانه‌ها اعلام کند و در شورای وزیران فیصله‌های ارگ را بخواند.

تاجیک‌ها قبل از حکومت وحدت ملی، ظاهرا نقش محوری در قدرت داشتند و هر فرمانده، به‌نوعی سهم خود را دریافت می‌کرد. با رویکار آمدن حکومت وحدت ملی، نقش محوری را از دست دادند، فقط در قصر سپیدار حضور سمبلیک پیدا کردند که این حضور نیز با شکایت همراه بود و هر بار داکتر عبدالله از جایگاه بسیار ضعیف در رسانه‌ها ظاهر می‌شد و می‌گفت که چند ماه می‌شود نمی‌تواند اشرف غنی را ملاقات کند.

استاد عطا در آن زمان متوجه وضعیت شد، خواست که با اشرف غنی وارد معامله برای قدرت شود اما عبدالله از نزدیک شدن عطا با غنی احساس خطر کرد، بنابراین برای نزدیکی با ارگ اقدام کرد. عبدالله دریافت اگر عطا با غنی کنار بیاید، همین نقش سمبولیک را که دارد، این را نیز از دست می‌دهد. ارگ نیز به عبدالله گوش‌زد کرد اگر طبق فرمان و هم‌سو با ارگ حرکت می‌کند خوب اگرنه گزینه‌ی بازی با عطا روی میز است.

ارگ با درک وضعیت، بازی را سست و کش با هر دو طرف به پیش برد تا این‌که عبدالله و عطا را وارد بازی کرد، در نهایت به تقابل عبدالله و عطا انجامید. اگرچه پیش از این نیز چندان هم‌آهنگی سیاسی، رهبری واحد و بازی هم‌سو در بین تاجیکان وجود نداشت اما با تقابل عطا و عبدالله، بیش‌تر دچار بازی‌ مضاعف و فرساینده‌ی درونی شدند که این بازی موجب کاهش نیرو و انرژی بالقوه درونی تاجیکان شد.

ارگ سنجیده شده در وسط بازی مضاعف تاجیکان قرار گرفت، گذاشت تا تاجیکان با خود تصفیه حساب کنند، بعد از تصفیه حساب، دیگر در حدی نخواهند بود که با ارگ بازی انجام بدهند، بلکه آنگاه ارگ است که چگونه با آنها بازی انجام بدهد.

اشرف غنی در انتخابات دور دوم خود، صالح را معاون انتخاب کرد، عطا را معلق نگه داشت و عبدالله را دور زد. صالح هیجانی شد، اعلام کرد جمعیت توپ و... پایان یافته است، فقط افغان توپ مانده است. هیجان‌ها و سبک‌سری‌های صالح باعث شد، درگیری بین سران تاجیک به صورت گسترده، اوج گیرد و گسست‌ها به اندازه‌ای شود که دیگر سران تاجیک نتوانند باهم کنار بیایند.

سران تاجیک خود را از بازی مضاعف درونی نجات داده نتوانستند و هم‌سو نشدند. عطا، عبدالله، امرالله صالح، صلاح‌الدین و ده‌ها قومندان باهم درگیر شدند و هر کدام به دربار غنی مراجعه کردند و هر کدام خواست خود را از دیگری ارزان به فروش برساند. اما غنی برنامه می‌ریخت که چگونه سرزمین‌های مردم تاجیک، هزاره و اوزبیک را به طالبان واگذار کند و این سران قومی را مانند شاهان بی‌سرزمین به خارج فراری دهد. غنی این کار را موافقه انجام داد، نخست سرزمین سران قومی را به طالبان واگذار کرد، در مرحله‌ی دوم سران قومی را فراری داد و در مرحله‌ی سوم کل افغان‌ستان و نظام سیاسی را به طالبان تسلیم کرد.

بهتر این بود تاجیکان به عنوان یک قوم بزرگ، مشی سیاسی خود را برای بازی سیاسی مشخص می‌کردند و با درایت، هم‌سوتر، هم‌آهنگ‌تر و با برنامه‌ریزی وارد بازی می‌شدند. از آن‌جایی‌که سران قوم تاجیک برنامه نداشتند، به ابزاری بازی سران قومی قوم پشتون تقلیل یافتند؛ حتا امکان معامله و چانه‌زنی برای گرفتن یک چوکی کم اهمیت و پول را از دست دادند.

مشکل نظام سیاسی در افغان‌ستان اساسا نبود حزب‌های سیاسی فراگیر است. اگر حزب‌های سیاسی فراگیر وجود داشته باشد، در انتخابات یک حزب سیاسی پیروز می‌شود و می‌تواند برای یک دوره، قدرت را در دست بگیرد و برنامه‌های خود را اجرایی کند. از آن‌جایی‌که در افغان‌ستان حزب وجود ندارد، بحث مشارکت قومی در قدرت پیش می‌آید که قدرت سیاسی باید همیشه در بین اقوام در نوسان باشد. اگر حزب‌های فراگیر سیاسی وجود می‌داشت، در اثر مبارزات درون‌حزبی، افراد به پختگی سیاسی می‌رسیدند، کارنامه و پیشینه‌ی سیاسی شان نیز مشخص بود، به‌صورت طبیعی وارد نظام سیاسی و قدرت سیاسی می‌شدند.

در نبود حزب‌های سیاسی، افراد بی‌ریشه و فراشوتی بی‌آن‌که گذشته و پیشینه‌ی سیاسی و باور سیاسی‌ شان معلوم باشد وارد سیاست و قدرت می‌شوند؛ ناگزیرند برای حفظ قدرت و حضور شان در قدرت دست به هر بازی و معامله‌ای بزنند که این بازی شامل بازی‌های قومی و مافیایی و شامل بازی‌گری برای قدرت‌های خارجی می‌شود. امرالله صالح، عبدالله و عطا نمونه‌هایی چنین افرادی از آدرس مردم تاجیک بودند.

سران تاجیک پس از دو دهه دچار شکست و زوالی غیر قابل تصور شدند. اگرچه زوال سران تاجیک بنابه درگیری‌هایی‌که بین خود داشتند، قابل پیش‌بینی بود، اما در این اندازه که از کشور فراری شوند و درکل جایگاه و پایگاه خود را در داخل کشور از دست دهند، قابل تصور نبود.

پس از چند سال که این یادداشت را خواندم، متوجهِ چشم‌اندازی نسبتا دقیق یادداشت شدم. بنابراین یادداشت را با کمی تغییر به نشر مجدد سپردم.

اکنون که این یادداشت را بازبینی می‌کنم، سران تاجیک درکل قدرت خود را از دست داده‌اند، قلمرو و پایگاهی در درون کشور ندارند و همه در خارج فراری و آواره‌اند. اما تاسف در این است، با وصفی‌که در خارج آواره‌اند، هم‌چنان مانند بیست سال پیش با خود درگیرند؛ هنوز نتوانسته‌اند برای تثبیت جایگاه سیاسی خود به جریان و موضعی واحد سیاسی باهم توافق کنند.

۱۴۰۰ بهمن ۱۸, دوشنبه

شهروند و رعیت

شهروند رای دارد. رعیت بیعت دارد. شهروند به کسی گفته می‌شود که در انتخاب امور خصوصی و شخصی خود آزاد است، حق انتقاد و ابراز نظر در امور سیاسی و جمعی دارد. بنابراین شهروند از نظر عقلی صغیر نیست، نیاز به سرپرست، ارباب و مرشد ندارد و با رای خود برای دوره‌ای زمانی مشخص، نماینده‌های پارلمان، رییس‌جمهور، والی (مقامات حکومت و دولت) را انتخاب می‌کند.

رعیت جمعی از گوسپند است‌که نیاز به چوپان دارد. به صورت مجازی جمعی از مردم (عوام) که نیاز به ارباب و سرپرست دارد. زیرا عوام از نظر عقلی صغیر دانسته می‌شود، نمی‌تواند خوب و بد خود را حتا در امور خصوصی درک و درست رفتار کند. ارباب باید آن‌ها را سرپرستی و هدایت کند. ارباب جمع واژه‌ی رب است، خدا و فرمان‌بر مطلق معنا می‌دهد. رعیت برده، مطیع، سرافکنده و فرمان‌بردار مطلق معنا دارد. رعیت در انتخاب دین، مذهب، شیوه‌ی زندگی و حتا هم‌خوابگی خود آزادی و حق انتخاب ندارد.

رعیت چه دارد؟ بیعت دارد. بیعت از بیع گرفته شده است. بیع به معنا خرید و فروش است. از این نظر، رعیت جنس و حیوان است. رعیت بایع یا ارباب (صاحب) دارد. اربابان رعیت خود را به یک‌دیگر می‌فروشند.

بیعت به این معنا است‌که ارباب افراد مطیع و رعیت خود را به ارباب دیگر فروخته است. بنابراین حیوان و جنس فروخته‌شده متعلق به اربابی می‌شود که بایع (ارباب) آن را خریده است. از این نظر، رعیت از ارباب باید اطاعت و فرمان‌برداری مطلق کند. هرگونه نافرمان‌برادری، سرکشی و باغی‌گری تلقی می‌شود. ارباب از رعیت بیعت دارد. حق دارد رعیت را بکُشد یا به بیعت اربابی دیگر درآورد.

ط‌البان خود را در جای‌گاه ارباب (خواص) می‌دانند، مردم را عوام، رعیت، بنده، برده و گوسپند فکر می‌کنند که به ط‌البان فروخته (بیعت) شده است. به چنین جامعه‌ای می‌گویند: ارباب-رعیتی (خدایان و بندگان).

۱۴۰۰ بهمن ۱, جمعه

سخن بایدن در باره‌ی افغان‌ستان دقیق است، اما چرا چنین است؟

بایدن گفت افغان‌ستان را کسی نمی‌تواند وحدت بخشد و به صورت واحد و یک‌پارچه اداره کند. این سخن بایدن دقیق است. اما چرا چنین است؟

حقیقت این است کشورهای جهان همه در مرحله‌هایی از تاریخ اشغال و تصرف شده‌اند. هیچ گروه و قومی از آغاز تاریخ، ساکن یک سرزمین نبوده است. گروه‌ها معمولا بنابه جنگ و شکست در سرزمین‌ها جابه‌جا و از سرزمین‌ها فراری شده‌اند.

آمریکا توسط انگلیس‌ها تصرف و اشغال شد، اکثر اقوام قبلی ساکن در آمریکا کشته شدند و تعدادی‌که زنده ماندند، برده شدند. چند سال قبل برده‌ها آزاد شدند و امتیاز شهروندی پیدا کردند.

گروهی‌که در جنگ یک سرزمین را تصرف می‌کند، دو راه دارد یا با زور ساکنان قبلی را مسخ کند و مانند خود بسازد یا قوم فاتح مسخ شود و مانند اقوام مغلوب شود. در غیر آن جنگ و نزاع بین قوم فاتح و اقوام قبلی ادامه خواهد یافت.

در افغان‌ستان (خراسان) چه اتفاق افتاد؟

اقوام تاجیک، هزاره و اوزبیک با قدمت‌تر از قوم پشتون در افغان‌ستان (خراسان) استند. تاجیک و هزاره پیش از اسلام در خراسان بودند. از جمله‌ی اقوام منطقه که بعد از اسلام و حضور عرب، خراسان و منطقه را تا هند فتح کردند، اقوام تورک، مغول و اوزبیک بودند. معمولا اقوام تورک، مغول و اوزبیک در خراسان و منطقه در فرهنگ مغلوبان مسخ شدند و پارسی زبان، ایرانی، تاجیک و... شدند.

قوم پشتون پس از اوزبیک‌ها قوم فاتح است‌که خراسان را تصرف کرد. قبیله‌های قوم پشتون سه صد سال پیش از جمله‌ی قبیله‌ها و اقوام ساکن خراسان (افغان‌ستان) نبودند. قوم پشتون افغانستان از جمله‌ی قبایل ساکن در کوه‌های سلیمان واقع در فلات مرزی هند و ایران قدیم (پاک‌ستان کنونی) است. هنوز اکثریت قوم پشتون، ساکن پاک‌ستان است. بنابراین قوم پشتون از جمله‌ی اقوام ایرانی-هندی است. حتا زبان پشتو از زبان‌های بیابین ایرانی و هندی است. قبایل پشتون در پاک‌ستان با پنجابی‌ها و در افغان‌ستان با اقوام ساکن قبلی منطقه (تاجیک، هزاره و اوزبیک) درگیری و نزاع دارد.

پس از این‌که بخشی از قبیله‌های پشتون، خراسان را تصرف کردند، طبق روی‌کرد متصرفان قبلی در فرهنگ ساکنان منطقه مسخ شدند. اگر این مسخ‌شدگی ادامه پیدا می‌کرد، پشتون‌ها فارسی زبان و تاجیک می‌شدند. اما از صد سال به این طرف (پس از روی‌کار آمدن نازیسم و هیتلر)، با فریفته‌شدن محمود طرزی، امان‌الله خان و... به هیتلر و نازیسم، تلاش برای این صورت گرفت تا اقوام ساکن قبلی خراسان مسخ قوم فاتح (پشتون) شود و افغان‌سازی (پشتونیزم) رواج پیدا کند.

نام خراسان به افغان‌ستان تغییر کرد. نام پول افغانی شد. پته‌خزانه ساخته شد. زبان پشتو زبان ملی و رسمی اعلام شد. نصاب در یک دوره، درکل به زبان پشتو شد. زبان فارسی زبان خارجی و بیگانه تلقی شد.

اما چرا افغان‌سازی و پشتونیزم نتیجه نداد؟ چرا همه افغان و پشتون نشدند؟

مشکل در این بود که فرهنگ و زبان قبیله‌های پشتون، بدوی، نانوشته و گفتاری بود. بنابراین امکان نداشت زبان، کتابت و فرهنگ چند هزار ساله‌ی پارسی در خراسان به زبان و فرهنگی مسخ شود که هنوز الفبا، خط و صورت نوشتاری نداشت. از ایده‌ی افغان‌سازی به بعد بود که نزاع‌های قومی، فرهنگی و زبانی اقوام ساکن خراسان با قوم فاتح (قوم پشتون) آغاز شد و تا اکنون ادامه دارد.

بنابراین حکومت‌داری فدرال در واقع پایان‌دادن به این نزاع‌های قومی، فرهنگی و زبانی است. زیرا از نظر زبانی و فرهنگی، ممکن نیست اقوام غیر پشتون در فرهنگ ابتدایی پشتون مسخ شوند.

۱۴۰۰ دی ۲۳, پنجشنبه

نسبت فرد و جهان

نسبت گشودگی و ناگشودگی ما با جهان بنابه وسعت پیش‌فرض و پیش‌داوری‌های ما است. همه‌ی ما ناگزیر به پیش‌فرض داشتن ایم، زیرا بی‌پیش‌فرض نمی‌توان جهان را فهم کرد و با جهان و چیزها و روی‌دادها برخورد تاویل‌گرانه داشت.

نخستین پیش‌فرض یک گروه انسانی، زبان این گروه است. زبان پیش‌فرض و بیناذهن مشترک یک گروه انسانی است‌که با این پیش‌فرض و بیناذهن مشترک، یک‌دیگر، چیزها و جهان را فهم می‌کند.

فرد همین‌که به جهان می‌آید به ساحتی از پیش‌فرض‌های اطرافیان خود پرتاب می‌شود. این ساحت پیش‌فرض‌ها درکل ساحت زبان است.

 زبان بنابه برداشت نیچه، تنها مدلول و مصداق‌ها را نه بلکه تاویل از چیزها را نیز بر فرد تحمیل می‌کند. بنابراین فرد بی‌آن‌که بداند، در زندان تاویل زبان به سر می برد. زیرا آن‌چه را او فهم خود می‌داند، تجربه و دانایی فردی خودش از چیزها و جهان و زبان نیست، بلکه تاویل زبان است‌که در او کانونی و نهادینه شده است.

پرسش این‌جاست، پس ما همه زندانی پیش‌فرض‌های خویش‌ایم و جهانی را که ما فهم می‌کنیم نتیجه‌ی تاویل پیش‌فرض‌های ما از جهان است؟

چندان نادرست نیست، اگر بگوییم آرای چنین است. اما انسان می‌تواند نسبت به پیش‌فرض‌های خود شک کند و آگاه شود. بنابه این آگاهی، از پیش‌فرض‌هایش شالوده‌شکنی کند. با این شالوده‌شکنی می‌تواند نسبتش را با جهان گشوده‌تر کند.

۱۴۰۰ دی ۲۰, دوشنبه

جنگ یا مذاکره و صلح؟ (جبهه‌ی مقاومت و طالبان)

صلح بهتر از جنگ است، اما چگونه صلحی؟ گاهی منظور یک طرف از صلح تسلیم‌شدن است. بنابراین صلحی بهتر از جنگ است‌که واقعیت و خواست طرف‌های نزاع درک شود و به صلحی توافق شود که منفعت جمعی در آن باشد.

افغان‌ستان به چنین صلحی نیاز دارد. این صلح با تغییر حکومت‌داری به دست می‌آید. منظور از تغییر حکومت‌داری این است‌که حکومت‌داری غیرمتمرکز و فدرال شود. در غیر آن اگر زیر نام صلح معامله بین چند قومندان، مجاهد و طالب صورت گیرد، نتیجه‌ای به دست نمی‌آید؛ نزاع‌های همیشگی قومی تکرار می‌شود.

در این روزها بگومگوها در باره‌ی صلح بین ط‌البان و جبهه‌ی مقاومت ملی بلند شده است. اگرچه هنوز مشخص نیست، گفت وگوها در چه سطحی بین ط‌البان و جبهه‌ی مقاومت ملی صورت گرفته یا می‌گیرد، اما گفته می‌شود با پادرمیانی حکومت ایران قرار است گفت وگوهایی بین دو طرف صورت گیرد.

پیش از این جبهه‌ی مقاومت ملی گفته بود ط‌البان محل زندگی فارسی‌زبان‌ها را ترک کند، حافظ صلح سازمان ملل در کابل جابه‌جا شود و طرف‌ها برای چگونگی تشکیل حکومت و انتخابات گفت وگو کنند.

به نظرم این خواست جبهه‌ی مقاومت ملی دقیق‌ترین خواست طبق منافع مردم افغان‌ستان است. اما هدف ط‌البان از مذاکره، گفت وگو و صلح، تسلیم‌شدن و بیعت است. بنابراین با طرح مذاکره و... می‌خواهند جبهه‌ی مقاومت ملی را مصروف کنند تا از تبدیل جبهه به جریان مقاومت عمومی و ملی در سطح کشور، جلوگیری صورت گیرد. زیرا با آغاز مذاکره و گفت وگو این تصور می‌تواند ایجاد شود که جبهه آماده‌ی مذاکره با ط‌البان شد.

در این صورت جبهه‌ی ملی مقاومت چه باید کند؟ جبهه نباید با طرح مذاکره از طرف ط‌البان اغفال شود و با این اغفال‌شدن جای‌گاه جبهه زیر سوال برود. جبهه با حفظ جای‌گاه و اهداف استراتیژیک خود از مذاکره استقبال کند. اما با خواست واضح و آشکار مذاکره کند و خواست خود را با مردم شریک کند. از هر گونه مذاکره‌ی پنهانی که امکان توجیه‌ی معامله در پی داشته باشد، دوری کند. زیرا در آن صورت از جای‌گاه جبهه کاسته می‌شود. ط‌البان نیز ممکن از مذاکره با جبهه این هدف را داشته باشد که جای‌گاه جبهه را زیر سوال ببرند و وانمود کنند که جبهه در پی معامله با ط‌البان است.

جنگ برای رسیدن به هدف است، اگر این هدف با مذاکره فراهم شود، بهتر این است جنگ نشود. اما توانایی جنگی و زور طرف‌های نزاع است‌که امکان مذاکره را فراهم می‌سازد و طرف‌های نزاع تن به مذاکره می‌دهند.

