کتاب «از بلخ تا بخارا» که گزیدهای از شعرهای بهروز ذبیحالله
است، چند روز پیش از طرف نشر مولانا در کانادا به چاپ رسید. این کتاب دارای 354
صفحه است و بسیاری از شعرهای شاعر را در قالبهای متفاوت دربر میگیرد. میتوان
گفت این گزیده، نمونهی خوبی از شعر معاصر تاجیکستان استکه به الفبای پارسی دری
در دسترس علاقهمندان شعر در حوزهی فرهنگی افغانستان و ایران قرار میگیرد.
به نظرم چاپ این کتاب برای حوزهی فرهنگی و ادبی ما رویدادی
با اهمیت و خجسته است. من به مناسبت چاپ کتاب «از بلخ تا بخارا» یکی از غزلهای آنرا
تحلیل و بررسی میکنم. غزل در آخر یادداشت آمده است. موضوع و محتوای شعرهای کتاب،
بیشتر اجتماعی است، اما شعرهای هم در کتاب هستند که موضوع و محتوای هستیشناسانه
و وجودی دارند و بیانگر طرز دید فلسفی شاعر به هستی و وجود است.
محتوای هستیشناسانه و وجودی در شعر و ادبیات، یکی از موضوعهای مورد علاقهی من است و پیش از این
شعرهای شماری از شاعران افغانستانی و ایرانی را با اینگونه محتوا (هستیشناسانه)
نقد و بررسی کردهام، اما این یادداشت، نخستین یاددشتی استکه در آن شعر یک شاعر
تاجیکستانی را از چشمانداز هستیشناسانه تحلیل و بررسی میکنم. رویکرد فلسفیای
را که در تحلیل غزلی از بهروز ذبیحالله در نظر میگیرم، رویکردی پدیدارشناسانه
استکه به گونههایی به آرای هوسرل، هایدگر و مرلوپونتی میتواند ارتباط پیدا کند.
غزل «شهر پُر غوغا...» را به چند دلیل انتخاب کردم: نخست،
یک غزل کاملا مدرن و معاصر از نظر زاویهی دید و زبان است. دوم، غزل دارای ساختار
عمودی و بیان روایی است. سوم، غزل بیانگر تجربهی زیستهی شخصیت درون شعر استکه
بیان این تجربهی زیسته، امکان تحلیل و بررسی پدیدارشناسانه را میدهد.
شعر نگرش ذهنی شخصیتی را روایت میکند که خود او چیزی نمیگوید،
اما در حال مرور چیزها و جهان چون خاطره و تجربهی زیسته است. اگرچه چیزی نمیگوید،
ولی چیزهایی را که در گذشته دیده و با آنها زیسته بوده، همه بهعنوان گذشتهای
معنادار در ذهن و آگاهی او حضور پیدا میکنند و گذشته در اکنون تداوم مییابد.
بنابراین غزل بهروز ذبیحالله چیزها و جهان را آنگونه نشان میدهد که در آگاهی
شخصیت پدیدار میشوند.
از نظر پدیدارشناسی چیزها برای هر کدام ما معنای متفاوت دارند.
ممکن یک سنگ در راهی، برای بسیاری از افراد، فقط یک واقعیت و یک سنگ باشد، اما
برای یک شخص میتواند فراتر از یک سنگ، معنا داشته باشد. چرا؟ ممکن آن شخص، سالها
پیش با دوستش بر سنگ نشسته بوده که دیگر آن دوستش نیست. بر این اساس آن سنگ در
آگاهی و ذهن او طوری حضور پیدا میکند که به تجربهی زیستهاش ارتباط دارد و سنگ
فقط یک واقعیت نیست، بلکه تداعی پدیدار آگاهی در ذهنش است.
شعر مورد نظر نیز از حضور چیزها همچون پدیدار آگاهی در ذهن
شخصیت غزل، خبر میدهد. درست استکه او چیزی نمیگوید، اما چیزها بهعنوان پدیدار
و تجربهی زیسته در ذهنش حضور مییابند که حضور گذشته در اکنون را ممکن میکنند.
بنابراین شخصیت با ظاهری خاموش، ولی ذهنی پر از هیاهو، گذشته را مرور و حضورش را
در جهان بررسی میکند. وضعیت شخصیت غزل بهروز ذبیحالله، این بیت حافظ را به یاد
میآورد:
در اندرون منِ خستهدل ندانم کیست!
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
شعر روایت یک زندگی نیست، بازنمایی تجربهی زیسته است. شاعر
از بیرون به شخصیت نگاه نمیکند، بلکه به درون او میرود و جهان را آنگونه نشان
میدهد که برای شخصیت شعر پدیدار میشود.
شعر با حضور شخصیت در شهر آغاز میشود؛ شهری که در آن زندگی
کرده و اکنون آن را دو باره تجربه میکند. شهر فقط یک مکان جغرافیایی نیست، افق
آگاهی شخصیت شعر است. افق به این معنا استکه هر پدیدار در شبکهای از معناهای نادیدنی
حضور دارد. شهر در شعر مشخصا به معنای خیابان نیست، بلکه با خود عشق، جوانی، حسرت،
زمان و خاطره را نیز حاضر میکند.
شهر
پرغوغا و پُر از رهگذر، چیزی نگفت
دید
در آیینه خود را و دیگر چیزی نگفت
شهر
همیشه شلوغی و غوغای خود را دارد، اما برای شخصیت، غوغا اهمیتی ندارد، چیزی نمیگوید،
چونکه خاطرات و تجربهی زیستهی خود را دارد مرور میکند. «دید در آیینه خود را»
نیز میتواند معنادار باشد، زیرا آیینه مکانی استکه شخصیت، خود را به منزلهی
موضوع آگاهی تجربه میکند. شاعر خیابان، گلفروشی، رستوران و باغ را توصیف عینی نمیکند،
بلکه نشان میدهد این مکانها چگونه در آگاهی شخصیت حاضر میشوند. حرکت شعر از
آغاز تا پایان بر اساس حافظه شکل میگیرد. وقتی شخصیت از کنار رستوران یا باغ میگذرد،
گذشته بازسازی نمیشود، بلکه دوباره در اکنون حضور پیدا میکند:
بار
اوّل در همینجا عشق را احساس کرد...
گلفروشی
در خیابان جار میزد: «گل ببر»
کرد
با حسرت به سویش یک نظر، چیزی نگفت
رستورانی
بود اینجا خلوت شبهای تار
ساکت
و سرخم گذشت از پیش در، چیزی نگفت
در
پدیدارشناسی، گذشته صرفاً چیزی نیستکه تمام شده باشد؛ گذشته میتواند در اکنون زیسته
شود. به همین دلیل، شخصیت فقط خاطره را به یاد نمیآورد، بلکه دوباره آن را زندگی
میکند. عشقِ اول برای او پدیدار میشود و آنچه در طول زندگیش در شهر اتفاق
افتاده است، همه حاضر میشوند. بیآنکه چیزی بگوید، خاطراتش را مرور میکند،
گذشته در اکنون پدیدار میشود و شخصیت بهگونهای گذشته را در اکنون، زندگی میکند.
چیزهای
شهر از گلفروشی تا رستوران ممکن برای دیگران فقط چیزهایی به نظر برسند که در یک
شهر وجود دارند، اما برای شخصیت شعر بنابر تجربهی زیستهاش، همه معنای خاصی دارند
و به اتفاقی در زندگی او ارتباط پیدا میکند. «عشق، گل و حسرت» اشاره به اتفاقهای
زندگیش دارد که گذشته و اکنون زندگی او را با هم پیوند میدهد.
رفت
تا باغی که طعم بوسه را نوشیده بود
تکیه
زد بر یک درخت بیثمر، چیزی نگفت
شخصیت
به جاهایی میرود که اتفاقهای خاص برایش افتاده بوده است، تا در آنجاها بتواند
زندگی گذشتهاش را در اکنون یا در زمان حال بازنمایی کند. در باغی میرود که طعم
بوسه را نوشیده بوده، اما چرا بر یک درخت بیثمر تکیه میزند؟ چرا چیزی نمیگوید؟
درخت بیثمر میتواند در افق تجربهی شخصیت شعر، تجربهای از پایان امید و فرسودگی
زندگی باشد. یعنی اینکه سرانجام در زندگی متوجه میشوی، چیز خاصی روی دستات نمیماند
و با حسرتهای خود تنها میمانی. اینکه چیزی نمیگوید، میداند گفتن چیزی گذشته
را تغییر نمیدهد.
در
دیدگاه مرلوپونتی معنا و بدنمندی ارتباط خاصی پدیدارشناسانه دارد. شخصیت شعر، سخن
نمیگوید، اما راه میرود، میایستد، نگاه میکند، تکیه میزند و پا و سر تکان میدهد.
این رفتارهای بدنی، همه معنا دارند و بیانگر بدن زیستهی شخصیت استند. بنابراین
رفتارهای او فقط حرک فیزیکی نیستند، بلکه هر کدام حامل معنا استند و بدن زبانِ
خاموش شخصیت در شعر است. در این بیت بهخوبی به بدنمندی معنادارِ شخصیت میتوانیم
پی ببریم:
سرنوشت
خویش را با خود به چالش میکشید
پس
تکانی داد در جا پا و سر، چیزی نگفت
سکوت در شعر که با ردیف «چیزی نگفت» نشان داده میشود، یکی
از مهمترین عنصرهای پدیدارشناختی غزل است. سکوت، فقدان و نبود گفتار نیست، بلکه
خود سکوت یک تجربه است. شخصیت گل، رستوران، باغ و... را میبیند، گذشته را به یاد
میآورد، اما هیچکدام تبدیل به گفتار و زبان نمیشود. یعنی تجربه پیش از آنکه
وارد زبان شود، در سطح احساس شخصیت باقی میماند و او گذشته را در احساس خود،
تجربه و زندگی میکند.
اگر سکوت شخصیت در این شعر را با الهام از اندیشهی هایدگر
بخوانیم، شخصیت بیش از آنکه جهان را در گفتار آشکار کند، آنرا در شیوهی بودن
خود، یعنی در نگاه، ایستادن، راه رفتن، حضور خاموش تجربه میکند.
مکانها
در شعر به این نظر ارزش پدیدارشناختی دارند که به خاطره و حافظهی شخصیت تبدیل شدهاند.
«آیینه، کوچه، گلفروشی، رستوران، باغ و درخت» همه «مکانهای حافظه» استند. «رفت
تا باغی که طعم بوسه را نوشیده بود» باغ دیگر باغ نیست، بلکه مکان حافظه و خاطره
برای عشق و بوسه است. درست استکه طعم بوسه در گذشته رخ داده است، اما با رفتن
شخصیت به مکان بوسه، در حقیقت بوسه بازنمایی میشود، او طعم بوسهی
گذشته را در اکنون، احساس میکند و میچشد.
تجربهای دیگر که در شعر مطرح است، تجربهی زمان زیسته است.
زمان در شعر حرکت خطی ندارد، بلکه حرکت تودرتو و چند لایه بین اکنون و گذشته دارد
و گذشته نه به صورت خاطرهای پایانیافته، بلکه به صورت حضوری جاری و پویا در
اکنون آشکار میشود. شخصیت در خیابان امروز و اکنون راه میرود، اما همزمان در
جوانی خویش نیز زندگی میکند، زیرا گذشتهی زندگیش یعنی جوانیش بازنمایی میشود.
این همان زمان زیسته است؛ زمانیکه با ساعت سنجیده نمیشود، با شدت تجربه میتواند
اندازه شود.
حسرت و اندوه در سراسر شعر قابل احساس است، اما هرچه شعر به
پایان نزدیک میشود، حسرت و اندوه بیشتر و عمیقتر میگردد. در آغاز شعر با حسرت
و اندوهِ فردی و شخصی روبهرو بودیم، اما اندوه و حسرت در فرجام شعر از تجربهی
شخصی، تبدیل میشود به تجربهی بشری و جمعی:
در
نگاهش حسرت و اندوه دنیا بود، لیک
با کسی
از قصّهی تلخ بشر، چیزی نگفت
در بیت
آخر، شعر از اندوه فردی عبور میکند. اندوه دیگر فقط اندوه یک شخص نیست؛ تجربهای
است جمعی و بشری که شخصیت شعر به آن رسیده است. انده و حسرت، تنها قصهی او نیست،
قصهی تلخ بشر است. مهمتر از همه، اندوه و حسرت در پایان شعر احساس نیست، بلکه
آگاهی از وضعیت بشری است؛ یعنی آگاهی به سرنوشت اندوهبار و حسرتبار انسان.
در پدیدارشناسی،
آگاهی همواره «آگاهی از چیزی» است. میبینیم آگاهی شخصیت شعر همیشه متوجه یک ابژه
است: آیینه، گل، رستوران، باغ، درخت و... . این چیزها صرفا چیز نیستند، بلکه به
تعبیر هوسرل میتوانند موضوع قصدمندی آگاهی باشند که هر کدام به واسطهی تجربهی
زیسته، معنای خاصی یافتهاند. در پایان شعر، آگاهی شخصیت از رنج شخصی فراتر رفته
به رنج مشترک انسان میرسد؛ از همینرو «قصهی تلخ بشر» میتواند به منزلهی گسترش
افق تجربه از فرد به نوع انسان تعبیر شود.
از
منظر پدیدارشناسی، این غزل نه در بارهی شهر است، نه دربارهی عشق از دسترفته و
نه صرفاً دربارهی پیری، بلکه دربارهی زیستن دو بارهی گذشته در اکنون است.
شخصیت
شعر جهان را توصیف نمیکند، بلکه جهان را تجربه میکند. هر مکان به خاطره تبدیل میشود،
هر حرکت بدن معنایی درونی پیدا میکند و سکوت، زبان اصلی این تجربه میشود. به همین
دلیل، محور وحدتبخش غزل، تجربهی زیستهی سوژه/شخصیت است؛ تجربهای که از خلال
مکان، حافظه، بدن، زمان و سکوت برای خواننده پدیدار میشود.
شهر
پرغوغا و پُر از رهگذر، چیزی نگفت
دید
در آیینه خود را و دیگر چیزی نگفت
بار
اوّل در همینجا عشق را احساس کرد
سالها
بگذشت امّا بیخبر چیزی نگفت
میگذشت
از کوچههای شهر پرسودا خموش
چون
عقاب پیر بر کوه و کمر، چیزی نگفت
یاد
میکرد از جوانی و توان رفتهاش
روزهاییکه
سر آمد بیاثر، چیزی نگفت
گلفروشی
در خیابان جار میزد: «گل ببر»
کرد
با حسرت به سویش یک نظر، چیزی نگفت
رستورانی
بود اینجا خلوت شبهای تار
ساکت
و سرخم گذشت از پیش در، چیزی نگفت
رفت
تا باغی که طعم بوسه را نوشیده بود
تکیه
زد بر یک درخت بیثمر، چیزی نگفت
سرنوشت
خویش را با خود به چالش میکشید
پس
تکانی داد در جا پا و سر، چیزی نگفت
در
نگاهش حسرت و اندوه دنیا بود، لیک
با
کسی از قصّهی تلخ بشر، چیزی نگفت

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر