چندی پیش، این غزل مولانا را «آنکه بیباده
کند جان مرا مست کجاست» خواندم، اما از خواندنش دچار شگفت شدم، از اینکه چقدر
متنی واسازانه بر اساس ایدهی ژاک دریدا است. لازم دیدم یادداشتی بر اساس نظریهی
«میتافیزیکِ حضور» دریدا بنویسم که مفهومهای «حضور/غیاب»، «تقابلهای دوتایی» و
«تمایز-تعویق» بهنوعی زیرمجموعهی آن است. بهرهگیری از نظریهی دریدا در این
یادداشت، بر فصل ششم «واسازی» کتاب «درآمدی بر نظریهها و روشهای نقد ادبی» چارلز
برسلر استوار است.
یادداشت در پی این نیست که مدلولِ متعالی
و مرجعِ مطلقِ معنا را اثبات یا رد کند؛ چون اصولا نمیتوان شعر را دستمایهی
چنین استدلالی قرار داد. بنابراین میخواهم نشان داده شود که متن چگونه مفهوم «او»
(مدلول متعالی) را بهعنوان مرکز معنا میسازد و همزمان آن مرکز را از دسترس
خارج کرده، دچار حضور/غیاب و تمایز-تعویق میکند.
شاعر با اشارهی «آنکه...» به «او» بهعنوان
مرجعِ معنا ارجاع میدهد. بر اساسِ این ارجاع، تصور میشود «او» حضور دارد، اما
پرسش «کجاست؟» «او» را دچار غیاب میکند. بنابراین «او» از یکطرف میتواند از نظر
تقابل دوتایی، جانبِ مرجعِ مثبت قرار گیرد، یعنی خدا؛ ولی از طرفی دیگر بنابر در
غیاب قرارگیری، دال-مولول متعالی «او» دچار تمایز-تعویق در معنادهی میشود و تا بینهایت
میتواند دچار توالی دالی-مدلولی شود و ادامه یابد.
در این جستار «او»
را برای این «دال-مدلولِ متعالی» نامیدم که «او» در متن هم بهمثابهی دال ظاهر میشود
و هم در خوانشِ عرفانی، مدلولِ نهایی و متعالی، یعنی خدا، فرض میشود. او نامِ
چیزی است که قرار است زنجیرهی ارجاعهای معنایی را در نقطهای نهایی متوقف کند،
اما متن با تکرارِ پرسشِ «کجاست؟» همین توقف را پیوسته به تعویق میاندازد.
غزل از نظر زبانی با ساختار خود، واسازانه
رفتار میکند که حضور و مرکز معنا دچار تعویق میشود. معشوقی که تصور میکنیم در
همهجا حضور دارد، پیهم گرفتار غیبت میگردد، و هرچه دنبالش میکنیم؛ چون رنگینکمانی
از ما دورتر و دورتر میرود. اگرچه نشانهاش قابل احساس است، اما وقتی به نشانهاش
میرسیم، آن نشانه سرابی بیش نیست. درحالیکه میدانیم آنچه ما نشانه میدیدیم،
سراب بوده است، ولی ناگهان نشانهای دیگر نمود مییابد؛ انگار او (مدلول متعالی)
پشت آن نشانه پنهان است. بنابراین تا لایتناهی از نشانهای به نشانهای باید دنبال
آن رفت، اما با وصفِ نشانههای متصورِ حاضر، «او» همچنان در غیاب میماند.
غزل مولانا با پرسشی آغاز میشود که در
نگاه نخست پرسشی عاشقانه و عرفانی به نظر میرسد:
«آنکه بیباده کند جان
مرا مست کجاست
و آنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست»
خوانش عرفانی معمولاً «آنکه» را به معشوق
و در نهایت به حقیقت الهی (مدلول متعالی) ارجاع میدهد. شاعر در غزل، تجربهای از
مستی، شور، غم و بیخویشتنی دارد و سرچشمهی همهی این تجربهها را «او» میداند.
خوانش شالودهشکنانه و واسازانه به همین نقطه، مکث میکند: چگونه میدانیم «او» وجود
دارد؟ با آنکه متن «او» را برای مرکزِ معنا پیشفرض میگیرد، اما نمیتواند «او»
را مستقیماً عرضه کند. آنچه در اختیار خواننده قرار میدهد، فقط آثار او است: مستی،
غم، نعره، غمزه، خیال، پرده و رهایی از «چون و چرا».
