۱۳۹۴ فروردین ۵, چهارشنبه

تبارشناسی معرفتی «هنر»

مدلول نخستین "هنر"، مدلولی است مردسالار "هو + نر" (هو =خوب، نر = مرد) یعنی مرد خوب. در اوستا و شاهنامه با مدلول مردسالارش کاربرد دارد. هنرمند به مردی تنومند گفته می شود که مهارت پهلوانی و جنگاوری یاد داشته باشد.

در روزگار معاصر که پهلوانی و زورآزمایی های تن به تن از کار می افتد و کاربرد تکنالوژی در جنگ، کارآیی پیدا می کند، هنر از مدلول مردسالارش جدا می شود به مدلول تازه دلالت می کند؛ درکل به معرفتی دلالت می کند که ما در زبان فارسی بهش "هنر" می گوییم (سینما، تیاتر، ادبیات، موسیقی) و به طور خاص، مدلول اش می شود تمثیل (کسی که نقش بازی می کند= هنرپیشه)، هم به زن و هم مرد می گوییم هنرمند؛ بنابر این رابطه دال و مدلول در نشانه، رابطه ثابت و خطی نه بلکه رابطه افقی و ریزومی است. واژه هنر در روستای ما چال و نیرنگ معنا می دهد؛ به کسی که به سخن و کردارش چندان اعتبار نباشد می گویند فلانی را زیاد جدی نگیرید او هنر یاد دارد.

بازهم می شود گفت که به زن، هنرمند گفتن بنا به مدلول مردسالار این واژه، به این معنا است که حالا مردم موقعی می خواهد زنی را صفت کنند، می گویند این زن، زن نیست مرد است و مانند مرد است؛ درحالی که این توصیف یا تعبیر، یک تعبیر مردسالار است که همه خوبی ها مردانه دانسته می شود و همه بدی ها زنانه.

خوشبختانه، خاستگاه مردسالار واژه هنر، فراموش شده است و این واژه بنا به تحول معرفتی اش وارد معرفت بشری معاصر زبان فارسی شده که دیگر جنبه مردسالارانه اش را عقلانیت مردسالارانه زبان فارسی فراموش کرده است؛ اگرنه بنا به عقلانیت مذکرمنش زبان فارسی به زن، هنرمند گفتن همان تعبیری را می رساند که بگویم این زن مانند مرد است؛ از این که عقلانیت زبان فارسی شناخت تباری واژه هنر را فراموش کرده است "هنر" دیگر نه تنها که تعبیر مردسالارانه را حمل می کند، حتا هنر و هنرمند، امروز بنا به نرمش بشری ای که مدلول این واژه دارد، بیشتر تعبیر زنانه و زنانگی را در پی دارد؛ این یک موفقیت برای واژه هنر و تداوم اش در زبان فارسی است.

یعقوب یسنا

۱۳۹۳ اسفند ۲۴, یکشنبه

نگاهی به غزلی از مهتاب ساحل (با تفاوت رویکرد مدرن و سنتی در غزل)

تو سفر رفته ای و خسته گی ات مال من است
من به دنبال تو و مرگ به دنبال من است
گرچه آزاده ام اما تو خودت می دانی
دخترم، این قفس تنگ پر وبال من است
دود شد زندگی ام لای سرانگشتانت
حال سیگار تو آیینه ی احوال من است
چشم هایت دو فرشته و نگاهت اما
فال بین گفته که یک گرگ ته فال من است
رفتی و ریختم از قامت خود روی سرک
یکسره فصل خزان قسمت امسال من است
زندگی بر سر آواره گی ام می تازد
زندگی مثل خودت در پی اشغال من است


هنگامی که در قالب غزل شعر می گوییم مهم رویکردی است که نسبت به زبان، دید و مناسبت انسانی داریم. تعدادی از غزلسرایان ما رویکرد شان نسبت به زبان (واژه گزینی و ترکیب سازی) و دید (بینش و ذوق هنری)، تکراری است و از قرن هفت تا یازده جلوتر نمی آید، با آنکه جهان و زبان دچار تحول شده اما آنها در همان لباس کهنه مانده اند و بوی کهنگی لباس نیاکان شان برای شان ذوق نوستالژیک تولید می کند و این ذوق را پیهم نفس می کشند و لذت می برند. عاشق و معشوق شعر شان کلی مطرح می شود و چشم و لب و گردن و بازو و... ندارند، در نهایت اگر معشوق ناز می کند و عاشق باید نیاز کند. عاشق، مرد است و معشوق هم یک موجود کلی، شاید پیر، مرشد یا هم زنی است که عاشق (مرد) این زن را طبق معرفت ننگ و ناموسی اش طراحی و مهندسی کرده است؛ در شعر چندان نشان داده نمی شود، فقط عاشق (مرد) ناله می کند که او (معشوق) مرا آزار می دهد، از آزارم لذت می برد، به من تن نمی دهد، فکر رسیدن به وصال ناممکن است؛ بایستی در او نیست و نابود (محو) شوی... عاشق نیز این آزار را عشق می پندارد و تن دادن به این آزار، نهایت عشق ورزی است؛ بنابر این عشق در غزل سنتی ما بیان خودآزاری است که به سادیسم روانی می انجامد.
اگر ما می خواهیم در این روزگار، غزل بگوییم نیاز به زبان زنده، مناسبات انسانی امروزی و... داریم تا توانسته باشیم غزل را وارد ماجرای زبان و زندگی کنیم.
غزل های امروزی یا سنتی اند، یا اندک مدرن اند، یا مدرن اند، یاهم خیلی مدرن استند. اینجا فرصت بحث تفکیک این چند رویکرد در غزل نیست، در نوشتار دیگر، اگر ممکن شود که چند غزل از هر رویکرد نمونه آورده شود تا هر رویکرد، نشان داده شود، عجالتن فقط به امر مدرن در غزل اشاره می شود.
غزل های مهتاب ساحل، مدرن است؛ برای این که از رویکرد سنتی بودن در گزینش واژه ها، ترکیب ها و ذوق زیبایی شناسی سنتی عبور کرده است.
به این غزل اگر نگاه کنیم می دانیم یک زن دارد سخن می گوید یک زنی که عاشق است نه معشوق که خاموش باشد: "گرچه آزاده ام اما تو خودت می دانی/دخترم، این قفس تنگ پر وبال من است" شاعر بر وضعیت انسانی خویش آگاه شده است اما مناسبات دست وپاگیر اجتماعی را درک می کند که مانع آزاد بودن دختران است؛ به این مناسبات، نگاه انتقادی دارد.
زبان غزل زبان زنده و نسبتن حسی است، زبانی که هویت ادبی سنتی داشته باشد، نیست. زندگی و تجربه زندگی امروزی در غزل احساس می شود. واژه های که خیلی امروزی است در شعر آمده و مناسبت ایجاده کرده است: سیگار، سرانگشتان، دود شدن و ریختن روی سرک. البته واژه های نسبتن با هویت سنتی هم دارد: فرشته و آیینه است. اما درکل مناسبات تصویری شعر، مدرن است و از واژه آیینه و قفس تاویل مناسبتی مدرن ارایه شده است.
مناسبت های تصویری در شعر بی آنکه از صور خیال سنتی استفاده شود، ایجاد شده است و تازگی دارد، ذوق زدگی و تکراری در مناسبات تصویری احساس نمی شود؛ این دو مناسبت تصویری خیلی قشنگ است و احساس بخش: "دود شد زندگی ام لای سرانگشتانت/حال سیگار تو آیینه ی احوال من است" و "رفتی و ریختم از قامت خود روی سرک/یک سره فصل خزان قسمت امسال من است".
"زندگی بر سر آوارگی ام می تازد/زندگی مثل خودت در پی اشغال من است" ایجاد مناسبت بین زندگی و مرد نیز خیلی تازه است؛ هر دو در پی این استند که زن درون شعر را تصرف کنند؛ در این بیت و در بیت "چشم هایت دو فرشته و نگاهت اما/فال بین گفته که یک گرگ ته فال من است" نقش جنسیتی، نقد شده است؛ این که منظور مرد از عشق، دوستی و لذت نه بلکه تصرف است. زن درون شعر، چشمان مرد را دو فرشته می بیند اما نگاه مرد به زن، مانند یک گرگ است که می خواهد زن را ببلعد.
تعدادی از شاعران در به کارگیری قافیه و ردیف دچار مشکل اند و بیشتر از ردیف و قافیه استفاده تخنیکی می کنند که با احساس شعر مناسبت حسی برقرار نمی تواند اما در این غزل، قافیه ها با کل غزل چنان مناسبت احساسی برقرار کرده است که حتا می توان گفت منبع حس و احساس شعر، قافیه ها است: "مال، دنبال، پر وبال، احوال، فال، امسال و اشغال".

شاعر در شعرهایش برای نقد نقش های جنسیتی رویکرد طنزی دارد که این رویکرد به شعرها هم جنبه هنری داده است و هم جنبه انتقادی: "بوسیدن تو، جای که قدغن شده بگذار/من وسوسه خوردن گندم شده باشم"، " "حوا"ستم سرتا به پا، گیرم که "آدم" می شدی/از آسمانی بودنت چیزی مگر کم می شدی؟"، "مرا پیوسته می خواهی که مثل "دختر خوبی"/فقط در خانه بنشینم، خودت با دیگران باشی"، "اگر حواستم یک آدم دیوانه می خواهم/نمی خواهم برایم امتیاز آب و نان باشی" و" کجا پنهان کنم پیراهن رسوایی خود را/اگر در سرنوشت قامتم نه گز کتان باشی".
بیت های غزل ها از هم مستقل نیستند، باهم مناسبت معنایی و روایتی دارند که مناسبت روایتی داشتن در غزل از رویکردهای معاصربودن در غزل و درکل در شعر است.
نگاه شاعر و شعر به عشق، نگاه انتقادی و اروتیک است؛ مناسبت موجود اجتماعی از عشق بین مرد و زن را نقد می کند اما این نقد معمولن با طنز و زخم زبان های نسبتن اروتیکی صورت می گیرد که این رویکرد امکانی شده برای ویژگی غزل های مهتاب ساحل.

اگرچه یک دیالکتیک نسبتن قوی سنتی در غزل ها وجود دارد که مبنا قرار گرفته برای مناسبت انسانی مرد و زن در شعر که این دیالکتیک همان موقعیت "آدم و حوا" است؛ شاعر با طنازی به این موقعیت زخم زبان می زند؛ اما ماندن در این دیالکتیک چندان نمی تواند برای غزل، امکان باشد؛ با آنکه شاعر در پی ارایه تاویل از موقعیت مناسبتی آدم و حوا است.
یادداشت: این غزل و بیت ها از مجموعه شعر "لاله ها لب های مجروع من اند" گرفته شده است.

