در سنت
شعر پارسیِ دریِ تاجیکی «معشوق» غالباً چهرهای سیّال و چندمعناست؛ گاه انسانی و
زمینی، گاه قدسی و عرفانی. اما در منظومهی «جان شیرین»، این سیّالیت به شکلی خاص
و مدرن بازآفرینی میشود: معشوق نهفقط زنِ محبوب، که وطن و آرمان اجتماعی نیز است.
این سه لایه (زن، وطن و آرمان) در شبکهای
از تعبیرهای ادبی به هم میپیوندند و دستگاهی عاطفی-فکری میسازند
که در آن عشق، بهجای آنکه صرفاً تجربهای فردی باشد، به نیرویی برای «نظم» و
«آبادی» بدل میشود.
این
مقاله میکوشد نشان دهد چگونه این سه چهرهی معشوق در «جان شیرین» درهم میآمیزند
و چشماندازی میآفرینند که در آن عشق، همزمان عاطفه، اخلاق و پروژهی اجتماعی
است. این آمیختار عشق و آرمان اجتماعی، مصداق همان نظریهی ارسطو استکه گفته بود:
«شعر فلسفیتر و جدیتر از تاریخ است.» چرا؟ تاریخ واقعیت زندگی سیاسی و اجتماعی
را آنچنان بیان میکند که رخ داده است، اما شعر آرمانهای اجتماعی را مطرح میکند
که اگر آن آرمانها تحقق پیدا کنند، زندگی بهتر از آنچه هست میتواند شود.
بنابراین
شعر بازنمایی صرفِ واقعیت نیست، بلکه بازنمایی ارزشمندانه از واقعیت است و میخواهد
این چشمانداز را مطرح کند که واقعیت زندگی بشر بهعنوان آرمان اجتماعی قابل ساختن
است و انسان میتواند آنرا به صورت بهتری ارایه کند.
در
منظومهی جان شیرین تورسنزاده، زندگی اجتماعی و بشری بهعنوان یک آرمان اجتماعی و
بشری ممکن و قابل تحقق بیان میشود و چشماندازی ارزشمند و خیلی انسانی از سرنوشت
بشر ارایه میدارد.
منظومهی
«جان شیرین» در قالب مثنوی سروده شده، اما مضمون و محتوای آن کاملا نو است؛ برخلاف
مثنویهای عاشقانه در ادبیات پارسیِ دریِ تاجیکی که زن معمولا نقش معشوقه را اجرا
میکند، در منظومهی «جان شیرین» زن قهرمان مرکزی اثر بوده و با داشتنِ جایگاهِ
زن-مادر، بهعنوان عضوی جامعهی انسانی، فعالیتهای سیاسی، اجتماعی و بشری انجام
دهد. تورسنزاده از نخستین شاعرانی استکه جایگاه اجتماعی و سیاسی زن را در شعر
پارسیِ دریِ تاجیکی برجسته میسازد.
1- معشوق
از زن واقعی تا زنخدا
نخستین
لایهی معشوق در «جان شیرین»، زن واقعی است: حضوری ملموس با گرمای عاطفی، نزدیکی
حقیقی و قابلیتِ همدلی. شاعر با خطابهای صمیمی، با تصویرهای روشن، معشوق را در
نزدیکترین فاصلهی ممکن با «منِ» خود مینشاند. کلیگویی صورت نمیگیرد؛ شعر پُر
است از تجربههای واقعی زندگی و شعر با بیان یک واقعیت زندگی مشترک زن و مرد آغاز
میشود:
جان
شیرین اینقدر جنگم مکن
اینقدر
بیهوده دلتنگم مکن
گشتهگشته
در سفر بازآمدم
باز در
نزدت به پرواز آمدم
آن
واقعیت «جنگم مکن» است. منظور از «جنگ» همان منتها، گلایهها، نازها و عتابهای
زنانه استکه زنان معمولا به شوهران شان برای جلب توجه میگویند و انجام میدهند.