بنابراین «او» در غزل نه بهصورت یک حضور
مستقیم، بلکه بهصورت ردّی از حضور ظاهر میشود. اینجا میتوان از
مفهوم دریدایی ردّ بهره گرفت: چیزی در متن بهعنوان «دال» حاضر است، اما حضورش فقط
از طریق چیزی دیگر قابل تصور است. «او» خود را نشان نمیدهد؛ آثار او ما را به دنبالش
میکشانند.
«او» در آغازِ شعر، یک مرکز فرضی ایجاد میکند:
«آنکه بیباده کند جان مرا مست...» این «آنکه» علت مستی است و جانِ شاعر را بیباده
مست میکند. حضور «او» بهعنوان یک «دال-مدلول» در متن، هرچه بیشتر پر رنگ میشود:
او علت مستی است؛ او مرجع سوگند است؛ او موجب شکستن توبه میشود؛ او جانها را هر
سحر به نعره درمیآورد؛ او ما را دچار غم میکند؛ او با آنکه جای ندارد، اما جانِ
جان است؛ او هوسی پشتِ غمزه است؛ او در خیال نمود مییابد؛ او باعث مستی عقل و
رهایی از چون و چرا میشود؛ اما آنکه او مست شد، از چون و چرا رست، کجاست؟!» این
اوِ از عقلرهیده کیست؟ مدلولِ متعالی است یا شاعر؟
بنابراین «او» ظاهراً مرکز همهی معناهاست.
اما نکتهی شالودهشکنانه و واسازانه این است که او، برخلافِ ظاهرِ دال-مدلولیش، هیچگاه
در مرکز حاضر نمیشود و خود را نشان نمیدهد؛ ما فقط آثار او را در مرکز تصور میکنیم.
این پرسش پدید میآید: اگر همهچیز به «او» قابل ارجاع است؛ چرا حضورِ خود «او» با
پرسش «کجاست؟» پیهم به تعویق میافتد؟ آیا «او» واقعاً مرکز است یا صرفاً نقطهای
استکه تمام نشانهها به سوی آن فرستاده میشوند؟ اینجاستکه مفهومِ «مرکزِ
غایب» شکل میگیرد.
«او» که موجب همهچه است وتصور در مرکز
بودن را ایجاد میکند، اما پرسش «کجاست؟» ستونِ در مرکز قرارِ داشتنِ او را دچارِ تَرَک میکند.
«کجاست؟» در ظاهر برای جستوجوی معشوق استفاده شده است، اما کارکرد واسازانه در
متن پیدا میکند، وَ حضور «او» در مرکز را به تعویق میاندازد. هر بار که «او»
معرفی میشود، بلافاصله پرسیده میشود: «کجاست؟»
بنابراین، متن ابتدا «او» را حاضر نشان میدهد،
ولی بلافاصله حضورش را مسالهدار و چالشبرانگیز میسازد. این حرکت را میتوان چنین
نشان داد: «حضور← پرسش← غیاب← جستوجو← نشانه← حضورِ موقت← غیابِ دوباره» در نتیجه «او» هیچگاه به نقطهی پایان نمیرسد؛ چون
تلاش میشود با نشانهها نشان داده شود، اما حضورش از نشانهای به نشانهای به
تعویق میافتد:
«غمزهی چشم بهانهست و زانسو هوسیست
و آنکه او در پس غمزهست دلم خَست کجاست»
«غمزه» نشانه است و «او»
پشت نشانه قرار دارد. اگر «او» فقط از طریق غمزه قابل دریافت است، رابطهی ما با
او همیشه واسطهمند است. یعنی: «او ← غمزه ← تجربهی عاشقانه ← زبان شعر ← خواننده» هرگز نمیتوانیم زنجیره را قطع
کنیم و بگوییم: این خودِ اوست. ما همیشه با نشانهی او دچاریم.
میتوان در غزل، وارد قلمرو نشانهشناسی
نیز شد. «پرده» را استعارهای
برای زبان درنظر گرفت:
«پردهی روشنِ دل بست و خیالات نمود
و آنکه در پرده چنین پردهی دل بست
کجاست»
«پرده» چیزی را پنهان میکند،
اما همزمان ما را برای آشکارشدن آن، وسوسه میکند: پرده = پنهانکردن + آشکارکردن.
این دقیقاً همان کاری استکه زبان انجام میدهد. زبان دربارهی «او» سخن میگوید،
اما خود «او» را دچار تعویق میکند. بنابراین، حضور را تولید میکند، و همزمان
حضور را میپوشاند. از این چشمانداز، شعر نه پنجرهای شفاف به سوی حقیقت، بلکه
پردهای استکه وانمود میکند حقیقت را پنهان کرده، وَ ما را برای دیدن حقیقت،
دچار وسوسه میسازد. مساله این است؛ ممکن نیست پردهی زبان کنار گذاشته شود، اگر
کنار گذاشته شود، بازی پایان مییابد.