بنابراین فعلا برای جبهه‌ی مقاومت ملی مهم این است در پی تدارکات نظامی و جای‌گاه نظامی‌اش باشد تا بتواند در عرصه‌ی ملی و بین‌المللی به عنوان حریف و گزینه‌ی قدرت در برابر ط‌البان شناخته شود.

حقیقت این است تا هنوز مردم و جامعه‌ی جهانی به جبهه‌ی مقاومت ملی آن‌چنان‌که لازم است، باورمند نشده‌اند. بنابراین جبهه‌ی مقاومت ملی باید در پی تثبیت خود باشد، پیش از موقع برای مذاکره و... اغفال نشود. 

۱۴۰۰ دی ۳, جمعه

حکومت فدرال: جلوگیری از جنگ و تجزیه

در افغانستان به صورت بالقوه و بالفعل امکان جنگ وجود دارد. از یک سو نارضایتی، فقر و گرایش‌های فکری و فرهنگی افراط‌گرایانه وجود دارد و از سوی دیگر نیروهای مانند داعش، القاعده، طالب، جبهه‌ی مقاومت ملی و سایر بقایای حکومت قبلی فعالیت دارند.

طالبان که فعلا قدرت را در افغانستان در اختیار دارند، می‌خواهند جلوی جنگ را با زور بگیرند و بر همه‌ی نیروهای مسلح فعال و مردمان متعرض با زور مسلط شوند. فکر کنیم طالبان با زور بر همه‌ی گروه‌ها در افغانستان مسلط شوند؛ اما با زور بر فقر، نارضایتی و... نمی‌توان مسلط شد و مهم‌تر از همه با زور نمی‌توان حکومت و دولت ساخت و بر مردم حکومت کرد.

متاسفانه پاکستان می‌خواهد با زور و اکثریت‌سازی گروهی و قومی، طالبان را بر افغانستان حاکم کند. نخست وزیر پاکستان گفت به قدرت رسیدن طالبان موجب شد که افغانستان از جنگ داخلی نجات پیدا کند. اما حقیقت این است تصرف افغانستان توسط طالبان باعث شده است‌که جنگ داخلی در افغانستان شکل بگیرد.

بنابراین بهتر این است کشورهای جهان و منطقه در پی حل نزاع‌های فراگیر قومی و... در افغانستان باشند و به طوری مشخص از یک گروه قومی و... در افغانستان حمایت نکنند. زیرا حمایت از یک گروه به این هدف که آن گروه با زور در افغانستان به قدرت برسد و دیگران را مطیع خود کند، کارساز نبوده و کارساز نیست.

حکومت پاکستان می‌خواهد از قوم پشتون و به طور مشخص از طالبان در افغانستان حمایت کند و بگوید که قوم پشتون در افغانستان اکثریت است و زور با اکثریت است. متاسفانه روزانه هزاران جنگ‌جوی پشتون پاکستانی را به حمایت طالبان وارد افغانستان می‌کند و طالبان آن‌ها را در سمت شمال و... افغانستان جابجا می‌کنند. چنین اکثریت‌سازی‌هایی موجب جنگ فراگیر و فرساینده در افغانستان می‌شود. در این صورت چاره چیست؟

کشورهای جهان معمولا چاره‌ی جلوگیری از جنگ را تشکیل یک حکومت فراگیر می‌دانند. اما معلوم نیست منظور از حکومت فراگیر چیست. افغانستان بیست سال پیش در سقوط اول طالب، تجربه‌ی تشکیل یک حکومت فراگیر را در نشست بن داشت. در این نشست حکومت فراگیر به معنای تقسیم قدرت بین گروه‌ها و سران قومی بود. اما حکومتی که در بن شکل گرفت هیچ‌گاه به یک حکومت کارا و موثر تبدیل نشد. همه چه در آن حکومت دچار فساد شد، حتا انتخابات به فساد کشانده شد، نظام سیاسی با ثبات شکل نگرفت و گروه‌های قومی و سران قومی از پشتون تا تاجیک، هزاره و اوزبیک شکایت و اعتراض داشتند که ما در قدرت حضور نداریم.

درحالی‌که همیشه در رده‌ی نخست و تصمیم‌گیرنده‌ی حکومت، افرادی از قومی پشتون بودند، اما آن‌ها نیز اعتراض داشتند که حضور ما در قدرت کم‌رنگ است. در حکومت غنی، مشاور شورای امنیت، رییس اداره‌ی امور، رییس خدمات ملکی و... که حلقه‌ی تصمیم‌گیرنده بودند، همه پشتون بودند. اما یکی از افراد این حلقه بنام خوشحال سادات که فعلا در خارج به سر می‌برد در مصاحبه‌ای ادعا کرده است: دلیل سقوط جمهوریت (حکومت غنی) این بود که افراد قبیله‌ی پشتون به اندازه‌ی لازم در قدرت حضور نداشتند، بنابراین قبیله‌ی پشتون در دوره‌ی جمهوریت به ویژه در دوره‌ی کرزی تحقیر شدند و با حکومت همکاری نکردند.

افراد پشتون که در راس جمهوریت بودند، آن‌ها از جمهوریت به دلیل این‌که در قدرت کم بوده‌اند ناراضی باشند، دیگران حتما ناراضی استند. در این صورت، این سران قومی را چگونه می‌توان راضی کرد و چگونه می‌توان قدرت را بین آن‌ها تقسیم کرد و یک حکومت فراگیر ساخت؟

بنابراین باید دید خود را در باره‌ی حکومت فراگیر تغییر دهیم، تجربه‌ی ناموفق بن را تکرار نکنیم و قدرت را بین سران قومی برای تشکیل یک حکومت فراگیر تقسیم نکنیم. حکومتی که قدرت بین سران قومی تقسیم شده باشد، حکومت فراگیر نیست. اگر بخواهیم حکومت فراگیر در افغانستان شکل بگیرد، باید به ساختار حکومت توجه شود. منظور از توجه به ساختار حکومت این است، حکومتی باید شکل بگیرد که از نظر ساختاری بتواند فراگیر باشد و نظام سیاسی در ساختار آن حکومت به ثبات برسد. این ساختار حکومتی، حکومت فدرال است. زیرا حکومت فدرال بنابه گنجایش ساختاری که دارد می‌تواند نزاع‌های قومی، زبانی و فرهنگی را در افغانستان حل کند و هر ایالت اکثریت قومی، زبانی و فرهنگی خود را داشته باشد.

اما سوال این است در افغانستان چرا با حکومت فدرال مخالفت صورت می‌گیرد و دلیل مخالفان حکومت فدرال در افغانستان چیست؟ سران قوم پشتون ما در افغانستان بدون دلیل عقلی و سیاسی‌ای، مخالف حکومت فدرال استند و بدون دلیل می‌گویند فدرال باعث تجزیه‌ی افغانستان می‌شود. درحالی‌که ما حکومت‌داری فدرال را برای جلوگیری از تجزیه‌ی رسمی افغانستان پیش‌نهاد می‌دهیم. زیرا به برداشت ما اگر حکومت در افغانستان فدرال نشود، دیر یا زود افغانستان رسما تجزیه می‌شود. بنابه فشارهای قومی، فقر، ناامنی و نزاع‌ها سرانجام این کشور تجزیه خواهد شد.

حقیقت این است افغانستان هیچ‌گاه وحدت ملی، یک نظام سیاسی با ثبات و یک حکومت فراگیر نداشته است. سال‌ها است افغانستان جزیره‌های قدرت قومی و گروهی بوده است. اما با این تفاوت که ادعای این گروه‌ها و جزیره‌های قدرت قومی و گروهی این بوده است‌که کل افغانستان را می‌خواهیم.

بنابراین افغانستان سال‌ها است به طور غیر رسمی تجزیه است، اما رسما تجزیه نشده است. اگر رویکرد قومی طالبان تغییر نکند و به یک حکومت فدرال توافق نکنند؛ افغانستان این بار تجزیه خواهد شد و گروه‌های قومی برای تشکیل حکومت‌های رسمی جدا از حکومت طالبان اقدام خواهند کرد.

درحالی‌که اقوام و سران اقوام تاجیک، اوزبیک و هزاره برای تشکیل حکومت فدرال موافق استند، سران قومی پشتون چرا مخالف استند؟ سران قوم پشتون فدرال را برای هدفی دیگر به تجزیه ارتباط می‌دهند. به برداشت سران قوم پشتون در صورتی‌که حکومت در افغانستان فدرال شود، قدرت از دست آن‌ها و از دست قوم پشتون می‌رود. دیگر نمی‌توانند در ولایت بامیان، دایکندی، بلخ، بدخشان، تخار، فاریاب، جوزجان و... والی پشتون مقرر کنند. زیرا مردم در هر ایالت، حاکم از محل خود انتخاب می‌کند. متاسفانه این دید اشتباه به حکومت‌داری موجب شده است‌که سران قوم پشتون افغانستان احساسات قوم پشتون و درکل سرنوشت سیاسی مردم افغانستان را به گروگان بگیرند و منفعت ملی مردم افغانستان را قربانی منفعت شخصی خود کنند.

بنابراین سران قوم پشتون ما مخالف دموکراسی، مخالف انتخابات شفاف، مخالف نظام سیاسی با ثبات و مخالف حکومت‌داری فدرال استند. برای این‌که در حکومت فدرال نمی‌توانند سلطه‌گری قومی کنند، در انتخابات شفاف نمی‌توانند انتخابات را ببرند و در یک نظام با ثبات سیاسی مردم به آگاهی می‌رسند و از حکومت خدمات اجتماعی می‌خواهند نه احساسات و گرایش‌های قومی. فعلا سران قوم پشتون ما احساسات قوم پشتون را به گروگان گرفته‌اند که قدرت در دست قوم پشتون است. اصولا قدرت باید برای آسایش و امنیت عمومی باشد. متاسفانه سران قوم پشتون ما مصلحت، منفعت و نجات عمومی مردم افغانستان را از در به دری، سرگردانی و جنگ در نظر نمی‌گیرند. درصورتی‌که دید سران قوم پشتون ما و در کل سران اقوام افغانستان در باره‌ی حکومت‌داری و منفعت ملی تغییر نکند، مشکل است‌که حکومتی مناسب و نظام سیاسی با ثبات در افغانستان شکل بگیرد.

اگر کشورهای منطقه، کشورهای همسایه‌ی افغانستان و کشورهای جهان بخواهند نزاع، درگیری و جنگ در افغانستان پایان یابد، باید توجه‌ِ شان را به ساختار حکومت‌داری‌ای معطوف کنند که آن ساختار حکومت‌داری بنابه واقعیت قومی، زبانی، فرهنگی و اجتماعی افغانستان نتیجه بدهد. حکومتی‌که در افغانستان نتیجه می‌دهد حکومت فدرال است. بنابراین کشورهای جهان با طالبان، جبهه‌ی مقاومت ملی و سایر گروه‌ها باید برای تشکیل یک حکومت فدرال به توافق برسند. درصورتی‌که کشورهای جهان با طالبان برای تشکیل یک حکومت فدرال به نتیجه نرسند، حکومتی فراگیر در افغانستان شکل نمی‌گیرد، نزاع‌ها و کشمکش‌های قومی و مهاجرت پایان نمی‌یابد.

تشکیل حکومت فدرال بسیاری از کشورها را از تجریه و نزاع‌های قومی و فرهنگی نجات داده است. در پاکستان بین قوم پشتون و پنجاب پاکستان نزاع و درگیری قومی و زبانی وجود داشت. این درگیری به اندازه‌ای تشدید شد که موجب تجزیه‌ی پاکستان می‌شد. حکومت پاکستان برای جلوگیری از این نزاع و جلوگیری از تجزیه‌ی پاکستان، حکومت فدرال را رویکار آورد. حکومت فدرال برای جلوگیری از جنگ، جنگ قومی، مهاجرت و تجزیه‌ی افغانستان بهترین گزینه است.