مهمتر
از همه، اصطلاح «جان شیرین» استکه شاعر آنرا برای معشوق به کار برده است. جان
شیرین پیش از تورسنزاده در شعر پارسی دری به کار رفته است، اما شاعران آنرا بیشتر
برای جان خود به کار برده است. سعدی میسراید:
بیا تا
جان شیرین در تو ریزم
که بخل
و دوستی باهم نباشد
جالب
است تورسنزاده جان شیرین را برای دیگری یا معشوق به کار میبرد که این نهایت
صمیمیت و همدلی عاطفی با معشوق است. شاعر با جان شیرین گفتن معشوق، خود را در معشوق
تعمیم میدهد، زیرا وقتی جان شیرین میگوییم، مصداق آن جان خود ما است، اما تورسنزاده
جان شیرین خود را در دیگری پیدا میکند که معشوق یا زنمعشوق است.
طوریکه
اشاره شد در سنت ادبی پیشین ما «جان شیرین» نمادِ غایتِ خودخواهی غریزی انسان از
ذات و فردیت خودش است، اما وقتی تورسنزاده اصطلاح «جان شیری» را برای خود نه،
بلکه برای «دیگری» (زن) به کار میبرد، در حقیقت یک انقلاب زبانی و عاطفی در
ادبیات ما رخ میدهد، زیرا شاعر «منِ فردی» خود را با «منِ جمعی و عاطفی معشوق»
یکی میسازد. این خودگذری از خویش، و احترام به دیگری در واقع ساختن طرحی نو برای
انسانیت است.
شاعر
برای توصیفِ علاقه و عشق خود از تعبیرهای روشن، ملموس و عینی استفاده میکند که
عشق را نه امر افلاطونی و عرفانی، بلکه زمینی و بشری به تصویر میکشد:
این دل
من منزل یاد تو بود
یاد
روی حسنآباد تو بود
بیتو
نگذشت از گلویم آب هم
بیتو
در چشمم نیامد خواب هم...
بیتو
در وصف زنان گفتم سخن
بیتو
در مجلس فشردم دست زن
لیک در
پیشِ نظر روی تو بود
جلوههای
چشم و ابروی تو بود
«منزل
یاد» و «روی حسنآباد» تصویرهای روشن هستند و «آب از گلو نگذشتن» نیز تعبیری است
روشن و برخاسته از تجربهی مردمی.
طوریکه
شاره شد معشوق در شعر پارسیِ دریِ تاجیکی میتواند قدسی، عرفانی و آسمانی تصور
شود، اما معشوق در منظومهی «جان شیرین» کاملا زمینی و بشری است. زن در این
منظومه، فراتر از معشوق، ستون و محور زندگی در نظر گرفته شده و قابل تعمیم به وطن
و آرمان اجتماعی است، زیرا وطن، آرمان و نظم اجتماعی با زن معنا پیدا میکند.
«گشتهگشته در سفر بازآمدم» شاعر برای چه بازآمده است؟ برای زن بازآمده، در وطن
بازآمده و برای آرمان اجتماعی، نظم اجتماعی و تعهد اجتماعی برگشته است.
وطن و
آرمان، مفهومهای نسبتا انتزاعی هستند، اما آنچه به این دو مفهوم در منظومهی جان
شیرین، معنای مصداقی و واقعی میبخشد، بدن و حضور زنانه است. بنابراین زن منبعی
انرژی عاطفی استکه این انرژی عاطفی به وطن و آرمانهای اجتماعی جاری میشود.
