۱۴۰۰ فروردین ۲۲, یکشنبه

رشوت سیاسی و بحران نظام ریاستی

تفاوت دیدگاه‌های سیاسی را نباید حیثیتی کرد. تعدادی‌که در حلقه‌ی ارگ استند به کسانی‌که نظام غیرمتمرکز و فدرال را طرح می‌کنند، برچسپ تجزیه‌طلب و... می‌زنند. درحالی‌که طرف‌داران نظام غیرمتمرکز و فدرال می‌خواهند نزاع و معضل‌های اساسی کشور در این نیم قرن را (که معمولا پس از هر دهه‌ای، موجب فروپاشی نظام شده‌اند) حل کنند.

نظام ریاستی متمرکز در کنار ۷ معضلی‌که در یادداشت "فدرال و حل معضل‌های اساسی ما" طرح کردم، یکی از معضل‌های بنیادی در دولت‌داری است. نظام ریاستی متمرکز توسط داوود خان آغاز شد؛ تمرکز بیش از حد قدرت توسط داوود خان باعث شد که حزب دموکراتیک خلق با شعار مشارکت در قدرت و... نظام ریاستی متمرکز داوود خان را سقوط بدهد.

متاسفانه، حزب خلق نیز گرفتار جذبه‌ی نظام ریاستی متمرکز شد و افرادی‌که در آغاز عضوی این جریان بودند اما منتقد روی‌کرد این جریان شدند، توسط این جریان برای متمرکزسازی بیش از حد قدرت، کشته شدند. خلق و پرچم نیز به دام متمرکز‌سازی قدرت افتاد؛ این امر موجب شد که از درون دچار فروزش شود. مارشال دوستم و... از این نظام جدا شدند.

جریان‌های جهادی نیز برای این‌که یکی بر دیگری فایق آیند، نتوانستند نظام سیاسی فراگیر بسازند. طالبان با شعار اسلام آمدند. در افغان‌ستان شعار مذهبی بیش‌ترین خریدار و طرف‌دار را دارد اما این شعار مذهبی نیز موجب نشد که امارت طالبان مخالف نداشته باشد. جریان‌های جهادی همه مخالف طالبان بودند. چرا؟ برای این‌که در امارت طالبان قدرت متمرکز بود و دیگران باید رعیت می‌بودند.

به این اساس دیده می‌شود که نظام ریاستی متمرکز و یک‌سان‌سازی فرهنگی و... از دلایل فروپاشی حکومت‌ها در افغان‌ستان بوده است. اگر به معضل نظام ریاستی متمرکز در افغان‌ستان توجه نشود، این نظام می‌تواند موجب تجزیه‌ی افغان‌ستان شود. بنابراین رفع این معضل، اصلاح، تغییر، غیرمتمرکزسازی نظام و فدرالی‌کردن دولت است.

حلقه‌ی طرف‌دار نظام ریاستی متمرکز می‌تواند با دادن رشوه‌های سیاسی مقطعی و فصلی، نظام ریاستی متمرکز را برای سوء استفاده از قدرت، دور زدن نهادهای دولتی و... حفظ کند، اما حفظ نظام ریاستی متمرکز، دولت‌داری و سرنوشت مشترک سیاسی مردم افغان‌ستان را هرچه بیش‌تر دچار بحران، جدایی و تجزیه می‌کند.

تمام تلاش حلقه‌ی ارگ این بود و است‌که نهادهای دولتی (مقننه، قضاییه و...) را دور بزند و نظام سیاسی و قدرت را هرچه بیش‌تر متمرکز بسازد. این امر موجب شد که وضعیت سیاسی حکومت دچار بحران شود. فعلا حلقه‌ی ارگ تلاش دارد رشوه‌ی مقطعی سیاسی بدهد. رشوه‌گیران مقطعی سیاسی بی‌شمارند. اما سرانجام نه رشوه‌گیران مقطعی سیاسی به جایی می‌رسند و راضی می‌شوند و نه نظام ریاستی متمرکز از بحران نجات پیدا می‌کند.

۱۴۰۰ فروردین ۲۱, شنبه

نصاب و علم

اشرف غنی می‌گوید نصاب دانش‌گاه‌ها طبق نیازمندی بازار تهیه شود. تاکید به ارایه‌ی نصاب طبق نیازمندی بازار، پیش از علمی شدن و روش‌مند شدن نصاب و مدرن شدن و تکنولوژیک شدن سیستم درسی دانش‌گاه‌ها درست نیست. نخست بحث علم و غیر علم در نصاب دانش‌گاه‌های ما باید جدی گرفته شود. ام‌روز آن‌چه نصاب‌ ما را در مکتب و دانش‌گاه پُر و آگنده کرده است، اطلاعات غیر علمی است. پس از علمی شدن اطلاعات در نصاب، ارایه‌ی روش‌مند و منطقی اطلاعات است. در صورتی‌که نصاب علمی شود و دانش‌گاه‌ها تجهیز تکنولوژیک شوند؛ بعد می‌توان از ارایه‌ی نصاب طبق نیازمندی بازار اما با تاکید و درنظرگیری ضرورت‌های دانش فرهنگی، اجتماعی و ملی در نصاب سخن گفت. درست است‌که نصاب باید طبق نیازمندی بازار ارایه شود؛ اما جامعه‌ی ما دچار فقدان عقلانیت و معرفت مدرن است. بنابراین معرفت مدرن و عقلانیت روشن‌گرانه و انتقادی در تهیه‌ی نصاب مکتب و دانش‌گاه برای رفع نادانی‌های فرهنگی و اجتماعی ما باید درنظر گرفته شود. ما در تهیه‌ی نصاب پیش از هرچه به روی‌کرد علمی و عقلانیت مدرن و روشن‌گرانه نیاز داریم.   

۱۴۰۰ فروردین ۱۹, پنجشنبه

نظام فدرال و حل نزاع‌های اساسی ما

ما چند نزاع و معضل اساسی داریم که نظام ریاستی متمرکز نه تنها این نزاع و معضل‌ها را رفع نکرده است، بلکه بیش‌تر کرده است. نظام ریاستی متمرکز در واقع تجدید و تکرار این نزاع و معضل‌ها است. در نظامی‌که این نزاع و معضل‌ها قابل رفع است، نظام فدرال است. 

1- نزاع حاکمیت: تصور ما از حاکمیت هنوز سنتی است؛ یعنی برتری یک قوم بر اقوام دیگر. درحالی‌که برداشت مدرن از حاکمیت، ایجاد فرصت‌های برابر شهروندی، ارایه‌ی خدمات اجتماعی همگانی، تامین امنیت و عدالت و دفاع از کلیت کشور است. اما دعوای ما این است‌که حاکمیت حق کدام قوم است. تعدادی از سران پشتون حاکمیت را به حیثیت قومی تبدیل کرده است و تمام نیرو و انرژی قوم پشتون را درگیر سلیقه‌ی خود کرده‌اند که متوجه باشید حاکمیت از دست قوم پشتون نرود. امنیت، آسایش، تحصیل و... جامعه‌ی پشتون و دیگر اقوام را قربانی سلیقه و منفعت شخصی خود کرده‌اند. در نظام فدرال‌ نزاع حاکمیت رفع می‌شود؛ زیرا با ایجاد چند ایالت، دیگر مهم نیست‌که رییس حکومت چه کسی و از کدام قوم باشد. قدرت در ایالت‌های فدرال توزیع می‌شود. مشارکت مردمی در قدرت صورت می‌گیرد و مردم به شکوفایی ایالت خود توجه می‌کنند.

 2- نزاع زبان: در نظام ریاستی متمرکز، حکومت تا این‌که به زبان‌ها توجه کند، درگیری و نزاع بین زبان‌ها ایجاد کرده است. به زبان مردم مداخله می‌کند. علیهِ زبان فارسی توطیه می‌کند که زبان فارسی زبان بیگانه است. زبانِ لوح‌ها را تغییر می‌دهد. و... این نزاع‌های زبانی و فرهنگی موجب می‌شود که از امکان‌های زبانی و فرهنگی کشور استفاده‌ی درست و مناسب صورت نگیرد. در نظام فدرال حداقل کشور سه زبان اول در ایالت‌های فدرال خواهد داشت‌که زبان فارسی، پشتو و اوزبیکی می‌باشد. بنابراین نزاع کدام زبان، زبان ملی است و کدام بیگانه، رفع می‌شود.

3- نزاع تیکه‌داران قومی: حضور و وجود تیکه‌داران قومی به نظام ریاستی متمرکز وابسته است. زیرا نظام ریاستی متمرکز و ارگ تیکه‌داران قومی را به وجود می‌آورد تا برای تدوام خود با آن‌ها معامله کند. قدرت در فدرال به صورت گسترده در کشور و در ایالت‌های فدرال توزیع می‌شود که نیاز به فرهنگ تیکه‌داری قومی نمی‌ماند. تیکه‌داری قومی و نظام ریاستی متمرکز، سر و دم یک‌دیگر است.

 4- فساد انتخابات و فروپاشی نظام: انتخابات در نظام ریاستی متمرکز (منظور در افغانستان) تا برای کشور گسترش و رواج دموکراسی باشد؛ معضل و بن‌بستی برای دموکراسی است. زیرا حاکمیت در نظام ریاستی متمرکز معمولا از انتخابات سوء استفاده کرده است. این سوء استفاده‌ی حاکمیت از انتخابات و تبدیل دموکراسی و انتخابات به فساد، موجب شده است‌که هر چند سال بعد، نظام سیاسی از هم بپاشد. دردناک این است‌که تعدادی طبق منفعت شخصی خود، پس از فروپاشی نظام، بار دیگر نظام ریاستی متمرکز ناکام را تکرار می‌کند؛ از نظام سوء استفاده می‌کند و ملت و منافع ملی را قربانی منفعت شخصی خود می‌کند. در نظام فدرال از فساد در انتخابات و از فروپاشی نظام جلوگیری صورت می‌گیرد، زیرا بحث منفعت و سلیقه یک شخص مطرح نیست، بحث منافع ملی و مردم مطرح است.  

5- فساد اداری و قضایی: فساد اداری و قضایی در کشور زاده‌ی نظام ریاستی متمرکز است. زیرا یک فرد از ارگ در تقرر افراد در ادارات و چه‌گونه‌گی سیستم قضایی دخالت می‌کند. این دخالت باعث می‌شود سیستم اداری و قضایی دچار فساد شود. در فدرال، هر فدرال سیستم اداری و خدمات اجتماعی و سیستم قضایی خود را دارد که یک فرد از سیستم قضایی و اداری سوء استفاده نمی‌تواند.

 6- مشکل امنیتی: مشکل امنیت در افغان‌ستان نتیجه‌ی نظام ریاستی متمرکز است. زیرا نظام متمرکز با امنیت گزینشی برخورد می‌کند و از امنیت برای بقای حاکمیت قومی و تک‌نفره سوء استفاده می‌کند. در نظام فدرال، یک فرد نمی‌تواند از درون ارگ از امنیت به نفع خود سوء استفاده کند. هر ایالت اصول امنیتی خود را دارد و هر ایالت مکلف به تامین امنیت داخلی خود است. بحث امنیت در مناسبات داخلی به بحث بومی و محلی تبدیل می‌شود که در این صورت، خوب‌تر می‌شود امنیت را برقرار نگه داشت.

7- تجمع بیش از حد انسانی در پای‌تخت: در نظام ریاستی متمرکز کار و اقتصاد بیش‌تر متمرکز به پای‌تخت است. بنابراین همه به پای‌تخت رجوع می‌کنند و سرازیر می‌شوند. در نظام فدرال هر ایالت، مرکز و پای‌تخت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خود را دارد. بنابراین مردم نیاز نمی‌بینند که حتما به پای‌تخت کشور سرازیر شوند. از تجمع انسانی در پای‌تخت جلوگیری صورت می‌گیرد و هم‌زمان پای‌تخت کشور و مرکز ایالت‌های فدرال به مراکز تجارت، فرهنگ و اقتصاد تبدیل می‌شوند.

۱۴۰۰ فروردین ۱۸, چهارشنبه

انارکلی خواهر گرامی درود و مهر!

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

کجا این سرانجام بد داشتیم

انارکلی گرامی اگر سرزمین افغان‌ستان خوبی‌ای داشته باشد، با صداقت و آگاهانه می‌توانم بگویم این خوبی حضور اجتماعی و فرهنگی شهروندان هندو تبار کشور است. ما همه: پشتون، تاجیک، هزاره، اوزبیک و... به این کشور خیانت کرده‌ایم. نتیجه‌ی این‌همه ناآرامی همین چهار قوم در افغان‌ستان است. اما با تاسف هیچ‌گاه مسوولیت نگرفته‌ایم که مشکل در تعصب، نادانی و... ما است.

این‌که به شما می‌گوییم کافر و... و به سوی خانه‌ی شما سنگ پرتاپ می‌‌کنیم، باید فکر کنیم این کافر خطاب کردن شما از فرهنگ اسلامیت ما می‌آید از فرهنگ افغانیت ما! ما همیشه برای افغانیت و اسلامیت افتخار کرده‌ایم. بنابراین کافر گفتن ما و سنگ پرتاپ کردن ما به شما شامل افتخارات افغانیت و اسلامیت ما می‌شود. این مشکل درصورتی اصلاح می‌شود که به عصبیت‌ها و افتخارات خود عقلانی و انتقادی دقت و نظر کنیم. 

این‌که استاد دانش می‌گوید با شنیدن سخنان انارکلی به خود لرزیده است و...؛ به خود نلرزد، به افغانیت و اسلامیت خود بلرزد که چرا و چه‌گونه در زیر حاکمیت افغانیت و اسلامیت چون‌این تعصب‌هایی رخ می‌دهد. همیشه مدعی بوده‌ایم و افتخار کرده‌ایم که در این کشور افغانیت و اسلامیت حاکم است. پس تعصب‌هایی‌که در این کشور رخ می‌دهد برون از حاکمیت فرهنگ افغانیت و اسلامیت نیست.

واقعیت این است‌که هندوهای افغان‌ستان از هند و پاک‌ستان و... به افغان‌ستان نیامده‌اند. هندوان افغان‌ستان از بومی‌ترین مردمان این کشور استند. کابل و بخش‌هایی از افغان‌ستان پیش از اسلام از محل‌های هندونشین بوده‌اند. بودیسم، هندویسم و زرتشتی از ادیان و فرهنگ‌های پیشااسلامی افغان‌ستان، ایران و منطقه استند. فرهنگ‌های پیشااسلامی منطقه، بعد از اسلام با منطقه و جای‌گاه بومی خود بیگانه شدند. تنها هندوان نه زرتشتیان نیز از سرزمین‌های بومی خود فراری و بیگانه شدند.

ایرانیان زرتشتی در منطقه و کشور چند هزارساله‌ی خود زندگی نتوانستند، فرار کردند و به هند رفتند. فرهنگ هندویسم به زرتشتیان پناه داد. زرتشتیان ام‌روز در هند از زندگی و جای‌گاه خوبی برخوردار استند؛ خوب‌ترین زندگی و سرمایه را در هند دارند و با آزادی تمام، مراسم دینی و مذهبی خود را برگزار می‌کنند. درحالی‌‌که خاست‌گاه دین زرتشتی، افعان‌ستان و ایران بود، اما هند ام‌روز مرکز زرتشتیان جهان است. این بیان‌گر مدارای فرهنگ هندویسم است.

انارکلی گرامی تنها شما نه، به گونه‌هایی همه‌ی ما قربانی فرهنگ و عصبیت‌های خود استیم. خوبی شما در این است‌که عصبیت‌ها را درک می‌کنید و می‌دانید مورد تعصب قرار گرفته‌اید و این تعصب‌ها را تحمل می‌کنید؛ اما بدی ما در این است‌که عصبیت‌های خود را غیرت و فرهنگ خود می‌دانیم. بنابراین ما بیش‌تر از شما قربانی ایم؛ زیرا بی‌آن‌که درک کنیم، غرق در عصبیت و جهالت خویش ایم.

یادداشت: پیش از اسلام همه هندوباور، بودایی و زرتشتی بوده‌ایم.

با درود و مهر

برادرت یعقوب یسنا

۱۳۹۹ اسفند ۱۷, یکشنبه

جنبه‌های آموزشی و کاربردی رعایت نیم‌فاصله در نوشتن واژه‌ها

نوشتن واژه‌های زبان فارسی به ویژه واژه‌های ساخته و آمیخته دچار چندگانه‌نویسی و دچار سلیقه‌نویسی اند؛ زیرا برخی‌ها اجزای این واژه‌ها را پیوسته می‌نویسند و برخی‌ها با فاصله (یک اسپیس) می‌نویسند. برای این‌که چندگانه‌نگاری رفع شود، من یادداشتی بنام «وضع سه قاعده برای جدانویسی، پیوسته‌نویسی و نیم‌فاصله‌نویسی» نوشتم. در آن یادداشت گفته شد که زبان فارسی از نظر ساخت واژگانی، سه گونه واژه دارد که ساده، ساخته و آمیخته استند.

طبق ساخت واژه‌های زبان فارسی این سه قاعده وضع شد. قاعده‌ی جدانویسی (یک اسپیس) فقط بین واژه‌ها باید رعایت شود. پیوسته‌نویسی بین حرف واژه‌ها نه اجزای واژه‌ها صورت بگیرد. نیم‌فاصله‌نویسی بین اجزای واژه‌های آمیخته باید رعایت شود. این سه قاعده با مثال در یادداشت پشین توضیح داده شده است، نیاز به تکرار آن توضیح نیست. آن یادداشت بازتاب نسبتا گسترده‌ای در افغان‌ستان و ایران داشت. این بازتاب انتقادهایی را نیز در پی داشت. انتقادها بیش‌تر این بود که اجزای بسیاری از واژه‌ها به ویژه واژه‌های ساخته قابل تشخیص نیستند؛ اجزای این واژه‌ها را چه‌گونه با نیم‌فاصله بنویسم.

واژه‌های دانش، رفتار، گفتار، آسمان، ریسمان، بینش، زرین، زرینه و... را پیش کشیدند که این‌ها را چه‌گونه باید نوشت. اگر قرار باشد واژه‌ها را ریشه‌شناسی کنیم، طبعا اکثر واژه‌هایی‌که ام‌روز ساده به نظر می‌رسند، می‌توانند در ریشه‌ی خود دارای اجزا باشند. این بحث از اساس منتفی است. زیرا بحث من ریشه‌شناسی واژه‌ها نیست. بحث من این است واژه‌هایی‌که اجزای آن‌ها به صورت مستقل چه به صورت واژک باز و بسته، اکنون در زبان کاربرد دارند، بایستی با نیم‌فاصله نوشته شوند.

درست است‌که واژه‌ی آسمان از نظر ریشه‌شناسی قابل تجزیه به آس+مان است. «آس» چرخ معنا می‌دهد و «مان» پس‌وند واژه‌ساز مشابهت است. اما واژه‌های مانند آسمان، ریسمان، دانش، بینش، دانا، رفتار و... ام‌روز بنابه تحول زبان در جمع واژه‌های ساده درآمده‌اند. چرا؟ برای این‌که اجزای آن‌ها به طور مستقل در زبان وجود ندارند. اما اجزای واژه‌ی «به‌تر» در زبان فارسی کاربرد دارد: «از شما «به» نباشد، دوست من است.» «تر» نیز از پس‌وندهای پر کاربرد زبان است. بنابراین به‌تر، هم‌سر، هم‌زمان، هم‌اتاق‌، هم‌منزل، هم‌سایه، دل‌انگیز، گل‌آب، گل‌شهر، علی‌پور، غلام‌حسین، ره‌نما، جنگ‌جو، دانش‌جو و... را می‌توان با نیم‌فاصله نوشت.

اکنون می‌خواهم نظریه‌ی رعایت نیم‌فاصله‌نویسی را در بین اجزای واژه‌های ساخته و آمیخته فراتر از بحث ساخت واژه‌ها طرح و باز کنم. موقعی‌که یک نظریه را طرح می‌کنیم، بایستی حوصله و استدلال گشایش آن نظریه را از جنبه‌های متفاوتی داشته باشیم. من اهل آزمون و خطا استم. بنابراین بایستی با منطق آزمون و خطا به پیش رفت و جنبه‌های اجرایی یک نظریه را بررسی کرد، توضیح داد و اصلاح کرد.

رعایت نیم‌فاصله‌نویسی اجزای واژه‌های آمیخته و ساخته را در یادداشت قبلی طرح کردم، بعد از طرح بررسی کردم که رعایت نیم‌فاصله‌نویسی بین اجزای واژه‌های ساخته و آمیخته گنجایش گسترده و قابل تعمیمی دارد. این‌که تعدادی کج‌بحثی می‌کنند، به خود شان مربوط است، نه به عدم کارآیی رعایت نیم‌فاصله‌نویسی. رعایت نیم‌فاصله‌نویسی کارآیی دارد و کار می‌دهد.

در این یادداشت جنبه‌های آموزشی و کاربردی رعایت نیم‌فاصله‌نویسی را باز می‌کنم. به این دو جنبه در یادداشت پیشین نیز اشاره شده بود. اما توجهِ آن یادداشت بیش‌تر معطوف به توضیح سه قاعده بود.

اهمیت جنبه‌ی آموزشی رعایت نیم‌فاصله‌نویسی بین اجزای واژه‌ها این است‌که کودک یا اهل زبان از آغاز با ساخت و ساختار واژه‌ها آشنا می‌شود و می‌داند که واژه دارای چند جز است و چه‌گونه اجزای آن شکل گرفته است.

پیوسته‌نویسی این مشکل را ایجاد می‌کند که ما اجزای واژه‌ها را نشناسیم. تخصص من زبان و ادبیات است. کارشناسی و کارشناسی ارشد را زبان و ادبیات خوانده‌ام و دکتری را ادبیات می‌خوانم. استاد حسین یمین در دوره‌ی کارشناسی و کارشناسی ارشد اجزای ساخت واژه‌ها را توضیح می‌داد، اما برای ما قابل فهم نبود که واژ‌های ساخته و آمیخته از یک واژه و چند پس‌وند و پیش‌وند یا از چند واژه ساخته شده است. چرا؟ برای این‌که اجزای واژه‌ها پیوست نوشته شده بودند. اگر اجزای این واژه‌ها با نیم‌فاصله نوشته می‌شدند، این مشکل آموزشی به صورت دیداری و نوشتاری برطرف می‌شد.

بنابراین رعایت نیم‌فاصله در نوشتن اجزای واژه‌ها خوش‌آموزی در پی دارد. اما یک‌جانویسی، سر هم‌نویسی‌ و پیوسته‌نویسی بدآموزی دارد. این‌که آسانی نیم‌فاصله‌نویسی در تخته‌ی حرف‌نگار کمپیوتر فراهم است، چرا از این آسانی و سهولت استفاده نکینم؟ می‌دانم عادت به بوی پوستین پدر بوی خوش و نوستالژیک دارد، اما تحول در عادت برای زندگی به‌تر از تعلق به بوی پوستین پدر است. یک‌جانویسی، سر هم‌نویسی و پیوسته‌نویسی برای برخی‌ها همان بوی خوش و نوستالژیک پوستین پدر است. تعلق و وابسته‌گی به پوستین پدر عقلانی نیست، بلکه جنبه‌ی احساسی و عصبیت دارد.

جنبه‌ی کاربردی رعایت نیم‌فاصله‌نویسی این است‌که بیش‌تر از ۹۰ در صد ما را از سلیقه‌نویسی و چندگانه‌نویسی اجزای واژه‌های ساخته و آمیخته نجات می‌دهد. زیرا قاعده‌ی نیم‌فاصله‌نویسی مشخص و محدود است. موقعی‌که هم‌منزل را با نیم‌فاصله بنویسم، هم‌سرای، هم‌سنگر، هم‌اتاق، هم‌سایه، هم‌سر، هم‌دل و... را نیز با نیم‌فاصله باید بنویسم. برخی‌ها هم‌منزل را با نیم‌فاصله می‌نویسند، اما هم‌سر و... را یک‌جا می‌نویسند. این چنین برخورد چندگانه، سلیقه است. اما این سلیقه را رعایت زیبایی‌شناسی سنت خط پارسی نام می‌گذارند.

دانش‌سرای را که با نیم‌فاصله بنویسم، دانش‌مند، دانش‌گاه، دانش‌ور و... را نیز باید با نیم‌فاصله بنویسم. برخی‌ها که اعتراض می‌کنند به‌تر، افغان‌ستان، بیش‌تر و... را نباید با نیم‌فاصله بنویسیم، اما این‌ها «می‌کنم، می‌شود، می‌رود و...» را با نیم‌فاصله می‌نویسند. درحالی‌که «به، بیش و افغان» واژه‌های مستقل اند و «تر و ستان» پس‌وند استند. موقعی‌که «می» «می‌تواند» با نیم‌فاصله نوشته شود، چرا «به، افغان، بیش، تر و ستان» با رعایت نیم‌فاصله نوشته نشوند؟

من جنبه‌ی کاربردی آزمون و خطای رعایت نیم‌فاصله‌نویسی را آزموده‌ام؛ نسبت به هر شیوه و طریقه‌ای بیش‌ترین رعایت کاربرد را برای یک‌سان‌نگاری دارد که می‌تواند ما را از سلیقه‌های چندگونه‌نگاری رهایی بخشد. بنابراین ضرورت رعایت نیم‌فاصله‌نویسی را در بین اجزای واژه‌ها پیش‌نهاد کردم و بحث رعایت نیم‌فاصله‌نویسی را به صورت مستدل دنبال می‌کنم و توضیح می‌دهم.

۱۳۹۹ اسفند ۱۳, چهارشنبه

جانور، انسان، خدا (نگاهی به کتاب سه‌گانه‌ی هراری)

کتاب سه‌گانه‌ی (تری‌لوژی) نوح هراری از سه چشم‌انداز وارد تاریخ بشر می‌شود:

انسان خردمند: سخن از گذشته‌ی انسان است‌که چگونه جانور کم‌اهمیتی انسان‌های هم‌نژاد خود، انسان نهندرتال و... را کنار زد و خود وارد تاریخ شد. این جانور کم‌اهمیت انسان خردمند است. انسانی‌که سیطره‌ی خود را بر تاریخ تثبیت می‌کند و بر همه‌ی جانوران تسلط پیدا می‌کند، شهرنشینی را آغاز می‌کند، ابزار می‌سازد، حکومت‌ها و امپراتوری‌ها را تشکیل می‌دهد.

۲۱ درس برای قرن ۲۱ به تاریخ "اکنون" انسان می‌پردازد و چالش‌های تکنولوژی، سیاسی، یاس و امید، بحث حقیقت و انعطاف‌پذیری را طرح می‌کند. چالش‌های تاریخ معاصر انسان چالش‌هایی استند که خود انسان تولیدگر آن است؛ بنابراین بحث این است‌که انسان چگونه می‌تواند بر چالش‌هایی‌که خود ایجاد کرده، تسلط پیدا کند.

انسان خداگونه در باره‌ی آینده‌ی انسان است. سرنوشت انسان از چشم‌انداز آینده‌نگری طرح می‌شود. انسان در صورتی می‌تواند تداوم پیدا کند که خداگونه و خالق خویش شود؛ یعنی بتواند بر ژن و بدن خویش تسلط پیدا کند. انسان خردمند بر هم‌نژادهای خود و سایر جانوران چیره شد؛ انسان معاصر قوانین طبیعی را کشف کرد، صنعت و تکنالوژی را ایجاد کرد و نسبتا بر طبیعت پیرامون خود تسلط پیدا کرد؛ انسان آینده بایستی بر بدن خود تسلط پیدا کند تا جاودانه شود.

اما در هر سه دوره (گذشته/کنون/آینده) انسان دچار روایت‌های معناساز است. انسان گذشته روایت ادیان و خدایان را ساخت؛ انسان معاصر روایت ادیان و خدایان را برانداخت و روایت لیبرالیسم، عقلانیت و ملت‌ها را ساخت؛ روایت ادیان و عقلانیت (معناسازی) در آینده چه خواهد بود، دیده شود.

هراری در انسان خردمند از چشم‌انداز زیست‌شناسی داروین تاریخ فرگشت انسان و جانوران را روایت می‌کند؛ در ۲۱ درس برای قرن ۲۱ از چشم‌اندازهای علمی چالش‌های موجود انسان را بررسی می‌کند؛ در انسان خداگونه بیش‌تر از چشم‌انداز کیهان‌شناسان مانند هاوکینگ و روایت‌های علمی-تخیلی سرنوشت آینده‌نگرانه‌ی انسان را طرح می‌کند.

در انسان خداگونه به نوعی نظر فرگشتی داروین را نقد می‌کند. نقد به این معنا نه که نظر زیست‌شناسانه‌ی داروین را رد کند؛ نقد به این معنا که می‌گوید وقتی انسان بر بدن خود و بر طبیعت تسلط پیدا کند، از دایره‌ی فرگشت (تکامل) خارج می‌شود، زیرا دیگر دچار تنازع بقا و مطابقت با محیط طبق قوانین طبیعی نیست؛ برای این‌که انسان تنازع بقا و مطابقت با محیط و درکل فرآیند فرگشت را دور می‌زند، خود را و مناسبات محیطی را طبق ره‌یافت‌های هوش‌مند تولید، بازتولید و بازسازی می‌کند. انسان می‌تواند از دی ان ای دایناسور، دایناسور را پس میلیون‌ها قرن انقراض تولید کند؛ این اقدام انسان سرکشی از قانون طبیعی تکامل داروین است.

من این سه کتاب هراری را خوانده‌ام. پیش از این نیز یادداشت‌هایی در باره‌ی این کتاب‌ها نوشته بودم. هراری به خوبی توانسته است، بدون این‌که دچار عقل‌گرایی (ایدیولوژیک) تاریخی و تاریخ‌گرایی شود، تاریخ گذشته، اکنون و آینده‌ی بشر را با استفاده از دریافت‌های زیست‌شناسی، کیهان‌شناسی و علمی تدوین کند.

آن‌چه را در باره‌ی بشر در ده‌ها ‌کتاب باید بخوانیم؛ ممکن از خواندن آن‌ها به چشم‌اندازی دست نیابیم؛ اما هراری اطلاعات ده‌ها کتاب را از رشته‌ها و علوم متفاوت با بیان و زبان روایتی‌ای ارایه و تدوین کرده است‌که درک و دانستن آن تقریبا برای همه قابل فهم است. با خواندن این سه کتاب وارد چشم‌انداز روایتی‌ای از گذشته، اکنون و آینده‌ی انسان می‌شویم که علمی و مفید است. امید دارم کتاب‌های هراری در افغان‌ستان خوانده شوند.  

۱۳۹۹ اسفند ۷, پنجشنبه

زیست شاعرانه در شعر «چهل‌ساله‌گی» سپیده مختاری

شعر چهل‌ساله‌گی سپیده مختاری امکان این را دارد که بتوان نظری را مطرح کرد، بعد طبق آن نظر به شعر پرداخت. اصولا نظریه‌های ادبی از متن ادبی استخراج می‌شوند.  

در عنوان این یادداشت از «زیست شاعرانه» سخن رفته است. برای این‌که بدانیم زیست شاعرانه چیست، نیاز به توضیح داریم؛ زیرا زیست شاعرانه یک مفهوم نظری است. زیست شاعرانه در واقع نزدیک به مفهوم «سکونت شاعرانه» است‌که هایدگر در خوانش شعرهای هولدرلین مطرح می‌کند.

با استفاده از تعبیر «سکونت شاعرانه»‌ی هایدگر می‌خواهم مفهوم زیست شاعرانه را در چشم‌انداز مناسبات معناداریی هنری زبان به کار ببرم. توجهِ هایدگر در تعبیر سکونت شاعرانه بیش‌تر معطوف به روان شاعر است، اما منظور من از مناسبات معناداریی هنری زبان این است‌که واژه‌ها در شعر طوری هم‌زیست می‌شوند که برون از شعر نمی‌توانند چون‌این هم‌زیست شوند. من این گونه هم‌زیستی واژه‌ها را در شعر، زیست شاعرانه‌ی زبان می‌گویم. این هم‌زیستی موجب پدیدارشناسی هرمنوتیکال در مناسبات هنری زبان شعر می‌شود.

در شعر چهل ساله‌گی، هم‌زیستی‌ای‌که در سطرهای «زنان عبوس مرا با تخمیر فراموشی در خمره‌های گِلی بخوابان»، «و حتا آن تخیل درختانه»، «ای سن لاشه‌دوست»، «هنجیده بر چشمانی...» و... ایجاد می‌شود، منجر به تجربه‌ی زیست شاعرانه در شعر می‌گردد.

هنگامی می‌توان از زیست شاعرانه در زبان سخن گفت‌که زیست شاعرانه‌ی زبان را در برابر زیست‌ها و کاربردهای دیگر زبان که کاربرد و زیست عقلی، منطقی، فلسفی، علمی و ارتباطی زبان است، قرار بدهیم.

حقیقت این است‌که در زمانه‌ی ما کم‌تر شعری دارای مناسبات زیست شاعرانه است؛ زیرا اکثر شعرهای روزگار ما رعایت تکنیک و بازی‌های زبانی فاقد فرم محتوایی استند که موجب تولید زیبایی‌شناسی سطحی و ویترینی می‌شوند. تولید چون‌این زیبایی‌شناسی‌ای، تولید برای مصرف است؛ نه تولید زیبایی‌شناسی‌ای‌که ایجاد درگیری هستی‌شناسانه کند.

شعرهای سپیده مختاری بنابه زیست شاعرانه‌ای‌که دارند، موجب تولید زیبایی‌شناسی‌ای می‌شوند که درگیری هستی‌شناسانه ایجاد می‌کنند. در شعر چهل‌ساله‌گی و شعر پدر امکان زیست شاعرانه به خوبی فراهم شده است.

در شعرهای سپیده مختاری از جنبه‌ی فرهیخته‌ی زبان استفاده شده است؛ یعنی زبان هویت فرهیخته‌‌ای ادبی دارد. اگرچه ام‌روز برخی‌ها به این نظر استند که شعر به زبان گفتار و سایر کاربرد‌های معمول زبان نزدیک شود؛ اما من فکر می‌کنم زبان شعر به‌تر است، هویت و مناسبات فرهیخته‌ا‌ی (نخبه) هرمنوتیکال داشته باشد، در غیر آن شعر به کاربرد ابزاری زبان تقلیل پیدا می‌کند.

به مناسبتی‌که در شعر چهل‌ساله‌گی درگیر شدم، زیست شاعرانه‌ی شعر است. شعر با گره‌افکنی آغآز می‌شود: «بحران تو را پیش از آن‌که بیایی/ با جامی از استخوان جمجمه نوشیدم» نوشیدن بحران ایجاد نخستین زیست شاعرانه را در شعر رقم می‌زند که شعر را معنادار می‌کند و موجب درگیری خواننده با شعر می‌شود. این زیست شاعرانه‌ی شعر سبب می‌شود تا زیست شاعرانه‌ی خواننده نیز در شعر رقم بخورد. اگر شعری نتواند زیست شاعرانه‌ی خواننده را در مناسبات درونی خود رقم بزند، خوانند نمی‌تواند در آن شعر دچار سکونت شاعرانه شود.

این بحران چیست؟ چهل‌ساله‌گی است: «در بزن چهل‌ساله‌گی... در بزن/ با عرق چهل‌گیاهِ پژمرده/ مردگان بی‌قرارم را برای همیشه بمیران/ و زنان عبوسِ مرا با تخمیر فراموشی در خمره‌های گِلی بخوابان»

شاعر مناسبت جان‌دارانگارانه‌ی بین خود و سال (چهل‌ساله‌گی) برقرار کرده است. زیرا چهل‌ساله‌گی کسی است‌که از برون می‌خواهد بیاید. پیش از آن‌که او (چهل‌ساله‌گی) برسد، شاعر (شخصیت شعر) از او می‌خواهد که بیاید و در بزند. عرق چهل‌گیاهِ پژمرده چهل سال سپری شده است. مردگان بی‌قرار، چهل سال زندگی‌ای است‌که گذشته اما فراموش نشده‌ است.

