سخن از نقد معاصر و مدرن در افغانستان، همیشه از مسالههای
پرچالش در بیست سال گذشته بوده است. چرا؟ برای اینکه استادانی مانند لطیف ناظمی
دور از وطن بودند و موضوعها و بحثهای ادبی در داخل کشور را شماری از جوانانی به
پیش میبردند که مطالعهای دقیق از گذشتهی ادبی افغانستان، بهویژه از گذشتهی
ادبیات معاصر کشور نداشتند؛ بنابراین ادعای شان این بود که ما نقد ادبی نداشتهایم،
شعر معاصر و مدرن نداشتهایم و حتا ادبیات مدرن نداشتهایم. انگار که نقد ادبی و
شعر مدرن را آنها تازه آغاز کرده بودند. تا جایی در ادعای خود صادق بودند، زیرا
گذشتهی ادبیات معاصر افغانستان را مطالعه نکرده بودند و از آن آگاه نبودند. یکی از
این افراد ادعا کرده بود او در ادبیات افغانستان پیش از خود، استادی نمیشناسد و
از هیچ استاد و پژوهشگر افغانستانی نیاموخته است.
متاسفانه اینگونه ادعاها در بیست سال دورهی جمهوریت، موجب
بدآموزی شدند. اگرچه افرادی با چنین ادعاها پژوهشگر نبودند و سخنانشان اساس
پژوهشی نداشتند، اما در رسانهها حضور داشتند و افراد جامعه تصور میکردند، هر کس
هرچه بیشتر در رسانه حضور دارد، به هماناندازه جدی و مهم است؛ درحالیکه رسانهها
چهرههای مصرفی مورد نظر خود را تولید و دستبهدست میکردند. بدبختانه از اینگونه
افراد پرمدعای رسانهای زیاد بودند، درحالیکه هیچ تحقیق جدی و اساسی در بارهی موضوعیکه
صحبت میکردند، نداشتند. شخص مدعی بیاستاد اگرچه پژوهشگر جدی نبود، اما یک چهرهی
رسانهای بود؛ ادعای او مورد توجه قرار گرفت و برخیها به شوخی گفتند، کسی پیدا
شده که از آسمان افتاده، چون مبنا و پیشینهای ندارد.
افرادی دیگری نیز از این قماش، ادعا کردند ما نقد ادبی
نداشتهایم. یعنی منظور هر کدام آنها از این حکم مطلق این بود که پیش از من نقد
ادبی وجود نداشته و گویا من نخستین منتقد استم، اما جالب این بود، این مدعیان
نقادی از کسانی بودند که خود نقد مکتوب و نوشتاری نداشتند. اگر این افراد پرمدعا
مقالهی استاد ناظمی بهنام «نگرشی بر ادبیات معاصر افغانستان» را که سال 1384 در
مجلهی «ایراننامه» در تهران نشر شده بود، میخواندند، چنین ادعاهایی بیاساس را
مطرح نمیکردند. مقاله اگرچه با رویکرد تاریخ ادبی نوشته شده است، اما نقادانه
نیز است، چونکه نظریهمبنا و نظریهمحور است و تفکیک و مرزبندی زمانی و محتوایی
بین ادبیات سنتی و معاصر افغانستان را مشخص میکند. مطمین استم، دوستان مدعی ما
هنوز مقاله را نخواندهاند. حالا هم دیر نیست، آنها را به خواندن مقاله ترغیب میکنم
تا دیگر از روی بیاطلاعی، دچار ادعاهای بیاساس نشوند.
میدانم نسبتا بدون ملاحظه و جدی وارد موضوع شدم، اما فکر
میکنم نیاز بود که نسبتا جدیتر وارد میشدم، زیرا استاد لطیف ناظمی از چهرههای
جدی ادبیات معاصر و حتا عرصهی روشنفکری ما است. بنابراین نمیتوان با چشمپوشی
از خواندن آثار آقای ناظمی، نقد ادبی، شعر، داستان و درکل ادبیات معاصر افغانستان
را شناخت و در بارهی ادبیات معاصر افغانستان ابراز نظر کرد. اگر آثار او و افراد
مانند او را نخوانیم، درکی درست از نقد، شعر، داستان و ادبیات معاصر افغانستان
پیدا نمیکنیم؛ مانند مجیب و اشخاصِ همسان او از روی ناآگاهی دچار این حکم سادهانگارانه
میشویم که ما نقد ادبی، شعر و ادبیات معاصر نداشتهایم.
من تاکید ندارم که آثار استاد ناظمی، رازق رویین، واصف
باختری، اسدالله حبیب و... کاملا بیعیب و غیر قابل نقد هستند؛ چنین نیست، قابل
نقد اند، اما مطالعه و بررسی آثار این افراد، از یکطرف ما را با واقعیت تاریخ
ادبی و ادبیات ما آشنا میسازد و از طرفیدیگر در ادامهی آثار ایشان میتوانیم
وارد مرحلهای نسبتا متفاوت ادبی شویم.
من به این نظر هستم، از دورهی دههی دموکراسی، ادبیات
افغانستان در عرصهی شعر، داستان و نقد ادبی وارد مناسباتی نسبتا پویا با ادبیات جهان
شده است، رویکردهای مدرن ادبی بر ادبیات افغانستان تاثیر گذاشته و نظریههای مدرن
در شعر، داستان و نقد ادبی معاصر افغانستان دیده میشوند. بنابراین ادبیات
افغانستان که نقد ادبی نیز شامل آن میشود، وارد مدرنیت و معاصریت شده است. اما
اینکه مدرنیت ادبی در چه سطحی در ادبیات ما رونق یافته و نهادینه شده، میتواند
قابل بحث باشد. انکارِ مطلقِ مدرنیت ادبی، درست نیست.
من ادعای خود را بر اساس یک نوشتهی لطیف ناظمی بهنام «شعر
نو و کهنه؛ انقلاب در شعر» که سال 1343 خورشیدی در شمارهی 38 ژوندون به نشر رسیده
است، استوار میسازم و میخواهم بنابر محتوای این نوشته، استدلال کنم که یادداشت
آقای ناظمی نقد در بارهی تفکیک شعر نو و کهنه بر اساس نظریههای ادبی مدرن است.
بنابراین چنین نوشتههایی در حقیقت، آغاز نقد ادبی مدرن ما از دههی سی و چهل هستند.
در آغاز یادداشت «شعر نو و کهنه...» تعریفی از پوشکین در
بارهی شعر در برابر تعریف ارسطو مطرح میشود؛ اینکه ارسطو شعر را بازنمایی طبیعت
میداند، اما پوشکین شعر را انگیزهی زیبایی بر طبیعت میداند، نه بیان صرفِ آن.
در ادامه به این توجه میشود که همهچه در حال فراموشی و تغییر است، اما هنر به
فراموشی تاریخ سپرده نشده، پا به پای زمان آمده و بنابر عوامل محیطی و... تغییر
فرم داده، ولی اصالتش را حفظ کرده است. این دیدگاه در بارهی هنر، ادبیات و شعر همسو
با دیدگاه متیو هارنولد استکه خیلی به اصالت فرهنگ، هنر، ادبیات و شعر اهمیت میداد.
با این پیشفرض که همهچه تغییر کرده و جریانهای فکری و
ادبی مانند رمانتیسم، ریالیسم، ناتوریالیسم، سورریالیسم، سمبولیسم و... به وجود
آمدهاند؛ در این صورت شعر نیز باید دچار تحول شود. سپس در یادداشت، از تحول زندگی
اجتماعی، ارتباط درک عاطفی شاعرانه و مناسبات اجتماعی و بحث زیباییشناسی شعر در
مناسبت به اشیای نو و تازه مطرح میشود:
«دیروز مردم از شهری به شهری دیگر با قافلهای از شتر
مسافرت میکردند و شاعر آن روز هم وقتی انتظار معشوق خود را از محمل شتر داشت، مجبور
بود از قافله و بانگ درا صحبت کند. اما شاعر امروز که معشوق خود را در پلکان
هواپیما میبیند و تجاهل میکند، خندهدار است.»
حقیقت همین استکه آقای ناظمی در بارهی تحول مناسبات
اجتماعی زندگی و رابطهی آن با شعر در میان میگذارد. سعدی در روزگار خود، شعری
گفته بود:
ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود...
محمل بدار ای ساربان! تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گوییکه جانم میرود...
این شعر او در مناسبات اجتماعی روزگارش سروده شده و خیلی هم
ارتباطِ زیبا با مناسبات زندگی همان روزگار که کاروان، ساربان، محمل و... باشد،
برقرار کرده است و یکی از شعرهای ماندگار آن روزگار است. اما اگر حالا شاعری از
هواپیما، قطار، موتر و... با تعبیر کاروان، محمل، بانگ درا و ساربان استفاده کند،
نهتنها که زیبا نیست، خندهآور و مضحک به نظر میرسد. بر این اساس، شعر با تحول
مناسبات اجتماعی و فرهنگی زندگی در ارتباط است. اما شاعر امروز باید بسراید:
... تو تنها نماندی که حال دل بیقرار را بفهمی
عزیزت نرفته که تشویش سُوت قطار را بفهمی
«تشویشِ سُوتِ قطار» با زندگی اجتماعی و فرهنگیِ انسان
معاصر ارتباط دارد و مناسبت عاطفی و زیباییشناختی در شعر به وجود آورده است.
انسان امروز از شنیدن تشویشِ سُوتِ قطار دچار درک عاطفی و احساس زیباییشناسانه میشود،
اما با قافله و بانگ درا و محمل نمیتواند ارتباط عاطفی و زیباییشناسانه برقرار
کند. چرا؟ برای اینکه دیگر این وسایل در زندگی اجتماعی ما وجود ندارند. شعر بهعنوان
یک پدیدهی فرهنگی در بستر اجتماعی و فرهنگی روزگار خود سروده میشود و معنا پیدا
میکند.
به نظرم این چشمانداز تیوریک و نظریهمحور را که استاد
ناظمی، 63 سال پیش در نقدِ تفکیک شعر سنتی و معاصر مطرح کرده است، خیلی دیدگاه با
اهمیتی است و میتوان گفت از نخستین دیدگاههای انتقادی و نظری در بارهی نقد شعر
سنتی و تفهیم شعر مدرن در افغانستان است. بنابراین او در کنار اینکه در سرایش شعر
معاصر، نقد داستان و... از سرامدان و پیشکسوتان ادبیات و فرهنگ ما است، در نقد و
نظریهی ادبی معاصر و مدرن نیز از نخستین منتقدان و نظریهپردازان است. آقای ناظمی
تاکید میکند:
«شعر امروز نباید شعر دیروز باشد و یا «تم» شعر دیروز را
داشته باشد. چه احساس امروز، مظاهر امروز، خواستههای امروز و بالاخره آرمانهای
عشقی امروز غیر از فعل و انفعالات و مظاهر گذشته است.»
اگر دقت کنیم، ابرازنظرها و استدلالهایش در یادداشت «شعر
نو و کهنه؛ انقلاب در شعر» استوار بر دیدگاههای فلسفی و نظریههای ادبی معاصر
است. بر این اساس میتوان گفتکه نظریه و نقد ادبی بنابر معرفت فلسفی و ادبی مدرن
در افغانستان از 6 دهه قبل توسط آقای ناظمی و چند تن دیگر مطرح شده است؛ اما اینکه
گسترش و عمق نیافته است، ارتباط میگیرد به بیمسوولیتی و سادهانگاری ما که گذشتهی
نقادی و ادبی خود را مطالعه و بررسی نکردهایم و فقط تاکید کردهایم که نقد نداشتهایم.
تاکید من این است، نظریه و نقد ادبی داشتهایم، اما به آن
رجوع نکردهایم و به آن نپرداختهایم. بنابراین، متاسفانه نسل ما بهجای بررسی
ادبیات و نقد ادبی افغانستان، نقد ادبی را انکار کرده و موجب گسست ادبی میان اکنون
و گذشته شده است.
آنچه در این یادداشت مطرح شد، اگر آنرا خلاصه کنم، این
است: آقای ناظمی از جملهی نخستین کسانی استکه نقد ادبی را بر اساس چارچوب نظریههای
ادبی معاصر مطرح کرده است. اینکه نقد ادبی مدرن در افغانستان چنانکه باید گسترش
مییافت، نیافته است، ارتباط میگیرد به نسل ما که گذشتهی ادبی معاصر و مدرن خود
را بهصورت جدی و انتقادی مطالعه و بررسی نکردهایم، تا با انتقادهای پژوهشی،
خلاهای گذشتهی نقادی ادبی مدرن افغانستان را برطرف میکردیم و نقد ادبی مدرن را
چه از نظر تیوریک و چه از نظر عملی گسترش میدادیم.
متاسفانه با گذشتهی ادبی مدرن و معاصر خود، سادهانگار و
غیرمسوولانه برخورد کردهایم و حتا شناختی سطحی از شعر، داستان و نقد ادبی مدرن و
معاصر افغانستان نداریم. اگر شناختی میداشتیم، بهصورت سادهانگارانه و مطلق همهچه
را انکار نمیکردیم که ما نقد ادبی و ادبیات معاصر نداشتهایم، بلکه در این باره
دقت و اندیشه مینمودیم و ادعای خود را بر اساس پژوهش و تحقیق، ارایه و اثبات میکردیم.
یادداشت: این نوشته در ویژهنامهی لطیف ناظمی نشر شده است.