برای
اینکه اینجا سخن از معشوق است، بهتر است این پرسش مطرح شود که کهنالگو یا ژرفساخت
معشوق چیست؟ معنای معشوق از چه تصور و ایدهی بشر برخاسته است؟ وقتیکه در دانشگاه
یزد ایران دانشجوی دکتری بودم، در درس عرفان با استادم در بارهی معشوق عرفانی
بحثم شد. پرسشم این بود، اگر معشوق عرفان خدا است، چرا این خدا زن است؟ نظر استاد
این بود که معشوق عرفانی اگر به صورت زن توصیف میشود، این توصیف مجازی و ادبی است،
نه مصداقی و واقعی. اما نظر من این بود معشوق را چه زمینی در نظر بگیریم و چه قدسی
و آسمانی؛ در هر صورت دارای یک کهنالگو است و این کهنالگو برخاسته از دورهی زنخدایی
است و ژرفساخت معنای معشوق چه زمینی و چه قدسی، یک زنخدا استکه در شعر عرفانی و
غیر عرفانی در ناخودآگاه ادبی بازتاب یافته است و ما هنوز به گونهها و شیوههای
متفاوت، آن زنخدا را ستایش و نیایش میکنیم. اگرچه استاد قبول نکرد و گفت منظورِ
شعر عرفانی، خدای اسلام است. به هرصورت، بنابر نظریهی کهنالگویی یونگ، برداشت من
این است، معشوق از کهنالگوی «زنخدا یا مادرخدا» میآید که بخشنده، ساماندهنده و
زاینده است، وَ مهمتر از همه، میتواند در قامتِ وطن و آرمانهای اجتماعی خود را
در شعر بازتاب بدهد.
زن در
روایتهای باستان از نیروی شگفتانگیزی برخوردار بوده است، وَ در جامعههای بشری
پیشین به نیروی قدرت، گوهر حیات و اسطورهگی او باور داشته، زن را به مقام ایزدی
رسانده بودند که موجودیت ایزدبانوان آناهیتا، سپندارمذ، دِینا، امرداد، خرداد و...
گواه این گفتههاست.
معشوق
منظومهی جان شیرین تورسنزاده اگرچه زمینی است، اما از نظر کهنالگو یک زنخدا
است، زیرا حضور گسترده و معنادار در زندگی دارد:
جان
شیرین از سعادتهای تو
خود
گواهی میدهد ماوای تو!
هرچه
سعادتی است از جان شیرین (معشوق) است.
2- معشوق به مثابهی وطن
در لایهی
دوم شعر، معشوق به وطن تعمیم پیدا میکند. جان شیرین در آغاز بهعنوان زن و معشوق
معنای نزدیک با خانه دارد، اما کمکم فراتر از خانه، معنای وطن و زن با هم ارتباط
پیدا میکند و شاعر با جان شیرین در بارهی وطن صحبت میکند:
یاد
داری از مبارز شاعران
فیض
بود در خانهی ما مهمان
از وطن
گپ سر کنی در میگرفت
در به
مثل هیزم تر میگرفت
جان
شیرین، دیگر فقط یک زن نیست، بلکه همهی زنان، جامعه و مملکت است:
خوب شد
زن به دولت یار شد
مملکت
از دست زن گلزار شد...
دور شد
زن-مادر از عجز و نیاز
طفل در
گهوارهی ناز است ناز
زن
عاطفهای استکه در اصطلاح «جان شیرین» تثبیت میشود، سپس این عاطفه به خانه و وطن
گسترش مییابد. عاطفهی زن طوریکه چراغ خانه است، چراغ وطن نیز است. خانه در
حقیقت معنای کوچکتر وطن است و وطن معنای بزرگتر خانه که با عاطفهی زنمعشوق،
خانه و وطن دارای بار عاطفی میشود و خانه، وطن و زن بدنمندی مشترک پیدا میکند. به
این ترتیب، دوستداشتن معشوق زنانه، بهنرمی به دوستداشتن وطن میلغزد. عشق، از
«دلبستگی» به «وابستگی» تبدیل میشود؛ از تجربهای خصوصی به تعهدی عمومی.
ضمنا در
ادبیات معاصر تاجیک، همیشه واژههای مادر و وطن در یک ردیف استفاده میشوند و
مادر-وطن یک اصطلاح معروف در شعر تاجیک است. در ادبیات معاصر تاجیک واژههای وطن و
زبان مدام در همبستگی با واژهی مادر به کار میروند، از جمله تعبیر معروف
«مادر-وطن» و «زبان مادری» بسیار رایج است. تاجیکها به زبانشان میگویند زبان
مادری و نام کتاب درسی زبان تاجیکی پارسی نیز در مکتبهای این کشور «زبان مادری»
نام دارد. همچنین به وطن خود نیز «مادر-وطن یا وطن-مادر» میگویند.
در
آثار نظم و نثر معاصر تاجیک این دو واژه همیشه با هم مورد استفاده قرار گرفته است.
کلا در آثار میرزا تورسونزاده زن یک موجود خارقالعاده توصیف شده استکه ارکان
زندگی، جامعه، وطن و خانواده با حضور او استوار گردیده است. سیمای زن در اشعار
تورسون زاده دلالت بر همان مقام مادرخدا دارد که در اساطیر کهن به آن اشاره شده
است. در شعر او عالم هستی، حیات، اجتماع و وطن فقط با حضور فعال زن اهمیت و معنا
مییابد:
زن اگر آتش نمی شد خام میماندیم ما
نارسیده بادهای در جام میماندیم ما
زن اگر ما را نمیبخشید عمری بر دوام
بیتخلص، بینسب، بینام میماندیم ما
در شعر
مذکور زن سرچشمهی هویتبخش انسانی و اجتماعی معرفی شده است، یعنی انسان هم هویت
فردی و هم هویت اجتماعی خویش را از زن به ارث برده است. اما در منظومهی «جان
شیرین» شاعر مقام اجتماعی زن را بیشتر برجسته کرده وَ در سیمای همسر خویش، جایگاه
همهی زنان تاجیک را ستایش نموده است:
در
دیار ما شد آدم ارجمند
شد سر
خمگشتهی زنها بلند...
کرد زن
وضعیت مارا دیگر
چون
نسیم تازه داخل شد به سر
چشم
خوابآلود را بیدار کرد
جاهل و
گمراه را هوشیار کرد
در
منظومهی «جان شیرین» توصیف مقام زن از خانه آغاز گردیده، بعدا به جامعه، وطن و
نظام بینالمللی گسترش مییابد. به همین ترتیب مقام و جایگاه زن در عالم هستی محتوای
اصلی منظومهی جان شیرین را شکل داده است. در انتهای داستان دیگر تفکیک زن از وطن
غیر امکان می شود و منظور شاعر بهخوبی نمایان شده است:
جان
شیرین در جوانی ساختیم
خانهای
هر دو به او دل باختیم
بنگر
آن تا رفت چون دیگر شود
خانهی
تاجیک روشنتر شود
بنگر
آن آغوش چون وا میکند
وا به
سوی خلق دنیا میکند
میبینیم
در این بیتها نخست از خانهی هر دو سخن گفته میشود که خانهی یک خانواده است وَ
این خانه به خانهی تاجیک تعمیم مییابد، وَ سپس خانهی تاجیک (که منظور از
تاجیکستان و وطن تاجیکان است) آغوش خود را وا به سوی خلق دنیا میکند. زن چنانکه
محور مرکزی خانه است، محور مرکزی وطن و جهان نیز است.
3-
عاطفهی زنانه به مثابهی آرمان اجتماعی
در لایهی
سوم، عاطفهی زنمعشوق به آرمان اجتماعی تعمیم پیدا میکند. آرمان اجتماعی، نظمیکه
باید ساخته شود، آیندهایکه باید تحقق یابد. در این سطح، عشق کارکردی هنجاری پیدا
مینماید. عشق دیگر صرفاً احساس نیست؛ انگیزهای است برای ساختن، کار کردن و سامان
دادن که عاطفهی زنانه در مرکز آن قرار دارد:
هیچکاری
نیست بیزن خوب شد
افتخاری
نیست بیزن خوب شد
میبینیم زنمعشوق به «اصلِ ساماندهنده» بدل میشود.
