۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه
در دیدار با موجوداتِ فضایی
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه
موعود
قصهی دیروز را میگویم. شاید باور نکنید. گاهی
در زندگی چیزهای اتفاق میافتد غیر قابل تصور؛ مانند خود زندگی. اگر به زندگی خود
فکر کنیم، میدانیم که چقدر اتفاقی در جهان تشریف داریم.
در تلویزیون باران میبارد. بیرون، آفتابی است.
ملای مسجد، از آدم و حوا قصه میکند. بلندگو را زده بالای بام همسایه.
در کابل، غرش طیارههای امریکایی، عو عو سگهای
ولگرد قبرستان و صدای ملا با هم بلند میشوند. فضا از اصوات نامفهوم انباشته میشود.
پلههای کلکین را میبندم. پرده را میکشم، تا لحظهای واقعیتهای بیرون را به
تعویق بیندازم.
کتاب اوستا میخوانم:
ای مزدا اهوره!
... آنگاه که «منش نیک» نزد من آمد و پرسید:
- «... در برابر پرسشها و دو دلیهای روزانهی زندگی خویش و جهان
پیرامون خود، کدامین راه را مینمایی و میشناسانی؟»
... بدو پاسخ گفتم:
- «منم زرتشت ...»
همینکه نام «زرتشت» را میخوانم، نام میلرزد،
آدمی با چپن و دستار و ریش بلند، شبیهی روحانیون، حضور مییابد. شگفتزده میشوم.
- تعجب مکن! من زرتشتام. مرا میخواستی، آمدم.
سراسیمه از جایم بلند میشوم که به پیامبر بیحرمتی
نشود.
- بفرمایید! شما کجا و این جا کجا! از آن سوی سدهها به زمانهی ما
خوش آمدید.
- چپناش را به دستم میدهد. آویزان میکنم. میپرسد:
- عکس از کیست؟
- از فروغ فرخزاد.
- چیکاره است؟
شاعر.
زیر زبان، چیزی گفت. ندانستم خوب گفت یا بد. به
کتابها نگاه کرد. با دست به کتاب اوستا اشاره کرد و پرسید:
- کتاب از کیست؟
- از اهوره مزدا استکه بر شما نازل شده است.
انگار چیزی به خاطرش نیامد. رفت به گوشهی
تاریک اتاق، رو به دیوار ایستاد و از صادق هدایت و دکتر مصدق پرسید. گفتم: خدا
بیامرزد شان. رویش را چرخاند، گرفته و افسرده به نظر میرسید. گفت: از کتاب اوستا
بخوان. شروع کردم به خواندن. همینکه نام زرتشت را خواندم، زرتشت برخود جنبید و به
کوچکی یک پروانه شد و پرید روی صحفهی کتاب، در بین واژهها گم شد.
داشتم از تعجب، شاخ درمیآوردم. اینهمه چطو
امکان دارد. وسط اتاق ایستادم. درونِ چشمانم مکث کردم. فکرهای عجیب و غریب به ذهنم
گشت زد. با دو دلی به خواندن کتاب ادامه دادم. مانند جنزدهها شدهام. میترسم با
خواندن کتاب، اتفاق دیگری از این دست پیش نیاید.
قصهی اژدرکشی گرشاسب پهلوان را میخوانم. پیهم
به تیلفونم زنگ میآید. «این لعنتی کیست!» ناگزیر جواب میدهم:
- بفرمایید!
صدای سهمگینی به گوشم میرسد. نمیفهمم چه گفت.
- بلی!
- چرا نمیشنوی؟
- ببخشید! کیستید؟
- نمیشناسی؟ من گرشاسب پهلوانام. ازم یاد کردی، به یادم آمدی به
تو زنگ زدم.
این اتفاقات مرا به فکر «هزارههای زرتشتی» میبرد.
«نکند روز موعود فرا رسیده باشد و تو یکی از سوشیانتها باشی. اینهمه اتفاق، غیر
از این چه دلیلی میتواند داشته باشد؟» با عجله به طرفِ کلکین میروم. پرده را
کنار میزنم: ابرها آمده پایین. همهجا را فرا گرفته، هیچ جایی معلوم نمیشود.
متوجه میشوم: گرشاسب از پشت تیلفون داد میزند:
چرا ساکت شدی؟ چرا حرف نمیزنی؟
- آها ببخشید! داشتم دربارهی شما فکر میکردم. دربارهی قهرمانیها
و پهلوانیهای شما. دربارهی این بزرگواریتان که به من زنگ زدهاید.
- ضرور نیست فکر کنی. بیا بیرون. با هم از نزدیک ببینیم. با شما
گفتنیها دارم، باید از نزدیک ببينيم.
- کجایید؟
- از دروازهی خانهات بيا بيرون! بعد به پایین ببین: درختی سپیدار
معلوم میشود. به سپیدار که رسیدی، بالا: درهای را میبينی، مملو از درختان انار.
از وسط درختان که گذشتی، دختر توصیفنشدنیای تو را رهنمایی میکند. همینکه نام
دختر را میشنوم، سر از پا نمیشناسم. میگویم اینه اینه میآیم.
تماس را قطع میکند. میبینم نشانی از شمارهی
تیلفونش به حافظهی تیلفونم نیفتاده است. متردد میمانم. به خود شک میکنم. «حقیقت
نداره، خیالهای واهی بوده که به ذهنم گذشته. چه فرق میکنه یکبار برو بیرون،
ببین چه خبر است.»
از دروازه میبرايم: آب وهوا مناسب است، انگار
بهار باشد. ابرها، پارهپاره روی آسمان قرار گرفته، فضا بیکران و کاملا اساطیری
است. «من که کارته سخی زندگی میکنم، اینجا کجاست!» پایین، سپیدار نمایان است. از
نشانیها میگذرم. انتظار میمانم. دختری فرود میآید، با پیکری متحرک و اندامهای
لغزنده شبیهی آب. به سوی راهپلههای تنگ وتاریکی رهنمونم میکند. از راهپلهها
که میگذرم، دشتی نمایان میشود. این سوی دشت، اسپی میچرد. وسط دشت، چشمهای،
کنار آن مردی به پهلو دراز کشیده است. نزدیک میروم، میبینم اسپ و سبزه، تابلو
استند. از کنار تابلو میگذرم، نزدیک چشمه و مرد میرسم. گرزی گاوسر، طرف چپش
بسته، شمشیری طرف راستش با دستهی الماس و پوش زمردنشان. لباس جنگی، از پوست اژدر
به تن دارد، کلاهی از کلهی دیو بر سر. لبتابی، پیش رویش گذاشته، گیم میزند.
کنار لبتاب، یک اسلحهی امریکایی، شبیهی سامانبازی است. سلام میدهم، اعتنایی
نمیکند، سرگرم بازی است. باز سلام میدهم، سرش را بلند میکند، همینکه مرا میبیند،
شگفتزده، میگوید:
- اینجا چطو رسیدي؟
- شما گرشاسپ پهلوان نیستید؟
- آره، من گرشاسپام.
- شما به من زنگ زدید اینجا بیایم.
- دانستم. اوستا تو را اینجا فرستاده است.
«اوستا، یک کتاب است. چطو میتواند، مرا بفرستد!»
خوب کرده که تورا فرستاده، من تو را میشناسم، فردی
بهدردبخور استی. عمری درازی را در این جهان سپری کردهای، شاهد زندگی و مرگ
پهلوانان زیادی در سرزمین اوستا و شاهنامه بودهای.
من، چند هزار سال استکه در نزدیکیهای کابل به
خواب رفتهام. یکی از بیپنجاه و دوهای امریکایی، محل خوابم را با محل القاعده
اشتباهی گرفت و بمبی پرتاب کرد. تعدادی از فروهرهای نگهبانم مردند و تعداد شان
فرار کردند و من از خواب بیدار شدم. نسبتِ خوابِ طولانی، اطلاعاتم دربارهی تاریخ
و جهان اندک است. در این باره تو میتوانی به من کمک کنی. بعد از این با من باش.
- راستی، از شهربانو چه احوال داری؟
«خدایا! گرشاسپ، فهمِ گذشتِ تاریخ را از دست داده است. شهربانو
هزار سال پیش گذشته، احوالش را حالا از من میپرسد.»
- از وقتی که به عقد حضرت حسین درآمده، از او چندان احوالی نرسیده،
شاید عربی، خوب یاد گرفته باشد.
- میدانی، من مامور رفتن به ایران زمینام. با مقام رهبری، حرف
حساب خواهم گفت و آخرین فیصله را خواهم کرد. تو را با خود میبرم. «چقدر خوشبخت
شدی. موقعی که ایران رسیدی، حتما وزیر استی، وزیر فرهنگ.» به چه فکر میکنی، آماده
شو.
- حضرت جنابعالی!...
- ادای آخوندی درنیاور. از من این طور نام ببر: فرهمند جهانپهلوان
گرشاسپ، شاهپهلوان، مشکلآسانِ ایران زمین.
«این نام خیلی دراز شد. موقعِ در مدح شاهپهلوان، مشکلآسانِ ایران
زمین، قصیده بسرایم، چگونه این نام را وارد وزن و قالب کنم. ناگزیر، قصیدهی پستمدرن
ابداع کنم. با این نام چند هایکو خوب افغانی میشود ساخت:
مشکلآسان،
گرشاسپ،
ایران زمین،
«جهانپهلوان هایکو را نخواهد پذیرفت.»
- چند روزیکه ایران بودی، دوستم را ندیدی؟
- کدام دوستت؟
- دوست فیسبوکیم، فاطمه اختصاری.
- شاهپهلوان، مشکلآسان ایران زمین، فیسبوک برای بهداشتِ جامعهِ
اسلامی فیلتر شده است.
- آها! میگویم این روزها چطو اختصاری به فیسبوک نیست. حتا تیلفونش
هم آنتن نمیدهد. اگر اشتباه نکنم، آخرین اساماسی که به من زد، این بود: «دستگاه
مشترک هیچکس، از هیچجا به من آنتن نمیدهد.» حوصلهام سر رسیده
است. حرکت کن، برویم ایران.
چهار راهِ کارته سخی میرسیم، گرشاسپ وارد
خدمات کامپیوتری میشود. در برابر کامپیوترکار میایستد. کامپیوترکار به شاگردش میگوید:
اوه بچه، سیدی دیگه ره بیار، ای گیم نصب نشد. سیدی را میآورد و کامپیوترکار
شروع میکند به نصب.
گرشاسپ، بیهیچ حرفی، وارد کامپیوتر میشود. کامپیوترکار با خوشحالی
میگوید: گیم نصب شد.