عرق چهل‌گیاهِ پژمرده و مردگان بی‌قرار در سطر آخر بند نخست شعر رابطه‌ی معناداری با زنان عبوس پیدا می‌کنند. منظور شخصیت شعر از زنان عبوس زنانی است‌که در این چهل سال از او جدا شده‌اند، اما از او دور نشده‌اند، با ترش‌روی و... دور و بر او می‌پلکند. خواباندن زنان عبوس با تخمیر فراموشی در خمره‌های گِلی موجب زیست شاعرانه‌ی بیش‌تر در شعر می‌شود. این بند شعر به نوعی گفت وگو شخصیت شعر با خودش است. خودِ چهل‌ساله‌اش.

شخصیت شعر در بند دوم شعر درگیر مفهوم جهان است. «زیر سقف این تنبل‌خانه» اشاره به جهان دارد. جهانی‌که تجربه‌ای غیر از تکرار و کسالت نداشته است. در این بند واژه‌ی چهل در مناسبات متفاوتی تکرار می‌شود: «چل‌واری‌ام چهل‌تکه، هنجیده بر چشمانی‌که چهل‌سال است در تاریک‌خانه‌ها بیدارند/ من چهل زنِ پشیمان این جمهوری‌ام/ در بزن چها‌ساله‌گی... در بزن»

چهل زنِ پشیمان این جمهوری بیان‌گر زندگی سیاسی زن شخصیت شعر است. یعنی در جمهوری‌که او زیسته است، تجربه‌ای جز پشیمانی عایدش نشده است. بنابراین در این چهل‌سال، چهل زن پشیمان از او جا مانده است.

شخصیت شعر در بند سوم شعر درگیر چیستی معنای زندگی می‌شود: «آغاز تو ای چهل‌ساله‌گی فلاتی‌ست بی‌واحه» فلات بیابان بی آب و گیاه است. واحه محلی دارای آب و گیاه در دل بیابان است. اما آغاز چهل‌ساله‌گی فلاتی‌ست بی‌واحه. بنابراین چشم‌اندازی برای غایت زندگی قابل تصور نیست.

در سطرهای بعدی این بند، مناسباتی بین زندگی و اشیا برقرار می‌شود که منجر به زیست بیش‌تر شاعرانه در شعر می‌شود: «که در شاخه‌های من از نهیب بلندا/ پرواز مرغکان روح به جهیدن می‌مانَد/ و حتا آن تخیل درختانه/ در هیچ آب و هوایی میوه نخواهد داد» نهیب بلندا، پرواز مرغکان روح و تخیل درختانه تعبیرهای هنری و شاعرانه‌ای استند که رجعت معنایی به فلات بی‌واحه و بی‌غایتی چیستی زندگی دارند. زیرا تخیل درختانه در هیچ آب و هوایی میوه نمی‌دهد.

شخصیت شعر در بند آخر شعر باز با خود درگیر می‌شود. یعنی بند آخر شعر از نظر معناداری و زیست شاعرانه به بند نخست شعر رجعت می‌کند اما در مناسبات متفاوت و درک متفاوت‌. جهان شخصیت شعر کوچک شده است. در چهل‌ساله‌گی چیزی‌که دَمِ دست خود دارد لاشه‌اش (جسد) است: «ای سن لاشه‌دوست»

با وصفی‌که شخصیت شعر در چهل‌ساله‌گی به درکی از واقعیت زندگی و جهان رسیده است، اما دل‌بسته‌گی او به لاشه‌اش که واقعیت وجودی‌اش است و به وسایلی‌که به او تعلق دارد، بیش‌تر شده است. می‌داند که این لاشه‌دوستی چیزی جز «معجون تنبلی و پوچی» نیست، اما در آغوش لوده‌ی گودی مساحت اسفنجی مبلش می‌افتد و با این جهان کوچک خواسته یا ناخواسته درگیر می‌مانَد: «معجون تنبلی و پوچی/ با تو اینک/ دنیای من که علاقه‌ای این مبل است/ آغوش لوده‌ای/ در گودی مساحت اسفنجی‌اش دارد/ گویی‌که آکندگی من/ از حفره‌های کوچکی انسانی گریخته باشد»

هنگامی‌که به پایان شعر می‌رسیم، شعر باز خود را در تکراری آغاز می‌کند. در زدن چهل‌ساله‌گی و لاشه‌دوستی چهل‌ساله‌گی. تکراری‌که در پایان شعر آغاز می‌شود و خواننده را به سوی جهان شعر می‌کشاند و به فضای شعر پرتاپ می‌کند، همان زیست شاعرانه‌ی شعر است. این زیست شاعرانه بنابه چه گونه‌گی تعبیرهای کاربردی زبان و مناسبات محتوایی فرمیک شعر امکان‌پذیر شده است.

اگر به شعرهای سپیده مختاری نظر بینامتنی‌ای داشته باشم؛ شعرهای او را تحول و تداوم زیست شاعرانه‌ای می‌دانم که فروغ فرخزاد این زیست شاعرانه را در مجموعه‌شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" رسانده بود. به نظر من زیست شاعرانه‌ی سپیده مختاری از همین زیست شاعرانه در زبان آغاز شده و به این زیست شاعرانه وسعت بخشیده است.

 

چهل‌ساله‌گی

 

بحران تو را پیش از آن‌که بیایی

با جامی از استخوان جمجمه نوشیده‌ام

در بزن چهل‌‌ساله‌گی...در بزن

با عرقِ چهل‌گیاهِ پژمرده

مردگان بی‌قرارم را برای همیشه بمیران

و زنان عبوس ِمرا با تخمیر فراموشی در خمره‌های گِلی بخوابان

 

زیر سقفِ این تنبل‌خانه

چلواری‌ام چهل‌تکه، هنجیده بر چشمانی‌که چهل‌سال است در تاریک‌خانه‌ها بیدارند

من چهل زنِ پشیمان این جمهوری‌ام

در بزن چهل‌ساله‌گی... در بزن

 

آغاز تو ای چهل‌ساله‌گی فلاتی‌ست بی‌واحه

که در شاخه‌های من از نهیب بلندا

پرواز مرغکان روح به جهیدن می مانَد

و حتا آن تخیل درختانه

در هیچ آب و هوایی میوه نخواهد داد

 

ای سن لاشه‌دوست

معجون تنبلی و پوچی

با تو اینک

دنیای من که در علاقه‌ی این مبل است

آغوش لوده‌ای

در گودی مساحت اسفنجی‌اش دارد

گویی‌که آکندگی من

از حفره‌های کوچک انسانی گریخته باشد

۱۳۹۹ اسفند ۶, چهارشنبه

در تهی‌گی خویش پُر

برخی چیزها وسوسه‌برانگیز اند؛ برخی چیزها نه، در کل زندگی و جهان وسوسه‌برانگیز اند. اگر به جهان و زندگی پرتاب نشده بودیم، از جای دیگری به زندگی و جهان نگاه می‌کردیم، حتما بسیار آرزو می‌کردیم که به جهان و زندگی پرتاپ شویم.

وسوسه‌ی پرتاپ‌شدن انسان به زندگی و جهان در قصه‌های جامعه‌های بشری به صورت گسترده و معناداری روایت شده است. روایت آدم، حوا، مار، سیب، درخت و گندم یکی از روایت‌های وسوسه‌‌برانگیز انسان برای پرتاپ شدن به جهان و زندگی است.

کتاب «هیاهو»ی اشکبوس نیز وسوسه‌برانگیز است. هیاهو و وسوسه به نوعی هم‌ذات اند؛ غوغا و آشوب اند. غوغا و آشوب وسط دارد، آغاز و پایان ندارد. هیاهوی اشکبوس نیز پرتاپ‌شدگی در وسط‌های تهی است. وسط‌های تهی، خالی نیست، ژرفا است؛ ژرفا جایی برای تقلا و غرق‌شدن است.

هیاهو در روی‌کرد خود گزین‌گویه‌های عرفانی است، اما در باره‌ی عرفان نیست و کتاب متعارفی نیز نیست. از چشم‌انداز پسامدرن می‌توان هیاهو را علیهِ کتاب دانست.

من از چشم‌انداز پسامدرن و عرفان به هیاهو نظر می‌کنم. روی‌کرد عرفان از آغاز پسامدرن بوده است. سخنان بایزید و خرقانی از نظر محتوا و روی‌کرد پسامدرن استند. نوشتن عارفان و صوفیان نوشتن غیر متعارف است. بیش‌تر نوشتن در باره‌ی نوشتن است. یعنی چه گونه نوشتن است. عارف در نوشتن عرفانی تا درگیر پیام و معنا باشد درگیر بازی نوشتن است.

گاهی درگیری ما در نوشتن درگیری برای بیان سخن و پیامی نیست؛ زیرا درگیری ما درگیری امر نوشتن و کنش نوشتن است. درگیری نوشتن درگیری آتش در نی‌زار پاییزدیده‌ای است؛ همین‌که آتش می‌دمد، نی‌زار با آتش هم‌ذات می‌شود. درگیری نوشتن درگیری باد شکوه‌مند در نی‌زار شکوه‌مند است. وقتی‌که باد شکوه‌مند در نی‌زار می‌دمد، نی‌ها سر به شانه‌‌های هم می‌گذارند و با غریوهای بلند و هم‌نوا سرود می‌خوانند و می‌رقصند.

نویسنده‌ی هیاهو در بخش‌هایی از هیاهو درگیر امر و کنش نوشتن است، می‌خواهد خود را در نوشته، نوشته را در خود رها کند و خود و نوشته باهم بِآمیزند و زنای مقدسی در تهی‌گی جهان به چرخ درآید.

عرفان را اگر عقل ستیز نگوییم، عقل‌گریز است. عرفان از بدیهیات و تعارفات سرباز می‌زند. از این نظر نیز نوشته‌ی عرفانی نوشته‌ی پسامدرن است. در هیاهو نیز روی‌کرد عقل‌گریزی را در محتوا و ساختار می‌توان دید و احساس کرد.

عرفان از عقل نه، از حساس و عشق سخن می‌گوید، اما نه از عشقی‌که ما سخن می‌گوییم؛ از عشقی سخن می‌گوید که هم‌آغوشی با سراب و هم‌آغوشی با خویش است. یعنی عارف دیوانه است؛ دیوانه به این معنا ‌که رابطه‌های متعارف را از دست داده است؛ بنابراین می‌خواهد با دیو بجنگد. جالب این است‌که خدا و دیو نیز خود عارف است. خدا عشق عارف است و دیو نفس عارف است. شخصیت عارف دچار روان متناقض‌نما و پارادوکسیال است؛ زیرا می‌خواهد بر خود غلبه کند و خود را بر زمین بزند.  

هیاهو نیز در باره‌ی خود و خدا است. خود نفس است و خدا عشق. خود و خدا باهم در جمله‌های قصار و گزین‌گویه‌ها درگیر اند. هیاهو در آغاز از خود می‌گوید. از خودی‌که در آن دیو نفس نشسته است. هیاهو در وسط از خدا می‌گوید؛ خدا انرژی بی‌کران است. "خود" می‌خواهد با انرژی بی‌کران رقص کند. هیاهو در پایان می‌خواهد از وجود خود دفاع کند. آن‌چه را که آغاز، وسط و پایان می‌گویم از برچسپ‌های من بر هیاهو است؛ زیرا هیاهو علیهِ آغاز، وسط و پایان است.

هیاهو ریزوم و بینامتن است. هیاهو چند تکه سخن از مولانا، شمس و اشکبوس است. به‌تر است از درون و محتوای هیاهو چیزی نگویم؛ از آن‌جایی‌که من در روشن‌گری افسون کلی بر عرفان تاخته‌ام؛ همین به که سخن را کوتاه کنم و بگویم عارفان دیوانه (غیر متعارف) استند؛ به درد زندگی و جهان نه به درد خدا می‌خورند.