در
ادبیات معاصر تاجیک عشق تنها یک مفهوم محرمانه یا عرفانی نبوده، بلکه بهعنوان
محرک فعالیت اجتماعی نیز شناخته شده است، از جمله در این بیت حبیب یوسفی، معنای
عشق به طور روشن معرفی شده است:
من
عاشق تو و لیک مجنون نشوم
از خلق
جدا به کوه و هامون نشوم
از این
نقطهنظر عشق در شعر معاصر تاجیک از یک روابط محرمانه یا احساسات انفرادی خارج
شده، بهعنوان یک نیروی سازندهی اجتماعی مطرح گردیده است. شاعران تاجیک از مفهوم
سنتی عشق عبور کرده، از آن یک نیروی محرک اجتماعی ساختهاند. به قول مولف «جان شیرین»:
قلعه از یک پایهی دیوار نیست
باغ هم از یک بن پربار نیست
روی عالم دیدن، آدم دیدن است
نیک و بد را در جهان سنجیدن است
اگر زن
مبدای عاطفه و وطن میدان گسترش آن بود، آرمان اجتماعی صورتبندی عقلانی–هنجاری
این انرژی زنانه است. پیوند این سه لایه از طریق یک حرکت تدریجی رخ میدهد: شخصیسازی
(زن) یعنی تثبیت عاطفه در نزدیکترین فاصله. تعمیم عاطفهی زنانه به وطن؛ انتقال
عاطفه به جمع. هنجارسازی و آرمان؛ تبدیل عاطفه به قاعدهی کنش. این حرکت، یک «قوس
عاطفی–اجتماعی» میسازد که در آن، عاطفهی
صمیمی زنان به عاطفهی عمومی سازنده تبدیل میشود. نکتهی کلیدی این استکه هر سطح
به سطح دیگر معنا میبخشد: بدون زن واقعی، آرمان خشک و بیروح میشود. بدون وطن،
عشق در سطح خصوصی محصور میماند. بدون آرمان اجتماعی، انرژی عاطفی به پراکندگی میانجامد.
بنابراین وحدت این سه، شرط پویایی منظومه است.
در
«جان شیرین» عشق نه نیرویی آشوبگر، بلکه سامانبخش است. این نکته، آنرا از بسیاری
از سنتهای عاشقانه (که عشق را بیقراری و برهمزنندهی نظم میبینند)
متمایز میکند. در اینجا: عشق، زمان را جهتدار میکند (از اکنون به آینده).
عشق، کار را معنادار میسازد (رنج سازندهگی بهجای رنج بیحاصل). عشق، روابط را
تنظیم میکند (از فرد به جمع). به بیان دیگر، عشق به «اصل نظم» تبدیل میشود: نیرویی
که پراکندگی را به انسجام بدل میکند. اگر نظم، صورتبندی اکنون است، «آبادی» افقِ
آینده است.
در
«جان شیرین» زن بهعنوان مظهر و سرچشمهی همهی این صفات، سازندهی عشق معرفی شده
است. قابل ذکر استکه در ادبیات پارسی دری معمولا زنان شبیهی لعبتکان توصیف شدهاند
که کنشی ندارند. اما بار اول استکه در منظومهی «جان شرین» زن شخصیتی کنشگر
دارد، با زنان و مردان از سراسر جهان در ارتباط است و خانهاش نماد مرکز جهان استکه
افراد از اقوام و ملتهای متفاوت در آن حضور دارد:
جشن
شاعر رودکی را یاد آر
داشتی
در خانه مهمان بیشمار
روس
آمد، تورک آمد از درت
دختر
هندو نشست اندر برت
یاد
داری که حبش بنشسته بود
او لب
نان ترا بشکسته بود
بیانِ
چنین حضوری فعال و کنشگر در بارهی حضور زن در ادبیات پارسی دری بیپیشینه بوده
است؛ بنابراین میتوان رویکرد ادبی تورسنزاده در ادبیات پارسیِ دریِ تاجیکی یک
رویکرد نو و کمپیشینه دانست. جالب است، او از ارزشهای زنانهی تاجیکی در شعر نام
میبرد که در فرهنگ دیگر ملتها رواج ندارد. این ارزش خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی،
«لب نان بشکستن» است. این سنت، خاصِ تاجیکها استکه توقع دارند مهمان پیش از همه
باید لب نان بشکند. در فرهنگ تاجیکان لب نان شکستن، احترامی دو طرفه است. میزبان
به مهمان برای احترام نان تاجیکی پیشکش میکند، مهمان بایستی به آن پیشکش احترام
گزارد و لب نان بشکند. شعرهای تورسنزاده از نظر بیان چنین ارزشهای فرهنگی و
اجتماعی تاجیکی نیز بسیار پربار هستند.
منظومه
با تکیه بر پیوند سهگانهی معشوق، نوعی امید فعال را پیش مینهد: امید مبتنی بر
عاطفه: چون از تجربهی واقعی عشق تغذیه میکند، انتزاعی نیست. امید جمعی: چون به
وطن گره خورده، به سرنوشت مشترک میاندیشد. امید عملی: چون در قالب آرمان اجتماعی
صورتبندی شده، به کنش فرا میخواند.
عشق و
عاطفهی زنان محرک نظم و علاقه به آبادی در نظر گرفته شده است:
جان
شیرن یک نفس آسوده باش
یک نفس
چون غنچهی بگشوده باش
یک نفس
بنشین تو در پهلوی من
یک نفس
خندیده بنگر سوی من...
آرزو
بسیار دارد دل هنوز
جوش
عشق یار دارد دل هنوز...
آرزو
دارد که بیند دور را
حکمت
آیندهی مشهور را
خیمهی
زرین زند بر روی ماه
بر
زمین از ماه تا سازد نگاه
در این
چشمانداز، آبادی نه وعدهای دور، بلکه پروژهای در دستِ انجام است؛
پروژهایکه انرژی و محرکش عشق است.
منظومهی
جان شیرین غیر از سهگانهی معشوق، وطن و آرمان اجتماعی یک جنبهی بشری دیگر نیز
دارد که اشاره به انسان شرقی و افریقایی است و انتقاد از استعمار اروپاییها و
امریکاییها:
عصرها
بگریست شرقی زار زار
شرق شد
از گریهی آن شورهزار...
من
سیاهم-گفت- اولاد سیاه
این
سیاهی شد به ما گویا گناه...
سوختیم
از زرپرستان سفید
سوخیتم
از ملکداران سفید
این
طرز دید در حقیقت ادبیات ضد استعمار است. دیده میشود که تورسنزاده از سرآمدان
ادبیات ضد استعمار نیز است. با این نگاهِ ضد استعماری در منظومهی «جان شیرین»
متوجه میشویم توسعهی افق عاطفه از خانه به وطن، وَ از وطن به جغرافیا و کل
سرنوشت بشری گسترش پیدا میکند. بنابراین میتوان گفت همان انرژی و نیروزی عاطفی
زنانه یا زن-مادر، نخست خانه، سپس وطن (تاجیکستان) و در نهایت تمام رنجدیدگان
جهان (شرق و افریقا) را دربرمیگیرد. در بارهی این جنبهی جان شیرین میتوان یک
مقاله و یادداشت جداگانه نوشت.
نتیجه
«جان
شیرین» با ساختن معشوقی سهچهره (زنِ واقعی، وطن و
آرمان اجتماعی) عشق را از تجربهای صرفاً فردی به نیرویی
برای نظم و امید به آبادی ارتقا میدهد. زن سرچشمهی عاطفه است؛ وطن میدان گسترش
آن؛ و آرمان، صورتبندی هنجاریاش. در این پیوند، عشق نه میگریزد و نه میشکند،
بلکه میسازد: از «خانه» تا «سرزمین»، و از «احساس» تا «ساماندهی». چنین خوانشی
نشان میدهد که چگونه شعر میتواند پلی باشد میان دل و جامعه؛
یعنی میان آنچه دوست میداریم و آنچه میخواهیم بسازیم.
این «آنچه میخواهیم بسازیم» به همان نظر ارسطو ارتباط میگیرد که «شعر فلسفیتر و جدیتر از تاریخ است.» زیرا شاعر در شعر آرمانهای اجتماعی متعالی را برای زندگی مطرح میکند و دوست دارد آن آرمانها در زندگی جامعههای بشر تحقق پیدا کنند. شعرهای تورسنزاده از جمله منظومهی «جان شیرین» او مصداقِ بیانِ آرمانهای متعالی اجتماعی در زندگی هستند.
نویسندگان:
بهروز ذبیحالله و یعقوب یسنا