۱۳۹۳ اسفند ۱, جمعه

جای خالی نقد ادبی در ادبیات افغانستان (نگاهی معرفتی به کتاب «مواجهه با متن» اثر یامان حکمت)

مواجهه با متن با مناسبت به درک غیبت چند ضرورت اساسی در ادبیات افغانستان نوشته شده است: یک، جای خالی تیوری نقد در افغانستان؛ دو، نقد عملی از متن با رویکرد معاصر نقد از متن معاصر؛ و سه، ضرورت گفتمان سازی در نقد ادبی ادبیات افغانستان.
نویسنده در مقدمه کتاب به جای خالی نقد ادبی در ادبیات افغانستان می­ پردازد به این برداشت که نقد ادبی در افغانستان تا هنوز با ابزار مدرن نظری نقد مسلح نشده است که بتواند از متن معرفت ارایه کند یا متن را به معنا درآورد؛ برای این که، مناسبت لازم بین نظریه، نقد و متن ادبی ایجاد نشده است. نظریه ها درست خوانده نشده و بومی نشده است، بنابر این نقد با همان وضع و حال گفتمانی کلاسیک به متن می پردازد که درگیری اش با نشانه های سنتی صور خیال در شعر و متن ادبی است که از متن نمی تواند مناسبت معرفتی رابطه های درون متنی، بینامتنی و زیبایی شناختی ممکن را ارایه کند.
این که نقد ادبی بتواند جایگاه پیدا کند به برقراری مناسبت بین نظریه، نقد و متن ادبی لازم است اما این مناسبت هنگامی می تواند برقرار شود که مساله سنت و مدرن تفکیک شود تا بتوانیم با تفکیک گفتمان کلاسیک به گفتمان مدرن و معاصر از نقد و متن دست پیدا کنیم.
یامان حکمت به توضیح بسا موارد می پردازد که تفکیک این موارد چندان برای ادبیاتچی های ما مشخص نیست؛ از جمله: عناصر گفتمان نقد سنتی و مدرن، تفاوت نقد و اعتراض، تفاوت نقد و معرفی، نقد محتوا و فرم (نقد بررسی محتوا نه بلکه بررسی فرم است)، و تفاوت منتقد ادبی و تکنیسین ادبی. واقعیت علوم نیز استوار بر دسته بندی و تقسیم بندی کردن اش است در صورتی که نتوانیم در علم یا علوم روش برای دسته بندی ایجاد کنیم نمی توانیم به معرفت علمی دست پیدا کنیم؛ بنابر این نقد ادبی نیز نیازمند روش است برای بررسی و ارایه معرفت از متن. نویسنده با ارایه مولفه­ های تفکیک نقد از نانقد و ارایه روش انتقادی، به خوانش عملی از متن های معاصر می پردازد. این خوانش، ارایه معرفت از ادبیات حاشیه افغانستان است. ادبیات حاشیه به مفهوم دولوز و گتاری. در واقعیت امر، ادبیات حاشیه، ادبیات معاصر است؛ برای این که خلاقیت و توانش ادبی و ادبیات پیشرو در ادبیات رسمی نه بلکه در ادبیات حاشیه­، اتفاق می افتد، به نوعی ادبیات رسمی، ادبیات خلاق را به تعبیر خودش از ادبیات؛ ادبیات نمی داند. طوری که رویکرد نیما به ادبیات از سوی ادبیات رسمی روزگارش حتا مورد تمسخر قرار می گرفت، همین طور ادبیات دهه هفتاد ایران از سوی ادبیاتچی های قبل از خودش مورد برچسپ های فاقد زیبایی شناختی ادبی زده می شد. 
خوبی خوانش یامان حکمت از متن های معاصر در این است که معمولن مبنای نظری خوانش هایش را توضیح می دهد و بعد با آن مبناهای نظری به خوانش عملی و نقد عملی متن می پردازد. منظور یامان حکمت از جایگاه خالی نقد در ادبیات این نیست که در باره ادبیات چیزی نوشته نمی شود، معمولن چیزهای بنام نقد نوشته می شود اما این نوشته های بنام نقد، پشتوانه نظری ندارند که متن معاصر را به معناکردن درآورد؛ بنابر این یامان حکمت جای خالی نقد را در این می بیند که بین نقد و نظریه و متن مناسبت معرفتی برقرار نشده است، بنا به این تشخیص، هر متنی را که ایشان می خواند در حدود مناسبتی همین سه عنصر (نظریه، نقد و متن) می خواند. با این کارش به ما عملن نشان می دهد که اگر نظریه پردازی شده است اما این نظریه پردازی ها نتوانسته است با نقد مناسبت برقرار کند، اگر نقد صورت گرفته است، نقد نتوانسته، پشتوانه نظری اش را معرفی کند؛ این گسست باعث شده که متن جدی خوانده نشود و از متن، نقد و معرفت ارایه نشود؛ در نهایت، نظریه، نقد و متن، نتواند گفتمان ادبی را ارایه کند. با ایجاد مناسبت نظریه، نقد و متن از سوی می خواهد نمونه بدهد برای چگونگی پُر کردن جایگاه خالی نقد و سوی دیگر، خوانش ها جنبه کارگاهی و آموزشی پیدا می کند که خواننده علاقه مند به نقد می تواند هم به معرفتی از متن مورد نقد دست یابد و هم روش نقد نویسی را متوجه شود.
هر متن به منتقد امکان می دهد که با کدام چشم انداز می تواند بهتر خوانده شود؛ بنابر این در روزگار معاصر، نقادی چشم انداز نظری متنوع و متکثری را پیش روی یک منتقد آگاه و هوشیار می گذارد؛ به تیز هوشی منتقد برمی گردد تا با کدام چشم انداز نظری به نقادی متن بپردازد و از متن معرفت ارایه کند. یامان حکمت در انتخاب چشم اندازهای نظری برای نقادی متن با زرنگی خاص بهره برده است که هم امکان خوانده شدن متن را تشخیص داده است و هم تنوع نقادی را کار نقد متن معرفی کرده است.
خوانش های که در مواجهه با متن از متن ارایه شده است، برخوردار از معرفت پساساختارگارایانه است اما هر خوانش با رویکرد خاص از پساساختارگرایی بهره برده است که شامل خوانش نشانه شناختی، خوانش بر اساس امر ذهنی و عینی، خوانش بر اساس معرفت زنانه نویسی، خوانش از ادبیات و «دیگر» بودن، خوانش از رمان بر مبنای روایت همچون امر بی نهایت، خوانش از نظریه بر مبنای معرفت دالی (زندگی دال ها). این خوانش ها از شعر، رمان و نظریه صورت گرفته است که از کار شعری مهدی سرباز، باران سجادی، هادی هزاره، مجیب مهرداد، زینت نور، وحید بکتاش و چند شاعر ایرانی خوانش ارایه شده است؛ رمان، زندگی کوچک مانی خسرو نیز نقد شده است؛ در نظریه و نقد متن به نقد «دانایی های ممکن متن»، درباره کتاب «پیشینه تجدد، پیدایش و بالندگی شعر نو در افغانستان» اشاره های صورت گرفته است، و مقاله ادبیات دیگر افغانستان از شمس جعفری نقد شده است. این خوانش ها و نقادی ها بیشتر با دو هدف صورت گرفته است: چگونگی بهره گیری از نظریه ها در نقادی، وَ نقد و معرفی تعدادی از متن های معاصر در حوزه شعر، داستان، نقد و نظریه پردازی.
طوری که اشاره کردم مواجهه با متن با ضرورت تشخیص سه مساله در ادبیات افغانستان، نوشته شده است که جای خالی تیوری نقد، نقد عملی از متن با رویکر معاصر، و گفتمان سازی در نقد ادبی و ادبیات معاصر بود. درباره دو مورد بطور گذرا اشاره شد؛ مورد سوم چگونگی گفتمان سازی و ضرورت گفتمان سازی در ادبیات معاصر و نقد ادبی است. در این بخش، نویسنده برای منتقدان پیشنهادهای لازم را ارایه می کند تا بتوانند چشم انداز کلی و جریان شناسانه از ادبیات افغانستان ارایه کنند، البته این کار، نیازمند به گفتمان سازی دارد تا این گفتمان سازی بتواند معاصر بودن و سنتی بودن را تفکیک کند و بعد با مولفه های معاصر به ادبیات بپردازد.
یامان حکمت با گفتمان های ادبی که در ادبیات ایران رخ داده است، می خواهد چشم انداز معرفتی بگشاید به ادبیات معاصر در افغانستان، البته این چشم انداز معرفتی به این معنا نیست که اتفاق های که در ادبیات ایران افتاده در ادبیات افغانستان هم رخ داده باشد، بلکه گشودن این چشم انداز، بیشتر برای الگوگیری یا توجه است که ادبیات افغانستان در کجای گفتمان های معاصر ادبی است. نویسنده از دو گفتمان ادبی تاریخی در ایران یاد می کند: گفتمان دهه چهیل با شعر و رویکرد معرفتی تعدادی به ویژه، نیما از ادبیات آغاز می شود، وَ گفتمان دهه هفتاد با رویکرد معرفتی تعدادی به ویژه، با کتاب «خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی سرا نیستم» جان می گیرد. بنابر این، پرسش اینجاست که نقد و ادبیات ما بنا به همزبانی و همسایگی چقدر با این دو گفتمان مناسبت دارد؛ اگر ندارد، آیا کدام دهه ها و کدام کتاب­ ها و اشخاص می تواند در گفتمان معاصر ادبیات ما تاثیر گذاشته باشد؛ تشخیص این که ادبیات ما در کجای گفتمان معاصر بودن است نیازمند دقت و توجه و بررسی همه جانبه است؛ فکر می کنم منظور یامان حکمت در گفتمان سازی ادبی و گفتمان ادبیات معاصر در افغانستان فراخوان ما به تشخیص گفتمان معاصر در ادبیات افغانستان و ایجاد گفتمان سازی در ادبیات است.  نویسنده می پرسد «آیا ادبیات افغانستان به یک دهه هفتاد نیاز دارد؟» به باور یامان حکمت در دهه هفتاد برای ادبیات ایران به ویژه برای شعر ایران تحول عظیمی از نظر گفتمانی رخ داده است که این تحول، رویکرد تیوریک پساساختارگرایانه به ادبیات و شعر است؛ در رویکرد پساساختار گرایانه ما با تنوع فرم ها رو به رو استیم حتا هر شاعر می تواند فرم شعری خودش را داشته باشد؛ بنابر این در این صورت شاعر باید رویکرد شعری خود را توضیح بدهد؛ درحالی که در شعر سنتی هر فرم و تک تک فرم ها از قبل توضیح داده شده است و شاعر در یک فرم از قبل مشخص شده و تعریف شده، شعر می گوید، فقط نیازمند رعایت شاخصه های همان قالب شعری است که شاعر برای شعر گفتن آن قالب را انتخاب کرده است؛ اما شاعر پساساختارگرا یا پسا دهه هفتادی، برای شعرش فرم ارایه می کند، پس نیازمند است که نسبت به رویکرد فرمیک اش توضیح بدهد.
این توضیح پساساختارگرایانه از دهه هفتاد شعر ایران، می خواهد ما را متوجه کند که چنین رویکردی در شعر و ادبیات افغانستان اتفاق افتاده است؛ آیا ما ادبیاتی با تیوری و رویکرد پساساختارگرا داریم، اگر داریم کدام کتاب ها در نظریه و نقد است و کدام کتاب ها در شعر و داستان است؟ اگر نیست پس ادبیات ما در کجای گفتمان معاصر است؟ وَ گفتمان معاصر در ادبیات ما کدام گفتمان است، یا این که بهتر است توجه کنیم که گفتمان مسلط در شعر و ادبیات ما سنتی است یا معاصر؟ آیا وارد گفتمان معاصر در شعر و ادبیات و نقد شده ایم!؟  
نویسنده با تشخیص این که بحث گفتمان می تواند در معرفت انسانی و در ادبیات ما بحث نسبتن نا آشنایی باشد، اگر کسی هم درباره گفتمان می داند، شاید در حدی نباشد که برایش به معرفت تبدیل شده باشد؛ بنابر این، بحثی را درباره گفتمان اختصاص داده است که گفتمان معادل کدام کلمه انگلیسی و فرانسوی است و چه معادل های برای این اصطلاح پیشنهاد شده است و تا این که گفتمان در زبان فارسی پذیرفته شده است. این بحث هم برای این که «گفتمان چیست» مفید است و هم برای این که بدانیم شرایط به وجود آمدن و مسلط بودن یک گفتمان بنا به چه مناسباتی اتفاق می افتد. در ارتباط به خاستگاه تاریخی و تحول معرفتی گفتمان به آرای سه دانشمند: سوسور، فرکلاف و فوکو می پردازد. این مبحث برای منتقد کمک می کند که ادبیات را نیز بنا به مناسبات گفتمانی تشخیص بدهد؛ با این تشخیص می تواند وارد گفتمان سازی در معرفت ادبی شود.
این همه بحث به ما کمک می کند که درباره «ضرورت ایجاد گفتمان نقد ادبی» فکر کنیم. زیرا به برداشت نویسنده تا ادبیات افغانستان نتواند گفتمان نقد ادبی با مبنای نظریه های معاصر ادبیات داشته باشد؛ باندهای ادبی و باند بازی های ادبی گفتمان های میانه مایه و نقدهای میانه مایه را جایگزین گفتمان ادبیات معاصر و گفتمان نقد ادبی معاصر می کند؛ از این رو، تا ادبیات معاصر و جدی معرفی شود، ادبیات میان مایه باندهای ادبی به عنوان معاصر به مخاطب به عنوان ادبیات جدی معرفی می شود؛ اینجاست که در مناسبات ادبی، دپلوماسی ادبی به جای نقد ادبی به کار می رود؛ اگرچه نویسنده تاکید می کند که مخالف دپلوماسی ادبی نیست در صورتی که دپلوماسی ادبی به دموکراسی ادبی بینجامد اما بنا به تشخیص نویسنده ادبیات ما فعلن چنین امکان دپلوماسی را ندارد؛ زیرا نیازمند گفتمان سازی معاصر است. پیشنهادهای مشخصی برای گفتمان سازی در ادبیات، مطرح می شود که خواننده علاقه مند به نقد و ادبیات می تواند این پیشنهادها را در کتاب بخواند.
کتاب مواجهه با متن، پرسش های جدی را درباره ادبیات افغانستان مطرح کرده است؛ این پرسش ها تا هنوز در باره ادبیات ما آنهم با این رویکرد که ادبیات ما چه گفتمان های را پشت سرگذشتانده است، فعلن کدام گفتمان ادبی در فهم ادبی ما مسلط است، ما از نظر گفتمان های معاصر ادبی در کجای این گفتمان ها قرار داریم، یا این که حتا نمی توانیم در ادبیات ما از گفتمان سخن بگوییم ممکن در یک وضعیت معرفتی ادبی متشتت قرار داریم!؟
این نوشتار، نسبت به کتاب مواجهه با متن، رویکرد معرفی منشانه دارد؛ کوشش شده است تا نما و چشم اندازی از موضوع های کتاب ارایه کند؛ اما اگر بخواهیم درباره کاستی کار بپردازیم؛ بایستی به انتخاب روش و حدود موضوع یک تحقیق توجه کنیم که پژوهشگر با چه روشی و با چه حدودی وارد کار شده است؛ از آنجایی که کتاب مواجهه با متن، مقالاتی در ضرورت ایجاد گفتمان نقد ادبی در افغانستان است، بنابر این، حدودش مشخص است که می خواهد درآمدی باشد برای گفتمان نقد ادبی؛ روش کار هم مشخص است که ارایه مجموعه مقالات است. این مجموعه مقالات را هم می توانیم هر کدام را به تنهایی بخوانیم و هم باهم. هر مقاله به موردی پرداخته است؛ اما از نظر رویکرد نقادی و انتخاب پرداختن به موضوع، مقاله ها باهم ارتباط دارد که همان فراخواندن خواننده برای ایجاد گفتمان نقد ادبی است.
نویسنده برای ضرورت ایجاد گفتمان نقد ادبی به خلاهای معاصر بودن نقد و ادبیات افغانستان می پردازد، بنا به تشخیص این خلاها، پرسش ها و پیشنهادهای ممکنی را نسبت به ضرورت ایجاد گفتمان نقد ارایه می کند. در واقع، این کتاب برای کسی که علاقه مند تحقیق و پژوهش درباره ادبیات افغانستان باشد، ایده می دهد.


شناسه:

نویسنده: یامان حکمت (حمید تقی آبادی)

نام کتاب: مواجهه با متن (مقالاتی در ضرورت ایجاد گفتمان ادبی)

برگ آرا و طراح جلد: نعمت الله روهان

ناشران: انتشارات دُر دری و انتشارات امیری

نوبت چاپ: اول، خزان 1393 


یعقوب یسنا

۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

نگاهی به مجموعه شعر "با شعرهایم قایقی بساز" از نذیر احمد بهراد

از نذیر احمد بهراد تا هنوز دو مجموعه شعر خوانده ام که هر دو، شعر کوتاه است: کلاغ و گندمزار، و دیگر همین مجموعه که سخن درباره اش است. بهراد با ارایه این دو مجموعه، انگار که شعر کوتاه را برای سرایش انتخاب کرده و می خواهد ادامه بدهد. ما به اندازه گونه های دیگر شعر در ادبیات، گونه شعر کوتاه را نداریم اگر نگوییم که شعر کوتاه رویکرد تازه است در ادبیات شعری ما؛ پیشینه چندانی نیز ندارد بلکه از رواج کوتاه سرایی، یکی دو دهه نمی گذرد. بنابر این، پرداختن به این رویکرد شعری می تواند از جایگاه خاصی برخوردار باشد؛ برای این که می تواند به جریان کوتاه سرایی رونق بیشتر بخشد و جای نسبتن خالی کوتاه سرایی در ادبیات شعری ما پر اگر نه، چشمگیر شود. اگر از حق نگذریم مبنای نظری شعر کوتاه و چیستی (ماهیت و حد وحدود) آن در ادبیات نظری و نقد ادبی ما چندان شناخته شده و مشخص نیست؛ از این نگاه پرداختن به شعر کوتاه هم برای منتقد و هم برای شاعر کوتاه سرا، سردرگمی های خودش را دارد؛ همین اکنون که من می خواهم درباره شعرهای کوتاه بهراد نظر بدهم دچار کمبود پشتوانه نظری و معرفت نقادی در باره شعر کوتاه استم؛ تا جایی که من در باره نظریه و نقادی در باره شعر کوتاه در ادبیات ما (ادبیات افغانستان) اطلاع دارم، منبع مشخص و قابل اعتنا در این باره وجود ندارد؛ البته که منابع در این باره در ادبیات ایران وجود دارد که ما هم می توانیم استفاده کنیم اما نظریه ها تا در ادبیات یک کشور بومی نشود، معرفت انتقادی و تولید ادبی نمی تواند چندان جان بگیرد؛ بنابر این ما نیازمند بومی کردن نظریه و معرفت های انتقادی در باره ادبیات و گونه های ادبی و شعری، به خصوص شعر کوتاه در ادبیات خود ما استیم تا هم تولید ادبی جان بگیرد و هم نقد ادبی بتواند به توسعه امکان پدیده های ادبی بپردازد و در نتیجه این رابطه، گفتمان ادبی و نقد ادبی توسعه یابد. محمود فلکی بنا به تشخیصی که از شعر کوتاه ایران دارد، شعر کوتاه را به سه دسته تقسیم می کند: شعرک، هایکو و ترانک. البته این دسته بندی از شعر کوتاه ایران، جامع و مانع ترین دسته بندی نیست؛ نظرها و دسته بندی های متفاوت از شعر کوتاه ایران وجود دارد که خوانندگان می توانند نظرهای متفاوت در باره شعر کوتاه را در کتاب "کوته سرایی" تحقیق سیروس نوذری دنبال کنند. آنچه را که محمود فلکی ترانک می نامد: "کوتاه ترین شعر کاملی است که ساخت و معنای مشخصی دارد، که نه مانند شعرک، تنها تصویری واحد است و نه مانند هایکو، تنها دیدار طبیعت است و بی تصویر." (محمود فلکی، به نقل از کاووس حسن لی در کتاب گونه های نو آوری در شعر معاصر ایران، ص 251 ) در این یادداشت قصد نقد یا بررسی تخصصی شعرهای "با شعرهایم قایقی بساز" را ندارم، برای این که پشتوانه نظری لازم و معرفت انتقادی لازم در ادبیات ما نسبت به گونه شعر کوتاه اندک است، بنا به اندک بودن منابع معرفتی در باره شعر کوتاه، دانش انتقادی من نیز اندک است و تخصص لازم و کار شناسانه ندارم. بنابر این می خواهم بیشتر با چشم اندازی وارد شعرها شوم که جنبه معرفتی دارد تا نقادی. با پرداختن به جنبه معرفتی این شعرها، حداقل می خواهم به معرفت شعر کوتاه در ادبیات شعری ما افزوده شود. اگر دقت کنیم گونه های کوتاه سرایی از مکانیسمی برخوردار است که گونه های بلند آن مکانیسم منسجم را ندارد؛ اگر در ادبیات کلاسیک به رباعی نگاه کنیم، رباعی از یک مکانیسم خاص نسبت به قصیده، غزل و مثنوی و... برخوردار است؛ شما از غزل، قصیده، مثنوی و... می توانید بیت یا بیت های را بردارید یا جابجا کنید، در مکانیسم شعر شاید چندان اتفاق جدی رخ ندهد اما در رباعی هیچ حذف و زیاد کردن یا تغییر را نمی توان وارد کرد. شعر کوتاه در شعر معاصر، با گونه های دیگر شعر معاصر، ویژگی رباعی را با قالب های دیگر شعر کلاسیک دارد. از این نگاه، شعر کوتاه هم از نظر مکانیسم و ساختمان و هم از نظر فرم بخشی محتوایی، توجه خاص می طلبد؛ ممکن در شعرهای بلند این توجه خاص چندان الزامی نباشد. تا جایی که من بنا به دسته بندی محمود فلکی به شعرهای احمد بهراد در "با شعرهایم قایقی بساز" نگاه کردم، شعرهای کوتاه این مجموعه را "ترانک" یافتم زیرا شعرها معمولن از نظر ساخت و معنا کامل اند و اکثر شعرها داری تصویر است البته نه تصویر مجزا و مجردی که در "شعرک" مطرح است. 

 «در باریکه ی این رود سپید
 شب قویی ست
 خفته در چشمانت» 
  این شعر، ساخت مناسبتی خوب دارد و مناسبات فرمیک بین عناصر درون متن برقرار است. شاعر با آنکه بطور مشخص از نشانه های صور خیال کلاسیک (تشبیه و استعاره و...) استفاده نکرده است؛ چند مناسبت تصویری مرتبط بهم را ارایه کرده است که این مناسبت های تصویری در ارتباط درون متن شعر، نسبتن حلقه ای اتفاق افتاده است.
"در باریکه ی این رود سپید" را اگر بی ارتباط به دو سطر دیگر شعر در نظر بگیریم چندان مناسبت تصویری اش تصورکردنی نیست؛ هنگامی که "شب قوی ست/ خفته در چشمانت" میاید، مناسبت تصویری تصورکردنی می شود که "باریکه ی این رود سپید" سپیدی چشم است، و "شب قوی ست" قو، سیاهی یا مردمک چشم است.
در این مناسبت دهی ها بین چشم و رود، بین قو و شب با مردمک چشم، آشنایی زدایی ایجاد شده است و این آشنایی زدایی ما را دچار فرایند تصویری شعر می کند. مهم تر از همه هیچ واژه را نمی توان در این شعر زیاد یا کم کرد؛ این چنین مکانیسم می تواند از خوبی شعر کوتاه باشد.

"باران بدون چتر
 درخت را هم وسوسه می کند
برجسته گی های چادرت."
  به نظرم این شعر، خیلی فوق العاده است، ساختمان شعر خوب اتفاق افتاده است و منظور نیز چنان با ظرافت ارایه شده است که درک اش تیزهوشی می خواهد؛ با آنکه هیچ نشانه ای از بکارگیری لفظی و فزیکی صور خیال در شعر دیده نمی شود اما منظور شعر را بی تیزهوشی تخیل نمی توانی تصور کنی. شعر برقراری مناسبت ها را طوری باز گذاشته تا خواننده با تخیل، حلقه رابطه مناسبت ها را برقرار کند: حلقه یک "باران بدون چتر" حلقه دو "درخت را هم وسوسه می کند" حلقه سه "برجسته گی های چادرت." برقراری حلقه مناسبت باران و چتر و وسوسه شدن درخت، بی فعال شدن تخیل چندان ممکن نیست؛ تیزهوشی ذوق تخیلی در کار است که با خواندن "برجسته گی های چادرت." فعال شود تا حلقه مناسبت تخیلی بین باران و چتر و وسوسه شدن درخت برقرار شود؛ موقعی که درخت وسوسه می شود، بنشین و خیال بزن که وضعیت وسوسه انگیز ما چطور است!

از این نمونه شعرها "با شعرهایم قایم بساز" زیاد دارد اما شعرهای هم دارد؛ با آنکه شعرها، گیرایی و جذبه دارد؛ می توان در ساخت شعر دستبرد زد و یا جابجایی را در شعر وارد کرد:
 "رازهای زیادی 
عشق های زیادی
  مدفون شده است در من
کنجکاو نباش
 سکس با من
 دود سیگاری ست
 که باد خواهد برد.»
این شعر، به خواننده، حس می دهد، نوستالژیا و ذوق هنری دارد؛ اتفاق آخر شعر، خیلی خوب جاافتاده است. با اینهم می شود سطرهای آغازی شعر را تغییر داد؛ یا زیبایی شناسی بیانی بخش آغازی شعر را طوری دیگر، بیان و ارایه کرد.

اگر دیدگاه کلی به شعرهای این مجموعه داشته باشیم، پیرنگ و فرم ذهنی شعرها، تنهایی و فراق است؛ شاعر، به تنهایی و فراق انسان، به ویژه به احساس انسان معاصر از تنهایی و فراق، با انتخاب گونه های شعر کوتاه، فرم داده است و تنهایی و فراق را احساس کردنی کرده است؛ تنهایی های که در روزمرگی ها برای ما اتفاق می افتد و فراق هایی که با گذشتن از کنار درختی و با ترک دوستی و... به ما دست می دهد.

تا جایی که من چند مجموعه شعر کوتاه را از شاعران کابل، از هادی ایوبی، وحید بکتاش و یاسین نگاه را خوانده ام؛ بنا به جریان کوتاه سرایی در ادبیات ما، شعرهای "کلاغ و گندمزار" و شعرهای "با شعرهایم قایقی بساز" نمونه های خوب می تواند در کوتاه سرایی باشد.

یعقوب یسنا

نگاهی به مجموعه شعر "تو را به سجده گل های سرخ می خوانم" از مژگان ساغر شفا

تا سردچار آفت تنهایی ام عزیز!
سرد است چای سبز شکیبایی ام عزیز!

تو را به سجده... شامل هفتاد و یک غزل، هژده شعر آزاد و هژده شعر کوتاه، رباعی و دو بیتی است؛ انتشارات امیری امسال کتاب را در کابل چاب کرده است.

غزل ها با زندگی معاصر درکل و با زندگی زن بطور خاص مناسبت برقرار کرده است. زبان غزل ها ساده، صمیمی و معاصر است؛ همه می دانیم غزل از نظر قالب، زیبایی شناسی، رویکرد عاشقانه و واژگان با ادبیات کلاسیک مناسبت دارد که هر غزل معاصر، حتا در غزل پست مدرن، این مناسبت وجود دارد. غزل های تو را به سجده... مناسبت خوب با غزل کلاسیک برقرار کرده است و با بهره گیری تحول یافته از زیبایی شناسی غزل کلاسیک به زیبایی شناسی غزل های کتاب غنا بخشیده است و زیر بار سنگین غزل کلاسیک و سنتی به تحلیل نرفته است؛ بنابر این، غزل های کتاب با زندگی معاصر از نظر رویکرد اجتماعی، زبان و عشق مناسبت برقرار کرده است و این مناسبات به غزل ها موقعیت بینابین داده است که نه کاملن با ادبیات کلاسیک بریده است و نه دغدغه، نگرانی و مناسبت انسان معاصر را فراموش کرده است. فکر می کنم انتخاب سرایش شعر در قالب غزل، بایستی چنین رویکردی داشته باشد، برای این که قالب غزل به عنوان یک قالب سنتی، اساسات خودش را بر شعر تحمیل می کند و بی حفظ اساسات نمی توان شعر گفت و غزل نامید. غزل با حفظ اساسات اش امروز یکی از گونه ها یا قالب های شعری است که در کنار گونه های دیگر شعر معاصر به حضورش ادامه داده است و خوب پیش آمده و مخاطب خودش را نیز دارد.

نگاه این یادداشت به غزل های تو را به سجده... نه نگاه رادیکال پست مدرن است و نگاه رادیکال سنتی گرا، نگاه میانه رو و بینابین است؛ با همین نگاه بینابین چند غزل را می خوانم:

کسی که حوصله یا درد را سخن زده است
  زنیست مست که بی می، می کهن زده است
  چو سیب سرخ بر آن شاخه، پشت پنجره ات
  هزار بار نگاهت بر آن دهن زده است 
  تو آتشی که دلش را خراب می سوزی
  چو بوسه ای که نسیمی به یاسمن زده است
  به روی آینه ایستاده از خودش پرسید
  که فال فاجعه ها را به نام من زده است؟
 بیا و ثانیه ها را زعشق رقصان کن
 که "روژ" سرخ به لب های خویش زن زده است
  تمام خستگی اش را به بوسه ای برچین
 زنی که تهمت نام تو را به تن زده است
چه چای سرد، هوا تلخ، شعر، برف، سکوت
 کجا شد آن که برایم گپ از چمن زده است
  کجا شد آن که ببیند چگونه ویرانم
  کجا شد آن که مرا گل به پیرهن زده است

این غزل نگاه اش به زندگی نگاهی ست معاصر؛ نگاه یک زن است. می دانیم که نگاه غزل سنتی نسبت به عشق نگاه مردانه است و غزل از زبان مرد سخن می گوید، حتا اگر زنان هم در این قالب شعر گفته اند با پیروی از زیبایی شناسی عاشقانه مردانه غزل پیروی کرده اند و از زبان مرد سخن گفته اند که نمونه چنین رویکرد سنتی را از غزل در شعر مخفی بدخشی و عایشه درانی داریم؛ در حالی که سرایندگان شعر، زن است اما سخنگو عشق مردانه استند و احساسات و عواطف شعر شان احساسات و عواطف مردانه است و معشوق درون شعر شان زن است تا مرد.

این غزل تابع نگاه سنتی مردانه غزل نیست، زبان، بیان و عواطف شعر، مشخص است که شاعر زن است و رویکردش نسبت به عشق از این نگاه معاصر است:

بیا و ثانیه ها را ز عشق رقصان کن که "روژ" سرخ به لبهاش زن زده است تمام خستگی اش را به بوسه ای برچین زنی که تهمت نام تو را به تن زده است

مناسبت های در این شعر است که خیلی تازه است و از نگاه زیبایی شناسی ذوق، غافلگیر کننده است:

چو سیب سرخ بر آن شاخه، پشت پنجره ات
هزار بار نگاهت بر آن دهن زده است

البته در این شعر مناسبت های سنتی هم است "چو بوسه ای که نسیمی به یاسمن...، فال فاجعه ها را به نام من..." این مناسبت ها خوب اتفاق افتاده و رابطه بینامتنی این غزل را با ادبیات کلاسیک برقرار کرده است.

بیت نخست این غزل با موضع گیری آغاز می شود، که این موضع گیری هم می تواند یک اعتراض در برابر ادبیات مردانه با رویکرد سنتی باشد و هم بیانگر زنی است که مستقل از مرد با زندگی و جهان درگیری دارد و زنی نیست که ابژه ای باشد و زیر نگاه مرد خلق شود بلکه این زن "خود و سوژه" دارد:

کسی که حوصله یا درد را سخن زده است
 زنیست مست که بی می، می کهن زده است

شعرها از نظر اجتماعی، رویکرد اجتماعی دارد؛ حتا موقعی که از عشق سخن می گوید رویکردش به عشق بیشتر به عنوان یک امر اجتماعی است؛ در حالی که غزل سنتی، فقط از عشق می گوید آنهم بی هیچ جنبه اجتماعی.

غزل اجتماعی از رویکردهای معاصر غزل است که غزل خواسته است تا با رویکرد اجتماعی با زندگی معاصر، مناسبت برقرار کند. غزل های تو را به سجده... با رویدادهای زندگی و جامعه، مناسبت برقرار کرده است و موضع بشری نسبت به رویدادها گرفته است. در غزل "بهسود" می خوانیم:
...

 نیست از عشق و سرافرازی خبر
  تا رییس خلق نامردم شده است
  تا کجاها خون ما را ریختند
  سر بریدن قسمت بیگم شده است
...

قاضی خوش طالع شهرم نگر
 سجده کرده، خم به پای خم شده
...


 شاعر در غزل "یعنی این!" با یک شعر حافظ، گفت وگو خوب انجام داده است و در این گفت وگو، زنانه گی را به عنوان یک امر مثبت با رویکرد اروتیک ارایه کرده است:

سوره عشق تو از بر شده ام، یعنی این
  شاعر خطه خاور شده ام، یعنی این
 با همین پیرهن ساده شدم محشر محض
  دل نگه دار که دلبر شده ام، یعنی این
  صورتم داغ، دل تنگ تو و خواهش تو
 عکس گل گونه خاور شده ام، یعنی این
  چشم وا کن که به دلخواه دلت سبز شدم
 بهر تو، قامت دیگر شده ام، یعنی این
 پای تا سر همگی شعله عشقم ای جان!
 از تو صدچند بلندتر شده ام، یعنی این
  برف هم هیچ مرا دور نسازد از تو
 مرسل سرخ و معطر شده ام، یعنی این
حال من خوب نب,د، لیک پس از بوسه تو
  خوب نه، خیلی بهتر شده ام، یعنی این
  تو ز من دل نبری؟ هیچ نگویی یعنی چه؟
  سر بکش باده به ساغر شده ام، یعنی این

تو را به سجده... تک بیت های قشنگ و مناسبتی نیز در درون غزل ها دارد که هم در غزل ها و هم به تنهایی و بیرون از غزل ها خوانده می شود و معنادار است:

ببین که یاد تو را تار تار بافته ام
  برای شال زمستانی ام پودی!
*

چقدر ناله در اندام شیشه جاری است
   نشاط قرض بده، آه، زود کاری کن!
*

مرا بگیر به دست خودت شهید کن
  چو نقشبندی سرداده پر ز اسرارم
*

بیا و آینه شو، پیش روی من بنشین
   به رنگ گندم خود از تبار گلنارم
*

  تا کجاها خون ما را ریختند
  سر بریدن قسمت بیگم شده

این یادداشت نگاهی گذرا به بخش غزل ها به ویژه به چند غزل کتاب بود، درحالی که کتاب رباعی، شعر کوتاه و دوبیتی های خوب نیز دارد که دوبیتی هایش با ذوق و زبان روزه مردم ارایه شده است:

گفتی که مرا دوست نداری، خیر است
  سرگرم هزار گونه کاری، خیر است
  گفتی که دلت پیش کسی در بند است
یک عمر اگر تو انتظاری، خیر است

یعقوب یسنا

كشف هويت انسان در شي (خوانش از شعر زينت نور)

آدمي...
ﯾﮏ ﺻﺒﺢ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
  ﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺧﺸﮑﯿﺪﻩ
 ﺑﺮﮔﻬﺎﯼ ﺳﺒﺰﺕ ﻫﻤﻪ ﺭﯾﺨﺘﻪ
  ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎﯾﺖ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﭘﺮﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪ
 ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ،
 ﭘﺨﺘﻪ ﻭ ﻧﺎ ﭘﺨﺘﻪ ﺩﺍﺷﺘﯽ
  ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺳﺒﺪ ﺯﻣﯿﻦ...
 ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﯽ ﺟﻔﺖ
  ﻓﺮﻭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﮔﻞ
  ﻭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺳت...

ﺁﺩﻣﯽ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﺳﺖ
  ﺩﺭﺧﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺻﺒﺢ
  ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ،
  ﺍﺯﺧﻮﺩﺵ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...

شعر بی هیچ مقدمه ای آغاز می شود "یک صبح بلند می شوی"، این آغاز، شعر را به اوج رویداد شعر می برد؛ اتفاق و دلیلی ارایه نمی دهد که چرا در یک صبح، ناگهان با این همه تغییر رو به رو می شوی: دست هایت خشکیده، برگ های سبزت افتاده، پرنده ها رفته، میوه های رسیده و نارسیده ات ریخته...؛ بعد از این همه اتفاق، متوجه تنهایی خویش می شوی: پای بی جفت، هم به تنه درخت اشاره دارد که گیاهان دور و برش خشکیده و تنها در زمین مانده است و هم به تنهایی و بی یار ماندن انسان.

در سطر آغازی، زاویه دید از انسان شروع می شود که شعر انسان را مخاطب قرار می دهد، یعنی "تو"؛ این "تو" هم به شاعر رجعت می کند که شخص اول، "خودش" را مخاطب قرار داده است هم به شخص دوم که انسان ها همه می تواند باشد، رجعت می کند. اما این زاویه دید کم کم با تخیل شاعر، جانشینی بین انسان و درخت ایجاد می کند، زیرا نشانه های اتفاق، ارتباط می گیرد به درخت؛ به درختی که با خزان رو به رو است، شاید هم با خزان رو به رو نباشد و با یک تباهی ناگهانی رو به رو باشد، برای این که سطرهای "و هرچه از میوه ها،/ پخته و ناپخته داشتی/ افتاده در سبد زمین..." رو به رویی درخت را با پاییز نقض می کند؛ پیش از خزان میوه های درخت می رسند و درخت نه میوه رسیده دارد و نارسیده. تا اینجا انسان جانشین درخت شده بود، از اینجا به بعد می شود تفکیک را بین درخت و انسان زدود و هر دو را یکی دانست این که هم درخت و هم انسان با رویدادهای ناگهانی رو به رو است که این رویدادها می تواند پیش از پاییز برای درخت اتفاق بیفتد و پیش از پیری برای انسان رخ دهد.

 «تو مانده ای با پای بی جفت
 فرومانده در گل
  و زمستانی که در راه ست...»
  یک صبح که بلند شده ای و اتفاق ها را دیده ای، متوجه نتیجه اتفاق ها در خودت شده ای که تنها مانده ای بی جفت و بی یار. "فرومانده در گل" می تواند نشانی از پرتاب شدگی انسان و درخت در جهان باشد، می خواهی از پرتاب شدگی رهایی یابی... اما پای در گل ماندن به متل یا تجربه ای زبان فارسی رجعت می کند که نشانی از بیچارگی است که نمی توانی از آن رهایی یابی؛ این پای در گل ماندن هرگونه چشمداشتی را می تواند در پی داشته باشد! اما شعر، چشمداشت را روشن می کند: "و زمستانی که در راه ست..."؛ اینجا نمی شود تاکید بر تباهی کرد زیرا زمستان در تجربه بشر، نشانی از تجربه دشواری و به پختگی رسیدن است که در ارتباط ژرف ساخت انواع ادبی با فصل های سال، نورترب فرای نیز به این امر اشاره کرده است؛ بنابر این، اشاره به زمستان، تسلط نومیدی در شعر را نقض می کند، اگر امیدی را مژده هم نمی دهد اما سیطره کامل نومیدی را نیز خبر نمی دهد.

بند دوم شعر به نوعی توضیح بند اول است که وضاحت می دهد بر درخت بودن آدمی: 
  ﺁﺩﻣﯽ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﺳﺖ
 ﺩﺭﺧﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺻﺒﺢ
  ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ،
 ﺍﺯﺧﻮﺩﺵ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...

بند دوم که بند پایانی شعر نیز است ما را رجعت به آغاز شعر: "یک صبح بلند می شوی" می دهد؛ با این بند، زاویه دیدی که در آغاز شعر تصور می شد که رجعت به انسان دارد، این رجعت را به درخت برمی گرداند اما نمی توان رابطه جانشینی آدمی و درخت را زدود؛ این رابطه جانشینی همچنان است؛ فقط در آغاز شعر، زاویه دید، رجعت کردنی به انسان است و در پایان، رجعت کردنی نسبتن مشخص به درخت است.

در آغاز شعر، شاعر با رفتن به درون درخت، و بیان احساس درخت به ذهنیت نومیدانه خویش، عینیت می بخشد، این عینیت بخشی با احساس بیان درخت از زندگی، روایت می شود؛ در بند دوم، احساس درخت با فهم آدمی روایت می شود؛ یعنی درخت، آدم است که بر دازاین و وجود خویش آگاه شده است. "بیدار شدن" به معنای مشخص از خواب بیدار شدن نیست، بیدار شدن به معنای آگاه شدن به وجود خویش و مناسبات وجودی خود با جهان به ویژه با زندگی و مرگ می تواند باشد؛ بنابر این هر چیزی که به این آگاهی برسد دچار دازاین می شود؛ آدمی هم درخت بوده است اما درختی که آگاه بر وجود خویش شده است.

در این شعر از نشانه های مشخص و سنتی صور خیال مثل تشبیه و استعاره و... استفاده نشده اما شعر در کلیت خویش زیرساخت تصویری دارد که بیشتر بر ژرف ساخت جانشینی (استعاره) استوار است؛ آدم شدن درخت و درخت شدن آدم. این تبادل درخت و آدم، دانایی اسطوره سازی را نیز در پی دارد که همان کشف هویت انسان در چیز (شی) است؛ در این شعر نیز هویت انسان در درخت کشف شده است و شخصیت درون شعر با درخت وحدت یافته است و خودش را درختی می داند که ناگهان بیدار بر وضعیت خویش شده است.

اگرچه بند دوم شعر بنا به وضاحت، که بر بند اول داده، در نگاه سطحی، زاید به نظر می رسد؛ با خواندن و توجه به فرم محتوایی شعر در می یابیم که بند دوم، شعر را تکمیل کرده است، اگر این بند نبود، شعر، ناتکمیل می ماند.

شعر، زبان روان و مناسب، ساختار عمودی، ذهنیتی که در فرم عینی ارایه شده، دارد؛ این ویژگی ها شاخصه های این شعر است و شعر را در رده شعر محتواگرا قرار می دهد نه شعر زبان، یا درگیر با بازی های زبانی.

۱۳۹۳ دی ۴, پنجشنبه

در چگونگی امرِ امکانِ روشنگرانهِ رمان از هستی

روشنگری، جدی ترین مرحلهِ فکری در تاریخ فکری بشر است که این مرحلهِ فکری با ادعای شناخت آغاز می­شود؛ شناخت از انسان، شناخت از جهان و شناخت از هستی. مبنای این شناخت، انسان دانسته می­شود نه دست­های غیر و نامریی بیرون انسانی میتافزیکی. روشنگری، انسان را وارد ساحت معرفتی می­کند که در این معرفت، انسان موقعیت مرکزی دارد؛ وَ این انسان است که همه چه را با امکان عقل و علم بشناسد. پروژهِ شناخت روشنگری به وسیلهِ عقل و علم، ایدهِ «پیشرفت» را به وجود می­آورد؛ پیشرفت تاریخ و پیشرفت دستاوردهای علمی؛ وَ ایدهِ پیشرفت می­شود اسطورهِ جهان معاصر. در وسط خوش­بینی علمی و خوش­بینی دستگاه­های فلسفی و عقلی، دانایی ممکنی دیگری وجود دارد که این دانایی؛ دانایی داستانی ست در عصر روشنگری بنام رمان. دانایی رمان خوش­بینی عقل و علم را ندارد بلکه با رویکرد متفاوت و با نگاه نسبتن متفاوت هستی­شناسانه به انسان، جهان و هستی توجه می­کند که این توجه، خود را به خلاهای زندگی و هستی انسانی پرتاب می­کند و می­خواهد خلاهای زندگی انسانی و هستی را که علم و عقل به آن بی توجه مانده است، برجسته بسازد و مورد توجه قرار بدهد.

در این نوشتار، به روشنگری به عنوان طرح پژوهشی نگاه می­شود؛ طرح پژوهش­ ای که با قبل از روشنگری، یعنی با دوره­های پیش از میلاد و با سده­های میانه، کاملن تفاوت دارد. تفاوت­اش در این است که طراح این پژوهش انسان دانسته م­ شود و انسان خاستگاه این پژوهش دانسته می­شود.

درصورتی که روشنگری را پژوهشی دربارهِ انسان، زندگی، جهان و هستی بدانیم؛ می­توانیم دستگاهِ پژوهشی روشنگری را به سه بخش، دسته­بندی کنیم: فلسفه و عقل، علم و رمان. روشنگری با دستگاه­های فلسفی و عقلی شروع می­شود که این دستگاه، ایدهِ  پیشرفت انسان را طراحی می­کند و علم می­خواهد این ایده را عملی کند. بنابر این، در دست به دست شدن عقل و علم برای ایدهِ پیشرفت، این ایده چنان قوت می­گیرد که انسان را می­خواهد به رستگاری کامل برساند؛ رستگاری از بیماری، رستگاری از فقر، رستگاری از تعصب، رستگاری از پیری، رستگاری از مرگ و... اما پس از گذشت چندین سده، این پروژه­های رستگارانه، هیچ کدام کاملن عملی نمی­شود و انسان همچون ماقبل روشنگری، بیمار می­شود، پیر می­شود، در فقر و گرسنگی به سر می­برد و می­میرد.

در وسط این گیر ودار خوش­بینانهِ عقل و علم، اندکی به تاخیر، دانایی­ای، جان می­گیرد که این دانایی اروپایی؛ دانایی رمان است. رمان اگر به طوری جدی، به نقد پژوهش عقل و علم نمی­پردازد؛ با این هم، دنباله­رو عقل و علم نیست، بلکه رویکرد متفاوتی را در پژوهش هستی در نظر دارد. اگرچه بین رویکرد عقلی و علمی نیز دربارهِ شناخت نسبتن تفاوت­های وجود دارد اما در آغاز روشنگری، دستگاه­های عقلی و فلسفی به گونه­ای مشوق خوش­بینی دستگاه علمی بوده­اند؛ بعدها است که فلسفهِ قاره­ای به نقد طرح خوش­بینانهِ  ایدهِ پیشرفت علم می­پردازد و فلفسهِ تحلیلی که خود را فلسفهِ علم می­نامد به نقد فلسفه قاره­ای می­پردازد؛ نقد کارناب، از فلیسوفان تحلیلی، را بر فلسفهِ هایدگر به یاد داریم که گفته بود گزاره­های فلسفی هایدگر، معنا ندارند از جمله این گزارهِ فلسفی هایدگر «عدم می عدمد» بی معنای محض است؛ اگر این جمله، کاملن بی معنا نباشد چطو «عدم» در این جمله، نهاد جمله واقع شده  می­تواند. به هر صورت، بحث ما ماجرای فلسفهِ علم و فلسفه به مفهوم خاص فلسفه، نیست؛ این نگاه گذرا به فلسفه و علم برای گشایش بحث رمان و روشنگری بود که فلسفه، علم معاصر و رمان، هر سه از پروژه­های روشنگری ست با امکان­های معرفتی نسبتن متفاوت از هم.

رمان از دانایی­های مهم روشنگری ست که روشنگری را وارد ساحت دانایی متفاوت از عقل و علم کرده است؛ دانایی رمان به خلاهای زندگی، جهان، واقعیت و هستی می­پردازد که یا مورد توجهِ عقل و علم قرار نگرفته یا این که عقل و علم وارد خلا/فضاهای دانایی هستی شده نمی­تواند که رمان به آن خلا/فضاهای هستی وارد می­شود. رمان نه بلندپروازی عقل را دارد و نه خوش­بینی علم را، بلکه رمان درجا می­زند؛ منظور از درجازدن این که به جانوری بنام انسان می­پردازد که درگیر دام زندگی، جهان و هستی شده است؛ این دام تنها امکانی ست که از بین همه جانوران، تنها انسان است که با آن درگیر است؛ دام زندگی و هستی، گونه­ای از فهم است که یک جانور (انسان) نسبت به خودش، نسبت به زندگی و مرگ، نسبت به جهان، از این فهم برخوردار می­شود. به فکر من، رمان، روشنگری را وارد همین فهم از هستی می­کند.

علم اگر به کشف و بررسی واقعیت جهان می­پردازد؛ عقل اگر به چگونگی تکوین معنا و مفهوم زندگی انسان می­پردازد؛ رمان به درگیری فهم انسان نسبت به خودش و نسبت به جهان می­پردازد؛ بنابر این، آنچه را که هستی می­نامیم، این هستی از امکان­های دانایی رمان است. هستی به عنوان امر واقع وجود ندارد، بلکه هستی، فهم یا دانایی­ای است که بنا به درگیری انسان با خودش و جهان، فهم­پذیر می­شود؛ این رمان است که درگیری انسان با خودش و جهان را فهم­پذیر می­کند و همچون امر هستی­دار ارایه می­کند.

علم می­خواهد رمز و راز امر واقع و طبیعت را بررسی کند؛ عقل می­خواهد رمز و راز معنا و مفهوم زندگی را بررسی کند؛ هر بررسی، گشایشی را در پی دارد، وَ هر گشایش، تهی شدگی را در پی می­آورد؛ بنابر این، عقل و علم به عنوان پروژه­های روشنگری می­خواهد بنیادهای طبیعت و انسان را باز و افشا کنند؛ این افشاسازی بنیادهای طبیعت و انسان به ابزارشدگی طبیعت و انسان می­انجامد؛ یعنی که می­توان هرگونه استفاده و دستبرد را از طبیعت و انسان کرد، وَ به اعتبار ابزار تقلیل­اش داد؛ این تقلیل­دهی، گذشتهِ انسان را با خودش و با جهان از بین می­برد، انسان را در ساحتی از ناهستی پرتاب می­کند؛ ساحتی که فقط اعتبار ابزاری دارد. این ساحت، ساحتی ست تک­بُعدی و تک­ساحتی که به ویژه، پروژهِ علم از طبیعت و انسان ارایه می­کند. رمان، قاعدهِ ساحت تک­بُعدی و ت­ ساحتی را نقض می­کند، با این نقض­کردن چالشی را فراروی عقل و علم قرار می­دهد؛ برای این که رمان به ساحت­های چندلایه­گی انسان و جهان می­پردازد یا این که ساحت­های چندلایه را چون فهمی از انسان و جهان ارایه می­کند. با ارایهِ ساحت­های چند لایه از انسان و جهان، فهم علم و عقل را نسبت به انسان و جهان گسترش می­دهد و افق تازه­ای را از جهان و انسان در برابر علم و عقل می­گشاید که عقل و علم این افق را نایده انگاشته است یا نتوانسته است ببیند.

آنچه که هستی می­نامیم، فهمی ست که با دانایی رمان ارایه شده است؛ دانایی رمان شامل مجموعی از دانایی/نادانی، نگرانی/دلخوشی، اندوه/سرخوشی و امید/ناامیدی انسان می­شود نسبت به زندگی، جامعه و جهان که گذشته، حال و آیندهِ بشری را دربرمی­گیرد؛ به گونه­ای هراس­ها و امیدهای انسانی را از گذشته و آیندهِ انسانی، در اکنون ارایه می­کند؛ این مجموع هراس­ها و امیدها فهم انسان و جهان را در مفهوم هستی وحدت می­بخشد، وَ هستی را قابل تصور می­کند. بنابر این اگر علم به واقعیت­های انسان و جهان می­پردازد؛ عقل به امکان­های چگونگی معنا و مفهوم زندگی می­پردازد؛ رمان به فهم هستی، به توسعهِ هستی و ایجاد هستی بشر می­پردازد؛ وَ انسان و جهان را در فهم و تصور چندلایهِ دانایی و معرفت ارایه می­کند، که این چندلایه­گی دانایی و معرفت باعث می­شود تا انسان را همچون امر هستی­دار درنظر گرفت؛ امری که از ابزاری­بودن و تک­ساحتی­بودن فراتر می­رود.

رمان زبان و بیان هستی­شناسانهِ روشنگری است؛ درست است که قبل از روشنگری نیز انسان در امر هستی­دار به سر می­برد اما امر هستی­دار ماقبل روشنگری بیشتر میتافزیکی بود که کمتر به امر هستی­شناسانهِ انسان پرداخته می­شد و بیشتر هستی انسان به دست­های غیر و نامریی میتافزیکی و ماوراطبیعی تعلق می­گرفت که در شعر و داستان­های قبل از رنسانسی بازتاب می­یافت. پس از روشنگری بود که رمان به عنوان یک شکل و ژانر ادبی خاص به وجود آمد، کم کم رمان شکل غالب و برتر ادبی شد که امروز هیچ شکل ادبی، گستردگی جهان رمان را ندارد؛ از این­رو می توان گفت رمان، تمامی جهان، نگرانی­ها، هراس­ها و امیدهای ادبیات را درخودش دارد.

رمان به عنوان زبان و بیان هستی­شناسانهِ روشنگری رویکردش نسبت به هستی انسان با ادبیات و ژانرهای ادبی قبل از روشنگری تفاوت دارد، زیرا ادبیات و گونه­های ادبی قبل از روشنگری به نوعی می­خواست روی نگرانی­ها، اظطراب­ها، امیدها، هراس­ها، دلخوشی و سرخوشی­های انسانی سرپوش بگذارد و انسانیت انسان را به عنوان یک فاعل نفسانی دارای علاقه­های متفاوت و داشتن گرایش­های جنسی متفاوت، کتمان و سانسور کند؛ از انسان و هستی انسانی، آرمان غیر انسانی ارایه کند که انسان در آن آرمان قالبی نمی­گنجد. رمان به عنوان پروژهِ پژوهشی روشنگری می­خواهد از هستی سانسورشده، کتمان شده و سرپوش گذاشتهِ انسانی توسط متن و ادبیات قبل از روشنگری سانسورزدایی کند، وَ از هستی کتمان­شده­ای آدمی روشنگری ارایه کند؛ وَ انسان را با همه امیدها، نگرانی­ها، توقع­ها، هراس­ها و خوبی­ها و ناخوبی­هایش به نمایش بگذارد، وَ هستی انسان معاصر را بیافریند، بازآفرینی کند و گسترش بدهد؛ در نهایت چهرهِ چندلایه و تو در تو از هستی انسان ارایه کند نه چهرهِ تک­ساحتی و تک­بُعدی و کتمان­شده از انسان.

در نیازمندی امکانِ هستی شعر معاصر و ناامکانِ هستیِ شعر سنتی

دوره­ِ کودکی بشر به مراتب بیشتر از دورهِ چند هزار ساله­ِ نسبتن عقلانی بشر است؛ بشر در دورهِ کودکی (دوره­های پیشافلسفی) خویش، در رابطهِ گستردهِ جادویی با جهان و چیزها قرار داشته است که این رابطه، مناسبات معنوی انسان را با جهان توجیه می­­کرده است؛ بشر بر همین مبناهای جادویی از جهان، معرفت ارایه می­کرده است، وَ تحت تاثیر و جذبهِ چیزها و رویدادها قرار می­گرفته است؛ این جذبه و تاثیرپذیری انسان از چیزها و رویدادها، محتوا و نیروِ جادویی به چیزها می­بخشید که درکل، معنویت چیزها، رویدادها و جهان را به وجود می­آورد، وَ انسان در درگیری با این معنویت؛ هستی­شناسی جادویی، از خویش و جهان ارایه می­کرد.

زبان، یکی از امرهای انسانی است که انسان بیش از هر امر با امرِ زبان درگیری داشته است، وَ تحت تاثیر جذبه­های جادویی زبان قرار گرفته است، با قرار­گیریِ چنین جذبهِ جادوییِ زبان، انسان در درون زبان برایش خانهِ معرفتی و خانهِ هستی، ساخته است که این خانهِ معرفتی، انسان را به فرا و به ورای بشر می­کَشانده است؛ این فرا و ورا، با جذبه­های زبانی و با روایت توسط زبان، ممکن بوده است که درکل، بینش جادوگرانه از زبان برای انسان ارایه می­کرده است.

شعر، شاید از نخستین درگیری انسان با زبان باشد، که انسان را تحت تاثیر و جذبه­ِ خویش قرار داده است؛ اما این نخستین درگیری شاعرانه­ِ انسان با زبان، درگیری موسیقیایی زبان بوده است که در شعر، این موسیقیایی تبارز می­یافته است و به زبان جنبه­های میتافزیکی می­بخشیده که انسان را دچار جذبه­های موسیقایی زبان می­کرده است. این موسیقیایی، فقط موسیقایی بیرونی شعر بوده است که در سطح زبان اتفاق می افتاده که در نهایت به وزن و ردیف و قافیه انجامیده است. این گونه، مناسبات آوازی، بیشتر به درگیری انسان با صداهای تکراری­ای که در شعر اتفاق می­افتاده، توجهِ انسان را به خودش معطوف می­کرده است، وَ انسان درگیر می­شده با مناسبات صدا در شعر. شعر نیز، مناسبات آوازی­ای بیش نبوده که مصرع­ها و بیت­های شعر با این مناسبت آوازی که مبنایش بر تکرار استوار بوده، پیوند می­یافته است.

جذبه­ِ جادوگرانهِ مناسباتِ موسیقیایی بیرونی سخن، برای انسان باستانی شعر بوده که شعریت، تقلیل می­یافته به وزن داشتن و ردیف و قافیه داشتن؛ چنان که ترانه­های (آلَلو لَلو لَلو) مادران، مجموعی از مناسبات موسیقی بیرونی تولید می­کند، وَ این مناسباتِ مجموعهِ آوازی که بر مبنای تکرار وزن و قافیه، صورت می­گیرد؛ کودک دچار جذبهِ موسیقی بیرونی سخن می­شود وُ، کم کم به خواب می­رود.

کم نیستند هنوز هم کسانی که شعر را همان سخن موزون و مقفا می­دانند که استوار بر تکرار وزنِ خاصِ آواز در سخن (تمام شعر) و تکرار کلمه­های هم­شکل در بیت­ها است. همین تکرار­ها، مناسبت اجزای سخن (شعر) را باهم پیوند می­دهند که این پیوند یک پیوند معنویی، محتوایی، حتا آهنگی نیست، بلکه پیوند محضِ حسی-شنوایی است که دیگر حواس، ذهن و عقل را نمی­تواند درگیرش بسازد.

شاید بگویند که انسان­ها در چند هزار سال، موزون و مقفا شعر گفته­اند، درست است که گفته­اند، این­هم نسبتن واضح است که هر رویکرد نیز امکان­ها و گنجایش­های خودش را دارد، اما یک رویکرد در نهایت با استفاده از امکان­هایش، خودش را تهی می­کند؛ البته بعضی از رویکردها بسته است و بعضی از رویکردها بسته نیست؛ رویکرد شعر موزون و مقفا (شعر عروضی) یک رویکردِ بسته به موسیقی بیرونی زبانی نسبت به چگونگی قواعد شعر است. رویکرد عروضی نسبت به شعر، دو قاعده برای ارایهِ شعر دارد: موسیقی بیرونی کلی شعر، که همان تکرار یک وزن است در شعر، وَ موسیقی کناری شعر، که همان تکرار قافیه و ردیف است. رعایت این دو قاعده در سخن بنا به ایجاد موسیقی محضِ حسِ شنوایی، نام سخن گذاشته می­شود شعر. این موسیقی بیرونی برای همه­کس، حتا برای کودک، به سادگی قابل احساس است، حتا اگر موضوع و محتوای شعر و معنای کلمه­های شعر را هم نداند؛ موسیقی بیرونی و کناری سخن (شعر) را احساس کرده می تواند؛ برای همین احساس سهل و ساده است که در کتاب کودکان ترانه می­آورند تا وزن و قافیهِ ترانه باعث خوشایندی حسِ شنوایی کودک شود؛ شعر عروضی نیز، پیش از همه، همین خوشایندی حسِ شنوایی را می­خواهد به خواننده ببخشد و بر اساسِ دریافت ساده و سهلِ حسِ شنوایی ساخته و ارایه شود؛ بنابر این، شعر عروضی را می­توان شعری کودکان یا شعرِ انسان­های کودک­ذهن دانست که این شعر از دوره­های کودکی بشر آغاز شده است و به نهایتِ گنجایشِِ امکانِ موسیقیایی بیرونی­اش رسیده است که دیگر امکان بازی را با موسیقی بیرونی (وزن) و کناری (قافیه و ردیف) ندارد؛ زیرا دو امکانی را که داشته، به مراتب تکرار شده که نمی­تواند امکانِ خلاقِ دیگری را در این راستا ارایه کند. درک همین ناتوانیِ توانشِ ادبیِ شعرِ عروضی بود که نیما در اقدام انقلابی ادبی­اش، فرم شعر نیمایی را ارایه کرد و این فرم را شاعران پسا­نیمایی، گسترش دادند.

بحث شعر کلاسیک فارسی را می­خواهم مشخص کنم، زیرا شعر کلاسیک فارسی از رودکی تا بیدل، آن­چنان که لازم بوده از امکانِ محدودی که شعر عروضی داشت، بهره برده، وَ این امکانِ محدود، مصرف شده است؛ از سده یازده به بعد هرچه که در فرم عروضی ارایه شده، تکرار همان امکان­­های مصرف­شده، ارایهِ همان تصویرهای ارایه­شده، صدای همان صداهای گفته­شده، پیامد امکانیِ دیگر، نداشته؛ فقط تفنن است و تکرار. این را هم بایستی درنظر گرفت که هستی­شناسی شعر کلاسیک با هستی­شناسی شعر معاصر، تفاوت می­کند؛ زیرا ساحتِ معرفتیِ شعرِ کلاسیک، ساحتِ نسبتن نامشخص است که از محتواهای داستانی تا فلسفی، کلامی و علمی را دربر می­گیرفت و در همان روزگار توقع هم می­رفت که برداشت از شعر، زینت زبانی باشد برای بیان خیلی چیزها که این خیلی چیزها تاریخ و پزشکی را نیز شامل می­شد؛ شاهنامهِ فردوسی، اسطوره و تاریخ است. نثرِ شاهنامه، وجود داشت اما گرایش طوری بود که هرچه به زبان شعر (البته در روزگار ما است که فهم از نظم و شعر، تفاوت کرده، در آن روزگار معمولن شعر همان نظم بود) ارایه شود؛ این گرایش تا هنوز هم نزد کسانی که از نظر حیات جسمی در این عصرند و از نظر حیات روحی، تعبید­شده در معرفت زیبایی­شناسانهِ گذشته و پیشین استند، می­خواهند از این دست کارها بکنند و آثار به نثر را به نظم درآورند؛ در روزگار ما آقای واصفی کلیله و دمنه را به نظم درآورده است. اما در روزگار ما ساحتِ معرفتِ هستی­شناسی شعر نسبتن محدود شده است؛ محدودیت­اش به این معنا نیست که توانایی معرفتی شعر کلاسیک را ندارد؛ محدودیت­اش به این معنا است که معرفتِ هستی­شناسانهِ شعر، خاص شده است به خود شعر که به مناسبتِ تجربهِ زیستهِ عاطفی و اجتماعی فرد در مناسبتی با زبان، ارتباط می­گیرد.

بنابر این، منظورم مشخص است که هرگاه از شعر عروضی سخن می­گویم، پروندهِ شعر عروضی کلاسیک بسته است، بلکه مراد از شعر عروضی روزگار ما است؛ زیرا شعر عروضی در روزگار ما دیگر، فرم (منظورم از فرم مناسباتِ محتوایی و ساختاری امر درونی و بیرونی شعر است که در نتیجه به صورت می­انجامد) تهی شده است و فقط به نجوای تکراری می­ماند که می­تواند توسط حسِ شنوایی، شنیده شود؛ درحالی­که شعر معاصر، کلِ حواس را با پیامدهای ذهنی، فعال می­کند.

شعر عروضی درکل، یک فرم است و چند قالب مشخص (قصیده، غزل، مثنوی، قطعه، رباعی و چند قالب ترکیبی دیگر مانند ترکیب بند و...)، وَ دارای یک عنصر اساسی که «بیت» است. مناسبات بینِ کلِ شعر، مناسبات بین بیت­ها است آنهم نه از نظر محتوایی بلکه از نظر بیرونی و کناری ست که بر مبنای قافیه و ردیف، بیت­های شعر، باهم رابطه پیدا می­کنند؛ برای خواننده نیز همین رابطه بیرونی-کناری، درگیری حسِ شنوایی ایجاد می­کند. این درگیری حسِ شنوایی، یک درگیری ابتدایی و کودکانه است که در روزگار ما فقط می­تواند برای کودکان جالب باشد؛ از این­رو، عروض و قافیه و ردیف می­تواند در ترانه­های کودکانه، کارآیی داشته­باشد و برای ذهن­های کودکانه، جالب باشد.

شعر عروضی، از نظر محتوا و تصویر (امکان­های فرمیک )، به انباشتگی رسیده است؛ بنابر این، شعری که در روزگار ما به این فرم ارایه می­شود، شعر تهی از امکان­های فرمیک است و فقط ترکیبی از وزن و قافیه و ردیف است که بیشتر از مجموعه­ای اصوات، امکان دیگری نمی­تواند داشته باشد. شاید بگویند که شعر عروضی (سنتی) زود حفظ می­شود و مخاطب عام دارد؛ این شاید درست باشد اما شعر معاصر که فرم سنتی ندارد، می­خواهد همچون وسوسه­ای فراتر از حفظ شدن برود زیرا شعر می­خواهد وسوسه باشد؛ از این رو تسلط­پذیر و تصرف­شدنی نیست؛ درصورتی که تصرف­شدنی باشد و تحت سلطه درآید دیگر امکانِ معاصریت­اش را از دست می­دهد؛ برای این­که تصرف نشود، از حفظ­شدن فراتر می­رود؛ حفظ­شدن، یعنی به تصرف درآمدن. شعر سنتی (عروضی) از نظر درونمانه و موضوع مانند افسانه­ها است؛ طوری که افسانه­ها ذهن کودکان یا ذهن­های کودکانه را درگیر می­کنند، موضوع­های شعر سنتی نیز همین گونه است که مخاطب عام را هنوز با خود دارد به ویژه در حوزهِ معرفتیِ زبان فارسی؛ اما این مخاطب­پذیری یا برخورد عملگرایانه و پراگماتیک، نمی­تواند دلیلی باشد برای اهمیتِ شعر سنتی (عروضی) در روزگار ما؛ طوری­که مخاطب­پذیری افسانه­های سندریلا، سفید برفی و... از نظر عمل­گرایی (پرگماتیکی) نمی­تواند دلیل بر اهمیت این افسانه­ها نسبت به متن­های فلسفی باشد؛ پس تفاوت شعر معاصر با شعر سنتی همین گونه است.

شعر سنتی (عروضی) یک فرم بسته است؛ در حالی که شعر نیمایی و شعرهای آزاد، فرم­های باز است هم از نظر امکان­های زبانی و هم از نظر امکان­های محتوایی و موضوعی، بی نهایت گنجایش فرمیک و معرفتی را دارا استند.

در شعر نیمایی، ما دیگر، عنصر بیت را با قواعد کناری (قافیه و ردیف) نداریم، فقط مصرع­ها را داریم که درکل، شعر را می­سازند، آنهم بیشتر با موسیقی درونی و ارتباط محتوایی مصرع­ها باهم. می­توانیم شعر نیمایی را یک فرم درنظر بگیریم اما هر شعر نیمایی برای خودش یک قالب یا یک شکل است؛ بنابر این، ما در شعر نیمایی، بنا به باز بودن بازی در شعر، بی نهایت قالب می­توانیم داشته باشیم، زیرا هر شعر نیمایی از نظر شکل، جابجایی بندها، چگونگی (بلندی و کوتاهی مصرع­ها)، بلندی و کوتاهی کل شعر، قرارگیری واژه­هایی­که در شعر ایجاد آهنگ می­کند به خلاقیت خود شاعر ارتباط دارد مانند قافیه و ردیف در شعر سنتی جای شان ثابت و مشخص نیست، وَ هر شعر نیمایی می­تواند درون­مایه و موضوع و محتوای خودش را داشته باشد؛ درحالی­که موضوع و محتوای هر قالبِ شعرِ عروضی، مشخص و قابل پیش­بینی است، مثلن تصور از محتوای قالبِ غزل، همیشه، محتوای عاشقانه است. ما در شعر نیمایی می­توانیم در هر شعر، ایجاد بازی (قاعده) در شعر و زبان، انجام دهیم؛ اما در شعر عروضی فقط چند قالب داریم و طبق قاعدهِ بیرونی و کناری (وزون و قافیه و ردیف)، چند بازی مشخص را انجام بدهیم که در نتیجه می­شود غزل، مثنوی، قصیده هم که قاعده­اش مانند غزل است، رباعی و چند قالب ترکیبی دیگر.

اگرچه برخی­ها شعر شاملویی را هم نسبتن به عنوان یک فرم درنظر می­گیرند اما تصور من این است که پس از شعر نیمایی؛ شعرهایی که نه مقید به قاعدهِ شعر عروضی است و نه مقید به قاعدهِ شعر نیمایی؛ این شعرها حتا شعرهای گویا شاملویی، دیگر نمی­توانند به فرم خاص تقلیل یابند، زیرا هر شعر آزاد، می­تواند واضع فرم خودش باشد؛ بنابر این هر شعر آزاد، فرم خودش را دارد؛ از این­رو، ما در شعر آزاد، به نظام بسته و از قبل مشخص­شده، رو به رو نیستیم؛ هر شعر، بازی خودش را برای فرم­اش، انجام می­دهد، وَ به خلاقیت و ابتکار خود شاعر بستگی دارد که چگونه، بازی در شعر برای شعرش وضع می­کند و با وضع این بازی، شعر را در زبان ارایه می­کند که مناسباتِ شکل و محتوا این کار را انجام می­دهد، وَ در نهایت به شعر، صورتِ خاص می­بخشد؛ که این صورت، شکل، محتوا، درونمایه و موضوع را دربر می­گیرد بی هیچ تشخیصی بین شکل و محتوا؛ دیگر در شعرِ آزاد نمی­توانیم مانند شعر سنتی به سادگی، شکل و محتوا را تشخیص بدهیم؛ اصلن در شعرِ آزاد، دیگر بحثِ شکل و محتوا یا تفکیک شان، مورد ندارد.

درصورتی­که توجه کنیم به امکان­های هستی­شناسانهِ شعر سنتی و معاصر، متوجه می­شویم که شعر سنتی، واکنشی ست ثابت نسبت به حسرتِ مشخصِ زیبایی­شناسانهِ گذشته­باوری و اندوهگین­شدن برای گذشته (نوستالژیا)؛ اما در شعر سنتی روزگار ما این نوستالژیا، کم­عمق، سطحی، ساده­انگارانه، مشخص و از پیش تعیین­شده است. سمبول و تصویرهای را که شعر سنتی ارایه می­کند درکل، تمثیل­های استند ساده و عامه­پسند که فقط بوی کهنگی می­دهند و این بوی کهنگی برای برخِ­ها لذت­بخش است بنا به معرفت تکراری­ای که به این بوی دارند، به سادگی می­توانند این بوی را بشناسند؛ این حسِ زیبایی­شناسانه نسبت به بوی کهنگی به این می­ماند که آدم­های پیر، پس از سال­ها اتفاقن به جای می­روند که لباس­ها و چیزهای گذشتهِ شان آنجا هست؛ این لباس­ها و چیزها برای شان بویی نسبتن خوشایندی خواهد داشت. یک شاعر عروضی­سرا نیز به همین آدم­های پیر می­ماند که از بوی کهنگی لذت می­برند اما تفاوت این شاعران با این آدم­های پیر در این است که این آدم­های پیر، احساسات شان نسبت به این کهنگی واقعی است بنا به ارتباط عاطفی که با چیزهای کهنهِ شخصی شان دارند؛ درحالی­که رابطهِ شاعران عروضی­سرا با کهنگی بنا به تقلید و سادگی کهنگی است نسبت به تکراری بودن کهنگی تمثیل­ها. از این­رو، بنا به تعبیر یامان حکمت این شاعران از نظر جسمانی در این روزگار استند اما از نظر روانی و روحی و نوستالژیا، تعبید شده­اند در گذشته­های دور (در گفت وگویی که با ایشان داشتم این تعبیر را ارایه کرده بودند)؛ عصرهای که نوستالژیای بوی خاک می­دهند.

ادبیات سنتی پیام ساده­انگارانه دارد برای رستگاری؛ برای رستگاری انسان و زبان از شر ابتذال؛ برای همین منظور بوده است که شعر سنتی همیشه در پی کتمان انسان و زبان بوده است؛ از وضعیت انسانی بشر پرده برنداشته بلکه بر وضعیت انسانی بشر پرده گذاشته است و انسان را که یک فاعل نفسانی است، به حاشیه رانده است و کوشیده است تا از انسان، ایده و تصویر ازلی ارایه کند که نفس و اندام نفسانی ندارد.

شعر معاصر، درکل ادبیات معاصر، از نظر هستی­شناسی، از وضعیت انسانی بشر می­خواهد پرده براندازد؛ یعنی در پی ارایه­ی تصویری از ما است که آنچه استیم و آنچه می­توانیم باشیم؛ موجودی با اندام­های نفسانی و صدها گرایش زیبایی و زشتی؛ مهم­تر از همه بزرگ­ترین زشتی­های که تصور می­شود در ما هست: مرگ، پیری، تباهی، فنا و انحطاط جسمانی. بنابر این، شعر معاصر، رو در رو با با ابتذال و زوال است نه با عروج و رستگاری.

شعر معاصر، تنها کاری که می­تواند، سخن گفتن است اما سخن گفتن بی حاصل؛ این سخن گفتن به یک فریاد می­ماند؛ فریادی که از دهن ما بزرگ تر است؛ دهن مان را پاره می­کند اما به جایی نمی­رسد، شاید صدایی ست که در گرفتاری به یک کابوس، می­کَشیم. شعر معاصر، نقاب از چهره­های مان برمی­دارد؛ نیروهای شری که در وجود ما هست؛ این نیروها را آشکار می­سازد و نشان می­دهد که مجموعه­ای از آشوب، ذوق، شوق، هیجان، غریزه، اندوه، نادانی و تباهی استیم که نتیجه و ته­مانده­ی شورش و آشوب استیم، وَ هرگز از شر ابتذال گریخته نمی­توانیم؛ زیرا ذات ما بر آشوب و شورش و شر استوار است نه بر رستگاری و آبادی و خیر؛ اصولن رستگاری و خیر در نیستی و عدم بایستی باشد، البته اگر عدم و نیستی­ای درکار باشد؛ حتا تصور نیستی را هم نمی­توانیم؛ برای این­که همیشه، در دل این جهان، جنونی هست که می­آشوبد، به هیجان درمی­آید، خود را ویران می­کند، باز ویران می­کند، باز ویران می­کند؛ آبادی­ای در کار نیست؛ آبادی، فقط تصور از وضعیت­های ویرانی است.

ما پیش­فهمی که نسبت به شعر بنا به مبنای نظری داشتیم، دیگر به پایان شعر رسیده­ایم؛ زیرا شعری با چنان پیش­فهم به تباهی و زوال (به مرگ) رسیده است؛ شعر دیگر، متن­های استند که حتا می­توانند باهم با پیش­فهمِ خاصِ وحدت­بخش، جمع نشوند؛ زیرا شعر معاصر، متن­های استند بسیارگان، متکثیر که قابل تقلیل به ساختار واحد، محتوای واحد و مفهوم واحد نیستند.

شعر معاصر، چهره­های از کروتسک زبان و آدم­ها است؛ چهره­های که باطل­نما و تناقض­نمای از زبان و انسان استند؛ چهره­های که درش همزمان، هراس و امید، زشتی و زیبایی، پلیدی و رستگاری، اندوه و شادی، غرور و حقارت، خیر و شر، تباهی و آبادی، شجاعت و ترسویی، سرخوشی و پوچی، خنده و گریه، افسردگی و شادابی، ناخوشیِ مرگ و خوشیِ زندگی، چهرهِ پری و هیولا، انسان و دیو، و... دیده می­شود. معاصریت در شعر؛ یعنی می­تواند اقدامی، ضدِ سبکِ ثابت، شالودهِ ثابت، معرفت مشخص و ثابت، وَ اقتدار و سلطهِ خودش، باشد؛ وَ پیهم علیهِ  برحق بودن، و درستیِ خودش، توطیه کند.