۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

خر سوار ی، وَ بعد، قصه ی رادیو



حالی که پرسیدی «دَ دوره ی شما افغانستان چطو بود»  مه برِ تان قصه می کنم. زندگی هر کس، قصه داره. عجب زندگی ای بود؛ سادگی و بیخبری! سال های چهیل و یک و چهیل دو ره می گُم. (سیزده صد هم اضافه کنید؛ نشه، کدامی اِی قصه ره دَ چهارده صد بخوانه وُ باز تصور کنه که اِی قصه دَ سنه چهیل ویک قرن خودش بوده!).
مه دَ سال چهیل ویک، کلان بچه بودم. تازه، مکتب رواج پیدا کده بود. همو وقت هم مُلاها می گفت «مکتب رفتن، آدمه کافر می کنه، وَ همی طو، سرلوچ گشتن و سر لوچ شدن» (ایِ گپه، یادداشت بگیرید. باز تحقیق کنید. یک فاکتور عقب مانی ما همی گپای مُلاها و خود مُلاها است). دَ کُل ولایت یک موتر تَرَک، از همی موترهای سنگ کَش، بود که مردمه از روستا به شهر می برد.
«خَو نروی! می شنوی! مه ره دَ شور آوردی!»
«می شنوم.»
«سرته گذاشته ای بالای میز، آدم خیال می کنه که داری خَوِ مرغی می زنی!»
«نه. خَو نیستم. قصه کیفم داده. خوده، خَب گرفتِم.»
«دَ شور تو مه ره آوردی، حالی دِگه ها می شنوند وُ، تو ره خَو می بره!»
«نه. استاد! خَوم نبرده. چشم خوده بستِم که قصه های تو ره، دَ خیال، تجسم کنم؛ مه که دستان نویس استم.»
«خُو. از اول، می گفتی که داستان نویس استی. مه جم وجور قصه می کَدُم. قصه ره بی مزه کَدی. پشه که خوده دَ شیرینی بزنه؛ تو، هموطو خوده دَ قصه زدی! (خنده ی شنونده گان).»
مه از سال چهیل ویک پیشه هم به یاد دارم. همی بازاری که دَ چاریکار و گلبهار می بینید، هیچ تغییر نکده. شاید پنج سال پیش از سنه چهیل ویک بود که پدرم مره با خود دَ بازار گلبهار آورد. یک خر هم داشتیم. آن وقت ها، خر، بهترین وسیله ی باربری بود. تاریخ نویس ها همیشه از سگ یاد می کنند که نخستین همکار و دوست بشر بوده اما از خر بیچاره هیچ یاد نمی کنند که همه کاره بوده؛ به خصوص برای مردان. همی ماچه خرها بود که بچه های قریه می فامیدند که جوان شده اند وَ بعد دوره ی بلوغیت شان را سپری می کردند. «از زن ها کسی کو نیست!» دور از روی شان. گُمیش کو، بهتر است که نفامند که ما مردان چه کارهایی که نمی کنیم! دَ ای جامعه ی بدبخت ما، مردهای پیدا میشه که از بیچاره گی شرایط دشوار اجتماعی جنسی و مشکلات جنسی به مرغ هم تجاوز کرده اند. تمام اِی بدبختی ها ره خود ما، خود ما مردان، به وجود آورده ایم. زنان بیچاره گناه ندارند. دَ همی مشکل، وَ دَ هیچ مشکل دِگه ی افغانستان، زنان هیچ غرض ندارند.
اِی قصه های است از پنجاه سال پیش. از پنجاه سال هم پیش تر. حالی، سال مه از شصت وپنج هم گذشته.
«یک دفعه فکر نکنید که اِی قصه های مه است. مه فقط ای قصه ها ره نوشتِم. مه زمستان سنه پنجاه وهفت به دنیا آمدِم.»
«چُو! قصه ره زدی خراب کدی. همه گی می فامه که تو اِی قصه ها ره نمی گی، مه اِی قصه ها ره می گم.»
«نه. باز، یگان تا بخوانه، چه می فامه که اِی قصه ره مه نگفتِم. می گه همی که نوشته؛ حتمن اِی گپا از سر خودش هم گذشته.»
«رویت سیاه! وبال ات دَ گردنم اگه تو هم کتِ خرها تا وبالا نشده باشی وُ، خر سواری نکده باشی. باز اگه می خواستی، خوده از اِی گپا مبرا کنی، می ماندی باز دَ آخر قصه همی گپای ته می گفتی.»

زدی قصه ره خراب کدی. دَ کجا بودم! (یکی از شنونده گان می گه دَ قصه ی بازار گلبهار بودی) اَها! قصه ی بازار گلبهاره می کَدم. همی دکان ها ره که می بینید از سنه چهیل ویک است. هیچ تغییر نکده. کُل بازار از همو وقت است. مه داکتر اقتصاد زراعتی استُم. خارج رفتِم، دیدِم. ماستری و دکتورای خوده از کشورهای خارجی گرفتِم. همی رقم بازارها در اروپای سنه سیزده وچهارده صد میلادی، بوده. وقتی مه می گم اِی بازار از سنه چهیل ویک است وُ، تغییر نکده، شما فکر نکنید که ما پنجاه سال از جهان عقب افتاده ایم. ما پنج صد سال از جهان عقب افتاده ایم؛ پنج صد سال!.
خود ستایی نشه! مه بسیار مطالعه کدِم: تاریخ، جغرافیه، اقتصاد و... مه برای پروژه های تحقیقاتی، همیشه به قریه ها، ولسوالی ها وَ ولایات افغانستان، سفر می کنم. هنوز، بعضِ جاهای کشور، بچه های ده- پانزده ساله، وحشی استند. وقتی طرف شان بُری از تو، می گریزند؛ که پس آمدی، باز پیش می آیند که پیش رفتی باز می گریزند؛ انگار آدم ندیده باشند: آدم سر لوچ و دریش دار!. فکر می کنم مردم ارگو، هنوز، کرزی، امریکایی و نیروهای ایتلاف را نمی فهمند که چیست! اگه از آنها بپرسی که رییس جمهور افغانستان کیست؛ شاید خیال کنند که رییس جمهور کدام چیزی خوردنی است. (خنده ی شنونده گان). خنده نکنید! هنوز می گویند پاچای ما ظاهر شاه است.
قصه ماند. مه درد دارم. مه ره که دَ گپ آوردید؛ می گُم. خوش نشوید، همی حالی هم اوضاع خیلی خراب است. استعمار، دِگه فاکتور عقب مانی ماست. مه بیخی باور دارم که استعمار از مُلاها استفاده می کنه، استعمار و مُلا، فاکتورهای عقب مانی ما است. شما ره دل تان که قبول می کنید یانه!
«استعمار خُو دَ هند کار داد!»
«آفرین! هند یک نمونه ی خوب است. اما دَ هند لااقل دو صد سال انگلیس بود. ما که زن بی شوی واری استیم. او می روه و اِی می آیه؛ اِی می روه و او می آیه. مستعمره ی غرب بودن دِگه گپ داره؛ نوکر عرب، القاعده، پاکستانی و رژیم آخوندی ایران بودن دِگه گپ داره! مه ره زیاد شور ندهید! کدام گپ می زنم باز جانم دَ خطر می افته. مه درد دارم!.»
بُریم دَ قصه ی دِگه، یادم نروه که اِی قصه، خیلی جالبه. از همو سال های چهیل ویک و چهیل ودو، می خواهم قصه ی رادیو ره کنم. خدا گردن مه نگیر ه، سال چهیل ویک بود؛ تازه، آلمان ها یگان شرکت دَ افغانستان جور می کدند. همی شرکت نساجی هم از همو سال است. تعدادی به شرکت نساجی استخدام شده بودند، معاش و تنخواه می گرفتند. او وقت ها کسی پیسه و پیسه ذخیره کردن و کار کردن به خاطر پوله، نمی فهمید. مردم دَ قریه ای به دنیا می آمدند وُ، همانجا بزرگ می شدند وُ، پیر می شدند وُ، می مُردند.  فقط مردها دو سال برای دولت، عسکری می کردند. هنگامی که کسی عسکری می رفت؛ کُلِ مردم قریه از دنبال اش می برآمدند وُ، پشت اش آب می ریختاندند وُ، دعا می کردند که بخیر بیاید. وقتی که پس می آمد از عسکری؛ تمام قصه اش بود قصه ی عسکری اش وُ، قصه ی ظابط و تولی مشر و کندک مشرش.
قصه، باز از پیشُم دِگه طرف نروه. خلاصه که اِی آدمای که دَ شرکت نساجی گلبهار کار می کدند؛ پیسه و ذخیره کردن پیسه ره فامیدند.
یک روز، بین مردم سر وصدا افتاد که ملک احمد یک صندوق آورده، از داخل اش آدم گپ می زنه وُ، ساز وسرود شنیده می شه. مُلاها گفتند این گپ، دروغ است. اگه چنین صندوقی هم پیدا شده باشه؛ حتمن جعبه ی دجال است. دروغ گوی نشوم مه دَ او وقتا، صنف پنج و شش مکتب بودُم.
نام ملک احمد سر زبان ها افتاد. همه می پرسیدند اِی ملک احمد کیست. یگان تا که ملک احمده می شناخت، می گفت «او دَ شرکت نساجی کار می کنه وُ، برش شرکت پیسه داده وُ، رفته از کابل رادیو خریده» تعجب می کردم. باورم نمی شد که صندوق گپ بزنه وُ، آواز بخوانه وُ، دمبوره بزنه. می شنیدم که مردم می ره خانه ی ملک احمد وُ، از او می خواهند که یک شب مهمان شان شوه. اما ملک احمد، مهمان بعضِ ها می شه وُ، از بعضِ ها نه؛ می گه «آمده نمی تانه.» وَ مهمانی کسایی ره که می پذیره؛ برش می گَند که همو رادیوِ خوده هم با خودش بیاره.
کسی که در این مهمانی ها بود، یک روز، خانه ی ما آمد؛ به پدرم قصه می کرد که رادیو، فقط چاشت، یک ساعت، گپ می زنه وُ، می خوانه؛ دِگه، چند ساعت، بیگاه. پدرم شانه هایش را بالا انداخته، با چشم های حیرت زده به مرد نگاه کرده می گفت «آدم اگه نمُره، چه چیزهای ره که نبینه! خدا خیر کنه! فعل و اعمال دنیا بیحد زیاد شده!» به پدرم می گفتَم یا ملک احمده مهمان کنه یا که بُریم خانه ی ملک احمد. پدرم می گفت «بچیم! نخواهد بیایه.»
عمرم نزدیک هفتاد شده؛ باز هم هیچ یادم نمی ره؛ او روزی که رفتیم به دیدن رادیو. یک روز دَ مکتب، سر وصدا شد که مدیر و سرمعلم ها و شاگردها، همه گی می روند به دیدن رادیو، خانه ی ملک احمد. بچه ها هیچ دَ خود نمی گنجیدند. چقدر اشتیاق داشتیم. روز هیچ چاشت نمی شد. او وقتا کسی ساعت نداشت. مردم از ارتباط آفتاب با کوه ها و سایه، می فامیدند که چه وقتی، روز است. همی که آفتاب، وسط آسمان، نزدیک شد؛ معلم ها همه را از صنف ها بیرون کردند برای رفتن به دیدن رادیو.
راه هیچ کوتاه نمی شد که بر سیم. پیش حویلی نفرها ایسو- اوسو دَ رفت وآمد بودند. می گفتند این حویلی ملک احمد است؛ ملک احمد صاحب رادیو. حویلی، دروازه ی بزرگی چوبی داشت. همهمه ای شد که معلم ها آمده. دروازه ی حویلی باز شد. مدیر پیشاپیش، سرمعلم ها به دبنال اش، بعد معلم ها، ما شاگردان، هرکسی می خواهیم از یکِ دِگه، پیش تر شویم. بخت مه یاری کد وُ، خوده زدم دَ جمع معلم ها. غیر از ما مکتبی ها، دِگه، خُرد وبزرگ هم بود. جراات کردم، کنار معلم ها نشستم، باخودم گفتم «شاید معلم ها فکر کنه که از همی بچه های قریه است، اگه نه از پوستم چرم جور می کند!» روی حویلی، مردی، بالای فر ش نشسته بود. دُشکی، پیش روی اش بود. بالای دُشک، صندوقی با بادی فلزی و چوبی بود که به پشتی ای، تکیه داده شده بود. چند نفری، بچه ها ره پس شو، پیش شو، می گفت وُ، نمی گذاشتند که به صندوق نزدیک شوند. مردم تقریبن، دو متر از صندوق فاصله داشتند. همه گی نشستیم. مردی که پشت صندوق، رو به مردم نشسته بود؛ از جای اش نیمخیسته، به مدیر، سرمعلم ها و معلم ها سلام داد وُ، گفت که نمی تانه از پهلوِ رادیو دور شوه: «بچه ها شوخه، به سویچ رادیو دست می زنن، باز رادیو، خراب می شه» معلم ها به یک دِگه اش می گفت «اونه رادیو! اونه رادیو!».
صاحب رادیو به آسمان نگاه کرد، بعد به جمعیت نگاه کرد «هنوز وقت است، دَ توب چاشت، رادیو دَ سر گپ میایه.» تا موقعی که شروع نشده بود، باور کده نمی توانستم که صندوق بتوانه گپ بزنه. صاحب رادیو، ایستاد شد، شخی گمرش اش را کَشید. نشست. به صندوق نگاه کرد. دست اش را به آهسته گی گذاشت روی صندوق. غژ- غژ از صندوق بلند شد. همه حیرت زده به صندوق دیدند، بعد به سوی یک دِگه ی شان نگاه کردند. نفس ها در سینه ها به شماره افتاده بود. همه، حواس شان را تمرکز داده بودند به گوش های شان که صندوق بعد از غژ- غژ چه می گوید. این سخن صاحب رادیو «هنگامی که رادیو شروع شوه، اول، دو توب فیر میشه، بعد، ساز وسرود میایه» آرامش همه را بهم زد. سخنان اش تمام نشده بود که فیر توب از رادیو، شنیده شد. «اینه، اینه، توب اوله فیر کد.» همه گی ایستاد شدند. انگار که سرود ملی خوانده شده باشد. همه انتظار فیر توب دوم را می کَشیدند که توب دوم هم فیر شد. مردم سراسیمه، مشتاق شروع شدن رادیو بودند که رادیو به گپ زدنه آغاز کد: «اینجا کابل است...» وَ گپ های دِگه. مه، سر از پا نمی شناختم. شاید همه مانند مه بود که چطو، صندوق گپ زده می توانه! هیچ فراموشم نمی شود، با تعجب و ناباوری، ایقدر خنده کردم که از خنده گُرده کَفَک شدم که صندوق گپ زد. باور کردم که صندوق دارد گپ می زنه. پیش از گپ زدن برایم صندوق بود، وَ بعد از گپ زدن برایم شده بود رادیو.
رادیو گپ زد، آواز خواند، دمبوره زد. فقط باور کردم که رادیو، چیزی است که گپ زده می توانه، اما که چطو گپ می زنه، آدم های که صدای شان شنیده می شه، کجاست، یا خود رادیو، دمدار است! و...!.
هنگامی که خانه رسیدم، قصه کردم، ما ره معلم های ما برده بود به دیدن رادیو. همه اعضای خانواده، دورم را گرفتند «رادیو چه رقم بود!؟ دَم داشت!؟ شُور می خورد!؟ حرکت می کرد!؟ چطو گپ می زد!؟ دهان داشت!؟» فقط همین را گفتم «آوز می خواند. گپ می زد. دمبوره می زد.» دهان همه باز مانده بود وُ، بَل- بَل به من نگاه می کردند.
از آن روزگار، پنجاه، پنجاه و چند سال می گذره؛ جهان خیلی تحول و تغییر کرده اما ما تحول و تغییر نکرده ایم. در این جغرافیای نکبت، زمان ایستاد مانده وُ، هیچ تحول و تغییری نمی آیه؛ فقط آدم ها مرده می مُرند. دکان ها همان دکان های پنجاه سال پیش است. بازار گلبهاره که دیدید همان بازار سنه چهیل ویک است وُ، اصلن هیچ دست نخورده.

۲ نظر:

  1. یادش بخیر آن روزها که رادیو تازه آمده بود، مادر بزرگ می دوید از خانه بیرون و می آمد داخل و گوش هایش را تیز می کرد و می گفت:"غلغل نکید که غدغد اوغو میه!" و بعد پدر بزرگ کلی بهش می خندید و باز ماجرا تکرار می شد، سنه 1345 شمسی!

    پاسخحذف
  2. زیبا پرداخته بودی استاد، لذت بردم. وقتی کودک بودم قصه هایی از پیر مردان و پیره زنان در مورد دیدن موتر نیز شنیده بودم که جالب است. اما در مورد رادیو حالا از شما خواندم.

    پاسخحذف