به تعبیر هایدگر، زبان خانهی وجود است،
اما به تعبیر دریدا زبان خانهای مشخص و ثابت نیستکه وجود و معنا در آن حاضر شود،
بلکه خانهای است تو در تو، لایهلایه؛ درهای آن از خانهای به خانه و خانههای
دیگر باز میشود، وَ ما تا بینهایت از خانهای به خانهای کشانده میشویم. بر این
اساس گذر از خانههای زبان، ممکن نیست.
در «جانِ جان» به واسازی درون و بیرون میرسیم که بهنوعی درون/بیرون
فرومیپاشد:
«جانِ جانست وگر جای ندارد چه عجب
اینکه جا میطلبد در تنِ ما هست کجاست»
مولانا ابتدا «او» را از جهان بیرونی به
درون انسان میآورد: او در جان است. اما بلافاصله میگوید: جای ندارد. پس «درون» نیز
نمیتواند جایگاه نهایی حضور او باشد. «او» در جان است، در تن است، اما جای ندارد.
در نتیجه دوگانهی درون/بیرون نیز بیثبات میشود. معشوق نه کاملاً بیرونی است و
نه کاملاً درونی. او در فاصلهای میان این دو قرار میگیرد. این فاصله/مرز کجا میتواند
باشد!؟ آیا او (مدلول متعالی) در زبان، مخفی است؟
عقل در عرفان، چیزی استکه باید حذف شود،
اما بدون آن نمیتوان از عشق و معشوق سخن گفت؛ اینکه عشق، معشوق و... چیستند، با
بیانِ عقلی دارای مفهوم، و نسبتا قابل فهم میشوند. عقل مترادفِ چون و چرا در غزل
درنظر گرفته شده استکه باید ماهیت خود را از دست بدهد و تبدیل به مستی شود:
«عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و آنکه او مست شد از چون و چرا رست
کجاست»
در نگاه عرفانی، عقل = مانع، و مستی = رهایی
است. اما متن برای بیانِ اعلام رهایی از عقل، مجبور است استدلال کند. مولانا میگوید:
«عقل تا مست نشد، چون و چرا پست نشد. وقتی عقل مست شد، رهایی از چون و چرا فراهم
شد.» این بیان، ساختار منطقی دارد. یعنی شعر برای نفی «چون و چرا» از چون و چرا
(عقل) استفاده میکند. این یک تناقض بنیادین نیستکه شعر را دچار مشکل کند، بلکه
دقیقاً همان شکافی استکه شالودهشکنی و واسازی را در متن آشکار میکند. زیرا متن
نمیتواند چیزی را که میخواهد کاملاً حذف کند، بلکه فقط میتواند روپوش
بیانی/زبانی بزند و حفره و شکافِ بیان در متن را پنهان کند.
همینطور که نمیتوان از زبان عبور کرد؛
از تقابلهای دوتایی زبان و... نیز نمیتوان عبور کرد. عشق/عقل در عرفان، دوتایی
عرفانی است. عرفان عشق را بنابر حاشیهراندنِ عقل، در مرکز قرار داده است.
بنابراین، درصورتیکه عشق در مرکز و مرجع قرار بگیرد، عرقان به عقل نیاز دارد و
نمیتواند از عقل عبور کند. دوتایی حضور/غیاب نیز دچار سرنوشت عشق/عقل است و نمیتواند
از یکدیگر عبور کند. به تعبیر، از یک بیت مولانا در مثنوی:
«آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پردهست بر درگاه جان»
«کجاست؟» «او» در شعر-متن را هرچه بیشتر دچار تمایز-تعویق میکند، زیرا معنا نه یکباره حاضر وَ نه در یک نقطهی نهایی تثبیت میشود، بلکه از
طریق تفاوت و تعویق شکل میگیرد. در غزل «او» هر بار به واسطهی چیزی دیگر ظاهر میشود: مستی← غم← غمزه← پرده← خیال← عقل... اما هیچکدام «او» نیستند. هر نشانه ما را به نشانهی دیگری ارجاع میدهد. بنابراین «او» همیشه
از نشانهای به نشانهای به تعویق میافتد. او را میجوییم، اما به جای او، ردّ او
را مییابیم. همین ردّ، دوباره ما را به جستوجوی بعدی میفرستد.
وقتی کودک بودم، مادرم داستان پرندهای کوچک به نام چهلبچهکُشک را روایت میکرد؛ اینکه چهل کودک، پرندهی کوچک را دنبال کردهاند که بگیرند. پرنده در فاصلههای کوتاه میپریده است، کودکان تصور کردهاند، پرنده دور پریده نمیتواند، میتوانیم بگیریم. اما پرشهای کوتاه ردی بوده که پرنده برای دنبال کردنش انجام میداده است. پرنده با این پرشهای کوتاه آنقدر دور میشود که کودکان راه خانه و پرنده را گم میکنند. چهل کودک در سرگردانی و گمگشتگی میمیرند. از آن پس، نامِ پرنده میشود چهلبچهکُشک. منظورِ مادرم از روایتِ داستان این بود، دقت داشته باشیم، هرچه را بیخود دنبال نکنیم.
متن «او» (مدلول متعالی) را انکار نمیکند،
اما امکانِ «حضورِ کامل» را متزلزل میکند. خوانشِ شالودهشکنانه نمیگوید: مولانا
میخواسته بگوید خدا وجود ندارد. چنین قضاوتی از خوانش واسازانه به دور است، اما
شالودهی متن را واسازی میکند؛ شکافها و تقابلهای حاشیه و مرکز را نشان میدهد.
اگر بحث را کمی
فراتر ببریم؛ شاید «کجاست؟»
پرسش شاعر از امکان یافتن معنای نهایی باشد. اگرچه شاعر بهظاهر میپرسد: معشوق
کجاست؟ در سطح عمیقتر، منظورِ پرسش میتواند این باشد: معنا کجاست؟ پاسخ همیشه به
تأخیر میافتد. اگرچه پاسخ همچنان میتواند دچار تعویق باشد، ولی انسان همیشه
دنبالِ مرجعِ معنا است. در این صورت میتوان «کجاست؟» غزل مولانا را به تصور و
برداشتِ انسانِ امروز نیز نزدیک کرد که بهنوعی دنبالِ یک مرکزِ نهایی برای معنا
میگردد. اما هر بار که تصور میکند مرکز را یافته، با نشانهای دیگر مواجه میشود
و مرکزِ معنا دچارِ سردرگمی میگردد.
غزل «آنکه بیباده کند جان مرا مست...»
را میتوان صحنهی تعارض میانِ میل به تثبیتِ یک «حضورِ نهایی» و ناتوانی زبان از
تحقق آن دانست. «او» در مقامِ معشوق، خدا یا مرکزِ معنا، منشای همهی آثار و نشانههاست،
اما خود در هیچیک از آنها به حضورِ کامل درنمیآید. تکرارِ «کجاست؟» این حضور را
پیوسته به تعویق میاندازد و نشان میدهد که معشوق تنها از خلال ردّ، تفاوت، غیاب
و نشانه قابل تصور است. از این منظر، غزل نه فقط شعرِ حضورِ معشوق، بلکه شعرِ
ناممکنیِ حضورِ ناب است.
بر این اساس، غزل مولانا میتواند فراتر
از افقِ تفسیری عرفانی خوانده شود، زیرا دیگر فقط دربارهی خدا و عشق سخن نمیگوید،
بلکه ــ حتا اگر مولانا خود چنین قصدی نداشته باشد ــ دربارهی چگونگی ساختهشدن
معنا، ناپایداری مرکز، واسطهمندی زبان و ناممکنی حضورِ کامل نیز سخن میگوید.
بنابراین غزلِ مولانا را نه فقط در گفتوگو با عرفان، بلکه در گفتوگو با دریدا،
سوسور، پدیدارشناسی، روانکاوی و فلسفهی زبان نیز باید خواند.
آنکه بیباده کند جان مرا مست کجاست
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
وآنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وآنکه سوگندِ من و توبهام اشکست کجاست
وآنکه جانها به سحر نعرهزنانند از او
وآنکه مارا غمش از جای ببردهست کجاست
جانِ جان است وگر جای ندارد چه عجب
اینکه جا میطلبد در تنِ ما هست کجاست
غمزهی چشم بهانهست و زانسو هوسیست
وآنکه او در پسِ غمزهست دلم خَست کجاست
پردهی روشنِ دل بست و خیالات نمود
وآنکه در پرده چنین پردهی دل بست کجاست
عقل تا مست نشد چونوچرا پست نشد
وآنکه او مست شد از چونوچرا رست کجاست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر