۱۴۰۵ مهر ۳, جمعه

جهانِ گَردان: خوانشِ هراکلیتوسی از قصیده‌ی «پیری» رودکی

قصیده‌ی «پیری» رودکی را می‌توان یکی از نمونه‌های برجسته‌ی صورت‌بندی شاعرانه‌ی مفهوم صیرورت در ادبیات پارسیِ تاجیکیِ دری دانست؛ جهانی که رودکی در این قصیده ترسیم می‌کند، جهانِ ثبات و سکون نیست، بلکه جهانی است که در آن هر وضعیت در معرض دگرگونی و حتا تبدیل‌شدن به ضدّ خود قرار دارد. از این منظر، خوانش هراکلیتوسی قصیده امکان فهم عمیق‌تری از مفهوم «گَردان بودن جهان» در شعر رودکی فراهم می‌کند.

موضوع ظاهری قصیده پیری است: دندان‌های ریخته، موی سپید، از میان رفتن زیبایی، کاهش نشاط و حسرت روزگار جوانی. اما ساختار قصیده نشان می‌دهد که پیری برای رودکی صرفاً یک حادثه‌ی شخصی نیست، بلکه تجربه‌ای عام دگرگونی از ساختار جهان و انسان است:     

«جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان است

همیشه تا بود آیینِ گِرد، گَردان بود»

این بیت را باید محور معنایی قصیده دانست. رودکی در این‌جا از «من» به «جهان» گذر می‌کند: آن‌چه بر بدن او رفته، نمونه‌ای از قانونی عام جهان است. جهان «گَردان» است، و گَردان بودن نه حادثه‌ای گذرا، بلکه «آیین» آن است. به بیان دیگر، تغییر چیزی نیست که گه‌گاه بر جهانی ثابت عارض شود؛ خودِ جهان در حال تغییر است.

این همان نقطه‌ای است که مفهوم هراکلیتوسیِ صیرورت به‌عنوان یک افق تفسیری اهمیت پیدا می‌کند. مقصود البته ادعای تأثیر هراکلیتوس بر رودکی نیست، بلکه استفاده از مفهوم صیرورت برای آشکارکردن منطقی است که در خود قصیده حضور دارد. رودکی جهان را نه مجموعه‌ای از صورت‌های ثابت، بلکه شبکه‌ای از وضعیت‌های گذرا می‌بیند که پیوسته جای خود را به وضعیت‌های دیگر می‌دهند: «گردش و تبادل».

بلافاصله پس از بیان قانون کلی جهان، رودکی آن را با نمونه‌هایی روشن می‌کند:

«همان که درمان باشد، به جای درد شود

و باز درد، همان کز نخست درمان بود»

این‌جا سخن فقط از تغییر نیست؛ سخن از تبادلِ متقابلِ اضداد است. درمان و درد دو وضعیت ثابت و مستقل نیستند؛ یکی می‌تواند به دیگری مبادله شود. این ساختار در بیت بعد نیز تکرار می‌شود:

«کهن کند به زمانی همان کجا نو بود

و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود»

نو و کهنه نیز صفات ذاتی و نهایی چیزها نیستند. آن‌چه نو است، به حکم زمان کهنه می‌شود؛ و کهنه نیز می‌تواند در زمان دیگر نو شود. بنابراین، «نو» و «کهن» نه دو قلمرو ثابت، بلکه دو لحظه در فرآیند شدن استند.

از این‌جا می‌توان دریافت که «گردان بودن» جهان نزد رودکی معنای دقیق‌تری از صرفِ حرکت دارد. جهان فقط از وضعیتی به وضعیت دیگر نمی‌رود؛ وضعیت‌ها در آن به ضدهای خود بدل می‌شوند. همین منطق در تصویر طبیعت به کمال می‌رسد:

«بسا شکسته‌بیابان، که باغ خرم بود

و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود»

باغ و بیابان دو صورت متضاد جهان‌اند، اما هیچ‌کدام صورت نهایی آن نیست. باغ می‌تواند بیابان شود و بیابان باغ. بنابراین، آن‌چه در نگاه نخست دو «چیز» متفاوت به نظر می‌رسد، در منطق صیرورت دو مرحله از یک فرآیند است.

این نکته برای خوانش هراکلیتوسی تعیین‌کننده است: ضدها در جهان رودکی صرفاً در برابر یک‌دیگر قرار نگرفته‌اند؛ از طریق زمان به یک‌دیگر راه می‌یابند.

پس از این تعمیم طبیعی، رودکی دوباره به انسان بازمی‌گردد و پیری را به‌مثابه‌ی نمونه‌ی انسانی صیرورت بیان می‌کند:

«همی چه دانی ای ماه‌روی مشکین موی

که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود!»

و خطاب به جوان می‌گوید:

«به زلف چوگان نازش همی‌کنی تو بدو

ندیدی آن گه او را که زلف، چوگان بود»

جوانی که اکنون زلف سیاه دارد، هنوز خود را در وضعیت جوانی می‌یابد، اما رودکی از بیرون به این وضعیت نگاه می‌کند و می‌داند که آن نیز موقتی است. آن‌چه امروز طبیعی و پایدار به نظر می‌رسد، در واقع لحظه‌ای از یک فرآیند است. این معنا در بیت بعد آشکارتر می‌شود:

«شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود

شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود»

تکرار «شد» در این‌جا مهم است. شاعر نمی‌گوید صرفاً «آن زمان بود»؛ می‌گوید آن زمان شد. وضعیت زیبایی از «بودن» به «شدن» (گذشتن و رفتن) تبدیل شده است.

از این منظر، پیری چیزی بیرون از جوانی نیست؛ جوانی دگرگون‌شده است. درست همان‌گونه که کهنگی صورت بعدیِ نو بودن و درد صورت دیگر درمان است. بنابراین، پیری در قصیده نه یک استثنا، بلکه یکی از روشن‌ترین نمونه‌های قانون عام صیرورت است که زمان عاملِ دگرگونی صورت‌ها (پیری، جوانی و...) است. در این قصیده، زمان صرفاً ظرفی نیست که حوادث درون آن اتفاق بیفتند. زمان خود عامل دگرگونی است: نو را کهنه می‌کند؛ باغ را به بیابان بدل می‌کند؛ موی سیاه را سپید می‌کند؛ چهره‌ی زیبا را فرسوده می‌کند؛ و شادی را به اندوه نزدیک می‌کند.

از این رو، همه‌ی صورت‌های جهان زمان‌مندند. چیزی که اکنون هست، در معرض آن است که «دیگر» شود. اما نکته‌ی مهم این است که رودکی از زمان تنها به‌عنوان نیروی نابودکننده سخن نمی‌گوید. زمان در عین آن‌که می‌فرساید، صورت‌های تازه نیز پدید می‌آورد. بیابان باغ می‌شود، کهنه نو می‌شود و درد می‌تواند درمان شود. پس صیرورت رودکی یک مسیر یک‌طرفه‌ی «پیدایش و زوال» نیست؛ گردش میان صورت‌هاست. این همان چیزی است که تعبیر «گِردِ گَردان» بر آن دلالت می‌کند. هیچ وضعیتی نهایی نیست. اکنون می‌توان رشته‌ی مثال‌های قصیده را در یک ساختار واحد دید: «درمان ← درد؛ نو ← کهنه؛ بیابان ← باغ؛ جوانی ← پیری؛ زیبایی ← زوال؛ و شادی ← اندوه.» اما جهت حرکت همیشه یک‌طرفه نیست: «درد ← درمان؛ کهنه ← نو؛ و باغ ← بیابان».

بنابراین، جهان رودکی را نباید جهانِ زوالِ صرف دانست. اگر فقط ابیات مربوط به پیری را در نظر بگیریم، ممکن است چنین به نظر برسد که زمان نیرویی است که همه‌چیز را می‌فرساید. اما ابیات مربوط به باغ و بیابان، نو و کهنه و درمان و درد نشان می‌دهند که مساله گسترده‌تر است. جهان نه فقط جهانِ زوال، بلکه جهانِ تبادل است. پیری تنها یک جهت از این گردش و تبادل است.

در این‌جا پرسشی بنیادی پدیدار می‌شود که بیان‌گر پارادوکس هویت است: اگر همه‌چیز تغییر می‌کند، پس چگونه چیزی «همان» باقی می‌ماند؟

رودکی پیر همان کسی است که زمانی جوان بوده است، اما دیگر جوان نیست. باغی که بیابان شده، همان باغ سابق نیست، اما می‌توان گفت «این همان جایی است که باغ بود». دندان‌های ریخته همان دندان‌هایی استند که زمانی درخشان بودند، اما دیگر آن صورت را ندارند.

پس هویت در این جهان نه به معنای ثباتِ مطلق، بلکه به معنای تداوم در دل تغییر است. این نکته ما را به یکی از مسایل اساسی خوانش هراکلیتوسی نزدیک می‌کند: چگونه می‌توان از «همان» سخن گفت، وقتی هر چیز در معرض شدن است؟

پاسخ ضمنی قصیده این است که «همان» بودن، مانع تغییر نیست. هویت می‌تواند تاریخِ دگرگونی باشد. رودکیِ پیر از رودکیِ جوان جدا نیست؛ پیری او تاریخِ جوانی اوست.

اما در این‌جا یک نکته‌ی دیگر اهمیت پیدا می‌کند: خودِ شعر محصول همین آگاهی از صیرورت است. رودکی نمی‌تواند جوانی را بازگرداند، اما می‌تواند آن را به زبان بازگرداند:

«سپید سیم‌رده بود و دُرّ و مرجان بود

ستاره‌ی سحری بود و قطره‌باران بود»

جوانی در واقعیت گذشته است، اما در شعر حاضر می‌شود. دندان‌ها ریخته‌اند، اما تصویر آن‌ها باقی است؛ زیبایی از میان رفته، اما زبان آن را به حافظه سپرده است. در این معنا، شعر در برابر صیرورت قرار نمی‌گیرد و نمی‌کوشد آن را انکار کند. شعر خود محصول آگاهی از صیرورت است. رودکی چون می‌داند که همه‌چیز می‌گذرد، گذشته را به زبان می‌آورد. پس شعر نه توقف زمان، بلکه نوعی تبدیلِ زوال به حافظه است.

اگر کل قصیده را از منظرِ «جهان به‌مثابه‌ی شدن» بخوانیم، پیوستگی آن آشکار می‌شود. رودکی از فرسودگی دندان و بدن خود آغاز می‌کند؛ سپس از علت این زوال می‌پرسد؛ از تجربه‌ی شخصی به قانون عام جهان می‌رسد؛ و آن قانون را در تبدیل درمان و درد، نو و کهنه، باغ و بیابان و سرانجام جوانی و پیری نشان می‌دهد.

بر اساس این مصرع: «جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان است». اما این گِردِ گَردان صرفاً یک پند اخلاقی درباره‌ی ناپایداری دنیا نیست. این مصرع، اصل سازمان‌دهنده‌ی کل قصیده است. جهانِ گَردان است، زیرا هیچ «صورت» آن نهایی نیست: «درمان می‌تواند درد شود؛ نو می‌تواند کهنه شود؛ بیابان می‌تواند باغ شود؛ جوان می‌تواند پیر شود؛ و هر وضعیت، امکانِ عبور به وضعیت دیگری را در خود دارد.»

از این چشم‌انداز، خوانش هراکلیتوسی قصیده ما را از تعبیر آشنای «ناپایداری دنیا» یک گام جلوتر می‌برد. مساله فقط این نیست که دنیا ناپایدار است و چیزها از میان می‌روند. مساله این است که هستی در خود، فرایندِ تبدیل است.

رودکی جهان را جهانی نمی‌بیند که در آن تغییر بر ثبات عارض شود؛ جهان او جهانی است که ثبات‌های آن صورت‌های موقتِ صیرورت‌اند. پیری در این میان، چیزی جز آشکارترین تجربه‌ی انسانی همین حقیقت نیست.

رودکی ابتدا از این حقیقت رنج می‌برد، سپس آن را می‌بیند، و سرانجام آن را به شعر تبدیل می‌کند. از همین‌جاست که «قصیده‌ی پیری» از مرثیه‌ای برای جوانی از دست‌رفته فراتر می‌رود و به تأملی درباره‌ی «شدنِ جهان» بدل می‌شود. نه این‌که جهان گاهی تغییر کند، بلکه:

«جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان است»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر